part52
_ بس کنیم؟ یعنی چی؟ این قوانین برای حفظ آبروی خانواده است.
نفس عمیقی کشیدم و لبخند نصفهنیمهای زدم.
_ این ازدواج همین الانش اجباری بوده. بهتره دیگه بیشتر از این اونو محدود نکنین.
ا/ت متعجب نگاهم کرد.
لیا پوزخند زد و دست به کمر ایستاد.
_ یعنی چی؟ تو که نمیخوای ازش حمایت کنی؟
سرمو کمی کج کردم و زمزمه کردم:
_ من فقط میخوام بازی رو عوض کنم.
چشمام به چشمای ا/ت افتاد که پر از سوال بود. آره… حالا دیگه وقت یه حرکت جدید بود.
ویو ا/ت
حس میکردم دارم دیوونه میشم. نگاههای مامان جونگکوک و لیا انگار مثل سوزن توی پوستم فرو میرفتن. اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد، خود جونگکوک بود. اون لبخند نصفهنیمهش، اون نگاه مرموزش… چی توی سرش میگذشت؟!
یعنی چی که بازی رو عوض میکنی؟
نگاهش آروم و بیتفاوت بود.
_ یعنی از این به بعد، تو قراره نقش جدیدی داشته باشی.
لیا با پوزخند گفت:
_ چقدر جالبه، مگه نه؟ انگار خودشم نمیدونه چی میخواد.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه، زمزمه کرد:
_ حداقل بهتر از تو میدونم چی میخوام.
لیا عصبی شد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، در باز شد و ناگهان چند نفر وارد شدن.
ویو جونگکوک
تهیونگ، نامجون، جین، شوگا، جیمین و جیهوپ وارد شدن. درست مثل همیشه، هر کدوم یه حالت خاص داشتن. تهیونگ مستقیم اومد سمتم و گفت:
_ مشکلی پیش اومده؟
لبخند کمرنگی زدم.
_ نه، فقط یه بازی جدید شروع شده.
جیمین با کنجکاوی به من و بعد به ا/ت نگاه کرد.
_ و این بازی چه قوانینی داره؟
نگاهمو روی ا/ت قفل کردم و آروم گفتم:
_ قانونی که فقط من تعیینش میکنم.
چشمای ا/ت پر از خشم شد، اما چیزی نگفت. تهیونگ لبخند مرموزی زد.
_ پس وقتشه که ما هم وارد بازی بشیم.
لیا پوزخند زد و دست به سینه شد.
_ متأسفم که خرابش میکنم، ولی من این بازی رو زودتر از همه شروع کردم.
ا/ت نفسش رو محکم بیرون داد و قدمی جلو گذاشت.
خب پس… بذار ببینیم کی برنده میشه.
برای اولین بار، یه لبخند واقعی رو صورتم نشست. حالا دیگه، این بازی خیلی جذابتر شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و لبخند نصفهنیمهای زدم.
_ این ازدواج همین الانش اجباری بوده. بهتره دیگه بیشتر از این اونو محدود نکنین.
ا/ت متعجب نگاهم کرد.
لیا پوزخند زد و دست به کمر ایستاد.
_ یعنی چی؟ تو که نمیخوای ازش حمایت کنی؟
سرمو کمی کج کردم و زمزمه کردم:
_ من فقط میخوام بازی رو عوض کنم.
چشمام به چشمای ا/ت افتاد که پر از سوال بود. آره… حالا دیگه وقت یه حرکت جدید بود.
ویو ا/ت
حس میکردم دارم دیوونه میشم. نگاههای مامان جونگکوک و لیا انگار مثل سوزن توی پوستم فرو میرفتن. اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد، خود جونگکوک بود. اون لبخند نصفهنیمهش، اون نگاه مرموزش… چی توی سرش میگذشت؟!
یعنی چی که بازی رو عوض میکنی؟
نگاهش آروم و بیتفاوت بود.
_ یعنی از این به بعد، تو قراره نقش جدیدی داشته باشی.
لیا با پوزخند گفت:
_ چقدر جالبه، مگه نه؟ انگار خودشم نمیدونه چی میخواد.
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه، زمزمه کرد:
_ حداقل بهتر از تو میدونم چی میخوام.
لیا عصبی شد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، در باز شد و ناگهان چند نفر وارد شدن.
ویو جونگکوک
تهیونگ، نامجون، جین، شوگا، جیمین و جیهوپ وارد شدن. درست مثل همیشه، هر کدوم یه حالت خاص داشتن. تهیونگ مستقیم اومد سمتم و گفت:
_ مشکلی پیش اومده؟
لبخند کمرنگی زدم.
_ نه، فقط یه بازی جدید شروع شده.
جیمین با کنجکاوی به من و بعد به ا/ت نگاه کرد.
_ و این بازی چه قوانینی داره؟
نگاهمو روی ا/ت قفل کردم و آروم گفتم:
_ قانونی که فقط من تعیینش میکنم.
چشمای ا/ت پر از خشم شد، اما چیزی نگفت. تهیونگ لبخند مرموزی زد.
_ پس وقتشه که ما هم وارد بازی بشیم.
لیا پوزخند زد و دست به سینه شد.
_ متأسفم که خرابش میکنم، ولی من این بازی رو زودتر از همه شروع کردم.
ا/ت نفسش رو محکم بیرون داد و قدمی جلو گذاشت.
خب پس… بذار ببینیم کی برنده میشه.
برای اولین بار، یه لبخند واقعی رو صورتم نشست. حالا دیگه، این بازی خیلی جذابتر شده بود.
- ۱۲.۰k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط