پارت : ۸۸

۲۰ فوریه ۲۰۲۴ ، ساعت ۰۳:۰۱
بامداد، مثل یک سرباز مطیع، بی‌صدا آمد.
یوری از همان لحظه‌ای که چشم باز کرد، دیگر خودش نبود.
موهایش را محکم با کش بست، آن‌قدر سفت که انگار می‌خواست حتی یک تار هم نتواند از جایش تکان بخورد.
لباس مشکی جنگی‌اش را پوشید، اسلحه‌ها را بست به ران و کمر، و در آینه به خودش نگاه کرد…
نه به عنوان یک زن، نه حتی به عنوان یک فرمانده—به عنوان کسی که امروز یا می‌میرد، یا همه‌چیز را پس می‌گیرد.

در ذهنش، تصویر چند شب قبل مثل یک فیلم کوتاه تکرار می‌شد:
وان پر از آب داغ و کف، بخار روی شیشه‌ها، تهیونگ که با نیم‌لبخند نگاهش می‌کرد…
و خودش که با دست‌هایش زخم‌هایش را می‌بست، همان‌طور که اولین بار در عمارتش مجبور شده بود بعد از شکنجه، از او مراقبت کند.
آن روز، تهیونگ را از مرگ کشیده بود بیرون.
امروز هم می‌خواست همین کار را بکند.
با دل و جان.

---

صدای قدم‌ها در زیرگذر قدیمی می‌پیچید.
همه اعضا، با افرادشان، آماده بودند.
زیر سقف نمور و دیوارهای ترک‌خورده، بوی روغن اسلحه و باروت تازه، با بوی رطوبت قاطی شده بود.
فرمان حمله که داده شد، زمین لرزید.
انفجارها تا کیلومترها دورتر شنیده می‌شد.
شیشه‌ها شکستند، دود همه‌جا را گرفت، و فریادها با صدای شلیک‌ها گره خوردند.

یوری، کنار جونگ‌کوک، مثل سایه از میان آتش و دود گذشت.
یک ساعت تمام جنگیدند، گلوله‌ها را شمردند، و هر بار که خشاب خالی می‌شد، با دندان خشاب تازه را جا می‌زدند.
راهروهای باریک، پله‌های زنگ‌زده، و اجساد دشمن که مثل سایه‌های بی‌جان روی زمین افتاده بودند.

کارخونه متروکه، مثل یک هیولا در تاریکی ایستاده بود.
جایی که تزار، با چند سرباز قدرتمند، منتظر بود.
جایی که تهیونگ باید آنجا می‌بود.

هر قدمی که برمی‌داشت، یوری حس می‌کرد قلبش سنگین‌تر می‌شود.
نه از ترس، از تصوری که در ذهنش ساخته بود:
تهیونگ، با بدن زخمی، با صورتی که درد را فریاد می‌زند.
این فکر، مثل یک خنجر آرام، قلبش را می‌برید.

در راه، خیلی‌ها را کشتند.
هیچ‌کس سد راهشان نماند.
پایین‌تر، بقیه اعضا کارشان را تمام می‌کردند و پیروزی نزدیک بود.


درِ بزرگ آهنی را با لگد باز کردند.
صدای لولاها مثل ناله‌ی یک حیوان زخمی در فضا پیچید.
دود و نور کم، همه‌چیز را مبهم کرده بود.

و بعد… یوری دید.

پاهایش یخ کرد.
انگار خون در رگ‌هایش منجمد شد.
قلبش یک ضربه زد… و دیگر نزد.
نفسش برید.
انگار جهان، برای چند ثانیه، خاموش شد.

جونگ‌کوک چیزی گفت، ولی صدا انگار از کیلومترها دورتر می‌آمد.
یوری فقط ایستاده بود، با چشمانی که دیگر پلک نمی‌زدند.
صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید.
همه‌چیز در یک مه غلیظ فرو رفته بود.
جونگ‌کوک دوباره چیزی گفت، ولی کلماتش مثل صدای خفه‌شده زیر آب بودند.
لاوندر فقط یک چیز را می‌دانست:
هرچه دیده بود، دیگر اجازه نمی‌داد تکرار شود.

انگشتانش روی ماشه سفت‌تر شد.
چشم‌هایش، که لحظه‌ای قبل خالی شده بودند، حالا مثل دو تیغه‌ی فولاد برق می‌زدند.
ــ «پایانش همین‌جاست…»
این را زیر لب گفت، نه برای جونگ‌کوک، نه برای دشمن،
برای خودش.
---


نور کم، دود، و سایه‌ها…
همه‌چیز در یک قاب مبهم جمع شده بود.
زمان ایستاد.
هیچ صدایی نبود جز تپش قلب خودش—
و حتی آن هم انگار برای چند ثانیه قطع شد.
جونگ‌کوک به او نگاه کرد، منتظر واکنش،
ولی لاوندر فقط ایستاده بود،
با چشمانی که دیگر پلک نمی‌زدند.
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هشتم: فرار از عمارتصدای ب...

فیک تهکوک وارث زار

Heir of Light and Darknesspart : 14صبح روز بعد، تهیونگ با صد...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و آرام راه افتاد.هوا سر...

THE BLACK CONTRACTقرارداد سیاهP.03 | مردی که مرده بودساعت ۱۰...

پارت ۵ | ناهار اجباریساعت دوازده و نیم ظهر بود.تهیونگ بالاخر...

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط