مرد سایه ها ۱۱
چند ساعت بعد، آرامش عمارت با صدای ترمز شدید ماشینها و همهمهی بادیگاردها در هم شکست. وقتی سراسیمه به سالن دویدی، با دیدن جونگکوک که بازویش غرق در خون بود و به سختی روی کاناپه رها میشد، قلب ا/ت فرو ریخت.
بلافاصله جعبهی کمکهای اولیه را آورد. در حالی که دستانش میلرزید و سعی داشت زخم عمیق بازویش را تمیز کند، سیل غرغرهایش از سر نگرانی و ترس سرازیر شد:
ا/ت (با بغض و عصبانیت):
«آخه تو روانی هستی؟ ببین با خودت چیکار کردی! مگه من بهت نگفتم این کارا آخرش به باد دادنت تموم میشه؟ چرا نمیذاری ببرنت بیمارستان؟ من که دکتر نیستم، اگه عفونت کنه چی؟ اگه گلوله هنوز اون تو باشه چی؟ تو واقعاً فکر کردی رویینتنی؟ یه بار... فقط یه بار مثل آدم به حرفم گوش بده و بذار زنگ بزنم به اورژانس!»
جونگکوک که از درد دندانهایش را به هم میفشرد و عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود، دیگر طاقتش تمام شد. او با دست سالمش مچ دست ا/ت را محکم گرفت و با صدایی که از شدت درد و خشم میلرزید، فریاد زد:
جونگکوک:
«بسه! فقط دهنت رو ببند! فکر کردی من برای شنیدن سخنرانیهای تو برگشتم خونه؟ بیمارستان یعنی دردسر، یعنی پلیس، یعنی ضعف! کارتو بکن و انقدر با اون صدای رو اعصابت توی گوشم وزوز نکن! اگه نمیتونی انجامش بدی، گمشو برو اتاقت و بگو یکی از اون بادیگاردهای احمق بیاد این کارو بکنه!»
چشمانش از شدت خشم سرخ شده بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. او ا/ت را به عقب هل داد و سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد، در حالی که از شدت درد چشمانش را روی هم فشار میداد.
از شدت عصبانیت و بغض، ا/ت باند را با تمام توان دور بازویش کشید و گره زد که باعث شد نالهی کوتاهی از درد بکشد. بدون هیچ حرف دیگری، او را به عقب هل داد، جعبهی کمکهای اولیه را همانجا رها کرد و با قدمهای بلند به سمت پلهها دوید.
ا/ت وارد اتاقش شد، در را محکم کوبید و قفل کرد. اما آرام نگرفت؛ پشت در ایستاد و با صدایی که کل طبقه را برداشته بود، شروع کرد به فریاد زدن و غر زدن:
ا/ت (با فریاد):
«اصلاً حقته! حقته که تیر بخوری و از درد بمیری! مرتیکهی از خود راضی، فکر کرده کیه که سر من داد میزنه؟ من داشتم بهت کمک میکردم، اونوقت تو مثل وحشیها با من رفتار میکنی؟ امیدوارم همون دستت از جا کنده بشه تا دیگه نتونی باهاش قلدری کنی! دیگه حتی اگه جلوی چشمام جون بدی هم بهت دست نمیزنم! برو با همون بادیگاردهای احمقت خوش باش، دیکتا///////تورِ روانی!»
صدای فریادهای ا/ت در فضای عمارت میپیچید. پایین پلهها، جونگکوک که سعی داشت درد بازویش را مهار کند، با شنیدن حرفهایش چشمانش را از خشم روی هم فشار داد. او که تحمل شنیدن این توهینها را نداشت، با وجود دردی که در بدنش میپیچید، از جا بلند شد.
صدای قدمهای سنگینش را شنید که از پلهها بالا میآمد. او پشت در اتاق ا/ت ایستاد و با مشت محکم به در کوبید، طوری که انگار میخواست در را از جا بکند.
جونگکوک (با صدایی بم و وحشتناک):
«اون دهنت رو ببند قبل از اینکه بیام تو و برای همیشه ساکتت کنم! فکر کردی چون زخمیام نمیتونم ادبت کنم؟ باز کن این در رو... همین الان بازش کن تا خودم خردش نکردم! داری صبرم رو امتحان میکنی؟»
شرطا: ۳۰ لایک ــ ۴۰ کامنت ـــ ۱۵بازنشر💅🏻🥥
بلافاصله جعبهی کمکهای اولیه را آورد. در حالی که دستانش میلرزید و سعی داشت زخم عمیق بازویش را تمیز کند، سیل غرغرهایش از سر نگرانی و ترس سرازیر شد:
ا/ت (با بغض و عصبانیت):
«آخه تو روانی هستی؟ ببین با خودت چیکار کردی! مگه من بهت نگفتم این کارا آخرش به باد دادنت تموم میشه؟ چرا نمیذاری ببرنت بیمارستان؟ من که دکتر نیستم، اگه عفونت کنه چی؟ اگه گلوله هنوز اون تو باشه چی؟ تو واقعاً فکر کردی رویینتنی؟ یه بار... فقط یه بار مثل آدم به حرفم گوش بده و بذار زنگ بزنم به اورژانس!»
جونگکوک که از درد دندانهایش را به هم میفشرد و عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود، دیگر طاقتش تمام شد. او با دست سالمش مچ دست ا/ت را محکم گرفت و با صدایی که از شدت درد و خشم میلرزید، فریاد زد:
جونگکوک:
«بسه! فقط دهنت رو ببند! فکر کردی من برای شنیدن سخنرانیهای تو برگشتم خونه؟ بیمارستان یعنی دردسر، یعنی پلیس، یعنی ضعف! کارتو بکن و انقدر با اون صدای رو اعصابت توی گوشم وزوز نکن! اگه نمیتونی انجامش بدی، گمشو برو اتاقت و بگو یکی از اون بادیگاردهای احمق بیاد این کارو بکنه!»
چشمانش از شدت خشم سرخ شده بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. او ا/ت را به عقب هل داد و سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد، در حالی که از شدت درد چشمانش را روی هم فشار میداد.
از شدت عصبانیت و بغض، ا/ت باند را با تمام توان دور بازویش کشید و گره زد که باعث شد نالهی کوتاهی از درد بکشد. بدون هیچ حرف دیگری، او را به عقب هل داد، جعبهی کمکهای اولیه را همانجا رها کرد و با قدمهای بلند به سمت پلهها دوید.
ا/ت وارد اتاقش شد، در را محکم کوبید و قفل کرد. اما آرام نگرفت؛ پشت در ایستاد و با صدایی که کل طبقه را برداشته بود، شروع کرد به فریاد زدن و غر زدن:
ا/ت (با فریاد):
«اصلاً حقته! حقته که تیر بخوری و از درد بمیری! مرتیکهی از خود راضی، فکر کرده کیه که سر من داد میزنه؟ من داشتم بهت کمک میکردم، اونوقت تو مثل وحشیها با من رفتار میکنی؟ امیدوارم همون دستت از جا کنده بشه تا دیگه نتونی باهاش قلدری کنی! دیگه حتی اگه جلوی چشمام جون بدی هم بهت دست نمیزنم! برو با همون بادیگاردهای احمقت خوش باش، دیکتا///////تورِ روانی!»
صدای فریادهای ا/ت در فضای عمارت میپیچید. پایین پلهها، جونگکوک که سعی داشت درد بازویش را مهار کند، با شنیدن حرفهایش چشمانش را از خشم روی هم فشار داد. او که تحمل شنیدن این توهینها را نداشت، با وجود دردی که در بدنش میپیچید، از جا بلند شد.
صدای قدمهای سنگینش را شنید که از پلهها بالا میآمد. او پشت در اتاق ا/ت ایستاد و با مشت محکم به در کوبید، طوری که انگار میخواست در را از جا بکند.
جونگکوک (با صدایی بم و وحشتناک):
«اون دهنت رو ببند قبل از اینکه بیام تو و برای همیشه ساکتت کنم! فکر کردی چون زخمیام نمیتونم ادبت کنم؟ باز کن این در رو... همین الان بازش کن تا خودم خردش نکردم! داری صبرم رو امتحان میکنی؟»
شرطا: ۳۰ لایک ــ ۴۰ کامنت ـــ ۱۵بازنشر💅🏻🥥
- ۱۱.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط