وانشات ته سکوت نیمه شب (گرگینه) (پارت ۲۴)

ا/ت : طولانی ترین سفر عمرم داشتم تجربه میکردم ما سوار ماشین ته بودیم و اونا ماشین خودشون داشتن
سومین روزی بود که تو راه بودیم تمام این مدت پدر تهیونگ داشت منو با نگاهای سنگینش معذب میکرد حتی یه بار بهش سلام دادم ولی جوابم نداد چون یه خون آشام بودم؟ اما با کوک خوب رفتار میکرد شایدم منو برازنده پسرش نمیدید البته همشون همین طوری باهام رفتار میکردن همش بهم یاد آوری میشد من به اینجا هم تعلق ندارم....

بعد یه سراشیبی به یه دیوار چین بزرگ رسیدیم که دروازه وسطش بود
با باز شدنش ورود مون فکم داشت به زمین میخورد اینجا شبیه یه شهرک فوق‌العاده لوکس بود فکر میکردم قراره با یه قوم ذاغه نشین رو به روم شم اما اینجا معرکه بود زیر لب گفتم معرکست صدای خنده ته شنیدم رفتم پشتش دستام دور گردنش انداختم یه دستم گرفت بوسید گفتم واقعا فامیلای پولداری داری اصلا همه این ادمارو میشناسی ته گفت همشون اعضا یه قبیله ان گفتم خیلی باحاله
ته پشت سر ماشینا جاده تا آخر رفت به یه جای معرکه تر رسیدیم چه عمارت باشکوهی شایدم چه قصر با شکوهی کم کم همه از ماشیناشون پیاده شدن منم با ته پیاده شدم یه سری آدم دیگه از در عمارت بیرون اومدن همه سریع همو بغل گرفتن چه صمیمیت قشنگی بین شون بود باعث شد بیشتر احساس غریبگی کنم پدر تهیونگ از ماشینش پیاده شد بقیه بغل کردن همو ول کردن به طرف پدر تهیونگ مشتش شون به سینه زدن تعظیم کوتاهی کردن پدرش لبخندی زد به تهیونگ اشاره کرد بره کنارش گفت پسرم برگشته و دوباره همشون تعظیم تکرار کردن تو دلم گفتم عجب دوست پسر پر ابهتی دارم کوک کنارم ایستاد گفت : اگه هنوز آدم بودی لپات گل می‌نداخت چپ چپ بهش نگاه کردم
همه کسایی که جمع بودن به داخل رفتن
از اونجایی که کوک داشت می‌رفت منم کنار اون شروع به رفتن کردم
وارد عمارت که شدیم داخلش از بیرونش محشر تر بود پر از دکوراسیون طلایی نبود یه فضای قدیمی باشکوه داشت میشد بویه محبت اتحاد حس کرد منو کوک عقب ایستادیم پدر کوک رویه تخت چوبی ای که با پوست نیمه پوشیده بود نشست بعدم همشون دور ته گرفتن یه جوری داشتن بهش عشق می‌ورزیدن که انگار یه تیکه از وجود شون البته هم بود ته گفت اون تنها وارث پدرشه یعنی وارث قبیله اوناست اونا ته حتما دوست دارن
واقعیت داشت مثل پوتک میخورد تو صورتم تهیونگ به من تعلق نداشت اون مال مردمشه و حتی یه همسر از مردم خودش بغض گلوم گرفت اشکام میخواست سرازیر بشه عقب عقب رفتم از عمارت زدم بیرون فقط صدای کوک شنیدم که پشت سرم میومد ....
دیدگاه ها (۰)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

پری کوچولوی منپارت ۸ویو روز عقدته: توی محضر بودیم کوک دستمو ...

مربی موتور سوار

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

اجبار به بدبختی پارت ۷

«آرامش» پارت: 3«داستان:دعوایی غیر منتظره»ته. خب پس بازی کنیم...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت پنجم » تهیونگ بود . جونگکوک با عصبانیت...

Heir of Light and Darknesspart : 16جونگ‌کوک تمام شب رو بیدار...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ⁴ 🥀━━━━━━━━━━━━━━[عمارت ک...

پارت 59

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط