دزد p19
...ا/ت...
هوا داره سرد میشه زمستون نزدیکه...ا/ت حداقل برو بقیه رو از نگرانی در بیار...رفتم پیش جونگ کوک دیدم داشت تو اتاق با گوشیش کار میکرد
ا/ت:جونگ کوک
جونگ کوک:هوم
ا/ت:خانواده ام نگرانم اخه خیلی وقته برنگشتم خونه
جونگ کوک:خب؟
ا/ت:میخوام بهشون بگم حالم خوبه
جونگ کوک:چطوری؟
ا/ت:عاممم بهشون زنگ میزنم
جونگ کوک:چطوری زنگ میزنی؟
ا/ت:بس کن دیگه انقدر سوال نپرس خب با گوشی تو زنگ میزنم
جونگ کوک:نمیخوام شمارم بیوفته رو گوشیشون
ا/ت:خب با گوشی خودم زنگ میزنم نگهبانات گوشیم رو گرفتن بهشون بگو گوشیم رو بدن
جونگ کوک:چجوری باید بهت اعتماد کنم؟
ا/ت:چیه؟نکنه فکر کردی میخوام بگم منو دزدیدین؟باور کن فقط میخوام بهشون بگم حالم خوبه
جونگ کوک:خیلی خب فقط جلوی خودم باید بهشون زنگ بزنی
ا/ت:باشه
جونگ کوک:خوبه...اجوما!
(اجوما میاد)
اجوما:بله
جونگ کوک:به نگاهبانا بگو گوشی ا/ت رو بیارن
اجوما:چشم
(اجوما میره و چند دقیقه بعد گوشی ا/ت رو میاره و به جونگ کوک میده)
جونگ کوک:برو
اجوما:چشم
(اجوما میره)
جونگ کوک:خب...حالا بیا بهشون زنگ بزن
(ا/ت گوشی رو میگیره و به خانواده اش زنگ میزنه بعد از صدای بوق خانواده ی ا/ت گوشی رو برمیدارن)
مامان ا/ت:الو...ا/ت کجایی دختر؟چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟چرا زنگ نمیزدی؟کجایی؟
ا/ت:م...مامان
مامان ا/ت:ا/ت؟ جوابم رو بده
ا/ت:مامان راستش من میدونستم نگرانمی فقط نمیتونستم بهت بگم کجام الانم بهت زنگ زدم تا بگم حالم خوبه
مامان ا/ت:یعنی چی حالت خوبه؟بگو کجایی؟
ا/ت:نگران نباش جام خوبه
مامان ا/ت:گفتم کجایی؟
ا/ت:خب...من...
(ا/ت به جونگ کوک نگاه میکنه)
ا/ت:خب...با دوستام اومدم یه سفر ممکنه طول بکشه...ولی نگرانم نباش
مامان ا/ت:سفر؟بدون اینکه به ما بگی رفتی سفر؟کجا رفتی؟
ا/ت:نمیتونم بهت بگم
مامان ا/ت:میدونستم...دوستات بلاخره روت تاثیر گذاشتن توهم مثل اونا شدی زود برمیگردی
ا/ت:نمیتونم...مامان لطفا بس کن
مامان ا/ت:یعنی که بس کنم____
(جونگ کوک گوشی از ا/ت میگیره و قطع میکنه)
ا/ت:هی چیکار میکنی؟
جونگ کوک:همش سوال میپرسید حالا فهمید حالت خوبه پس دیگه بقیه حرفاتون مهم نیست
ا/ت:چی؟من هنوز حرفام تموم نشده بود
جونگ کوک:مثلا میخواستی چی بگی؟
ا/ت:به تو ربطی نداره
جونگ کوک:دیگه ساکت شو
ا/ت:واقعا ازت متنفرم
(ا/ت میره بیرون و گریه میکنه)
...ا/ت...
حتی نمیزاره با مامانم حرف بزنم...مامانم حق داشت عصبانی باشه ولی خب کاریش نمیشه کرد نمیخواستم جونگ کوک بهم اسیب بزنه بهتره گریه کردنمو تموم کنم چون با گریه هیچی درست نمیشه به جاش باید فکر فرار باشم...رفتم و یکم اب خوردم شب بود و خوابم میومد چون گشنه نبودم شام نخوردم و رفتم روی تخت خوابیدم
...جونگ کوک...
ا/ت کنار میز نبود رفتم توی اتاق و دیدم خواب بود
#فیک
هوا داره سرد میشه زمستون نزدیکه...ا/ت حداقل برو بقیه رو از نگرانی در بیار...رفتم پیش جونگ کوک دیدم داشت تو اتاق با گوشیش کار میکرد
ا/ت:جونگ کوک
جونگ کوک:هوم
ا/ت:خانواده ام نگرانم اخه خیلی وقته برنگشتم خونه
جونگ کوک:خب؟
ا/ت:میخوام بهشون بگم حالم خوبه
جونگ کوک:چطوری؟
ا/ت:عاممم بهشون زنگ میزنم
جونگ کوک:چطوری زنگ میزنی؟
ا/ت:بس کن دیگه انقدر سوال نپرس خب با گوشی تو زنگ میزنم
جونگ کوک:نمیخوام شمارم بیوفته رو گوشیشون
ا/ت:خب با گوشی خودم زنگ میزنم نگهبانات گوشیم رو گرفتن بهشون بگو گوشیم رو بدن
جونگ کوک:چجوری باید بهت اعتماد کنم؟
ا/ت:چیه؟نکنه فکر کردی میخوام بگم منو دزدیدین؟باور کن فقط میخوام بهشون بگم حالم خوبه
جونگ کوک:خیلی خب فقط جلوی خودم باید بهشون زنگ بزنی
ا/ت:باشه
جونگ کوک:خوبه...اجوما!
(اجوما میاد)
اجوما:بله
جونگ کوک:به نگاهبانا بگو گوشی ا/ت رو بیارن
اجوما:چشم
(اجوما میره و چند دقیقه بعد گوشی ا/ت رو میاره و به جونگ کوک میده)
جونگ کوک:برو
اجوما:چشم
(اجوما میره)
جونگ کوک:خب...حالا بیا بهشون زنگ بزن
(ا/ت گوشی رو میگیره و به خانواده اش زنگ میزنه بعد از صدای بوق خانواده ی ا/ت گوشی رو برمیدارن)
مامان ا/ت:الو...ا/ت کجایی دختر؟چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟چرا زنگ نمیزدی؟کجایی؟
ا/ت:م...مامان
مامان ا/ت:ا/ت؟ جوابم رو بده
ا/ت:مامان راستش من میدونستم نگرانمی فقط نمیتونستم بهت بگم کجام الانم بهت زنگ زدم تا بگم حالم خوبه
مامان ا/ت:یعنی چی حالت خوبه؟بگو کجایی؟
ا/ت:نگران نباش جام خوبه
مامان ا/ت:گفتم کجایی؟
ا/ت:خب...من...
(ا/ت به جونگ کوک نگاه میکنه)
ا/ت:خب...با دوستام اومدم یه سفر ممکنه طول بکشه...ولی نگرانم نباش
مامان ا/ت:سفر؟بدون اینکه به ما بگی رفتی سفر؟کجا رفتی؟
ا/ت:نمیتونم بهت بگم
مامان ا/ت:میدونستم...دوستات بلاخره روت تاثیر گذاشتن توهم مثل اونا شدی زود برمیگردی
ا/ت:نمیتونم...مامان لطفا بس کن
مامان ا/ت:یعنی که بس کنم____
(جونگ کوک گوشی از ا/ت میگیره و قطع میکنه)
ا/ت:هی چیکار میکنی؟
جونگ کوک:همش سوال میپرسید حالا فهمید حالت خوبه پس دیگه بقیه حرفاتون مهم نیست
ا/ت:چی؟من هنوز حرفام تموم نشده بود
جونگ کوک:مثلا میخواستی چی بگی؟
ا/ت:به تو ربطی نداره
جونگ کوک:دیگه ساکت شو
ا/ت:واقعا ازت متنفرم
(ا/ت میره بیرون و گریه میکنه)
...ا/ت...
حتی نمیزاره با مامانم حرف بزنم...مامانم حق داشت عصبانی باشه ولی خب کاریش نمیشه کرد نمیخواستم جونگ کوک بهم اسیب بزنه بهتره گریه کردنمو تموم کنم چون با گریه هیچی درست نمیشه به جاش باید فکر فرار باشم...رفتم و یکم اب خوردم شب بود و خوابم میومد چون گشنه نبودم شام نخوردم و رفتم روی تخت خوابیدم
...جونگ کوک...
ا/ت کنار میز نبود رفتم توی اتاق و دیدم خواب بود
#فیک
- ۱۰۴.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط