شِیطان مُزاحِم
شِیطان مُزاحِم
پارت : 𝟐
راهروی مدرسه نسبتاً خلوت بود. چند دانشآموز در نزدیکی پلهها ایستاده بودند و صدای قدمهایشان در فضای بزرگ راهرو میپیچید. به سمت دفتر دبیران رفتم و بدون اینکه به اطرافم توجه زیادی داشته باشم، در را باز کردم.
اما درست همان لحظه، نگاهم به پسری افتاد که کنار پنجره ایستاده بود.
برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماندم.
قد بلند، موهای مشکی مرتب، چهرهای با خطوط مشخص و نگاهی که به شکل عجیبی آرام و در عین حال نافذ به نظر میرسید. پیراهن سفیدش را زیر کت مشکی پوشیده بود و ساعت ظریفی روی مچ دستش دیده میشد. برخلاف بیشتر پسرهای مدرسه که معمولاً سر و صدای زیادی داشتند، او سکوت خاصی با خودش به همراه داشت.
احساس کردم برای چند لحظه فراموش کردهام اصلاً برای چه کاری وارد اتاق شدهام.
نگاهش از پنجره جدا شد و به سمت من برگشت.
- کاری داشتین؟
صدایش آرام و کمی بم بود.
به خودم آمدم و سریع برگهها را روی میز گذاشتم.
- بله... این برگههای امتحانی کلاس ماست.
نگاهی کوتاه به کاغذها انداخت و بعد سرش را تکان داد.
- ممنون.
همین. یک تشکر ساده.
اما نمیدانم چرا همان دو کلمه تا چند دقیقه بعد در ذهنم باقی مانده بود.
از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. چند قدم در راهرو حرکت کردم، اما ذهنم هنوز همانجا، کنار پنجرهی دفتر دبیران مانده بود.
او کی بود؟
دانشآموز جدید؟
نه، بعید میدانستم. لباسش بیشتر شبیه معلمها بود.
شاید یکی از دبیران تازهوارد؟
اما چرا تا به حال ندیده بودمش؟
درست وقتی داشتم از پلهها پایین میرفتم، صدای دو نفر از پشت سرم شنیده شد.
- شنیدی معلم ادبیات جدیدمون امروز میاد؟
- آره، میگن جوونترین دبیر این مدرسهست.
ناخودآگاه قدمهایم آهسته شد.
معلم جدید؟
یعنی همان پسر؟
سرم را تکان دادم و سعی کردم افکار بیاهمیت را کنار بگذارم. واقعاً مسخره بود که فقط به خاطر دیدن یک غریبه، اینهمه سؤال در ذهنم ایجاد شده بود.
اما یک سؤال همچنان باقی مانده بود.
اسمش چه بود؟
بعد از پایان کلاسها، به خانه برگشتم. کفشهایم را کنار در گذاشتم و کیفم را روی مبل انداختم. سکوت خانه دوباره به استقبالم آمد؛ همان سکوت همیشگی که حالا قرار بود تا شب جای خودش را به صدای خندهی سوا و حرفهای عجیب هایون بدهد.
اولین کاری که کردم این بود که پردههای پذیرایی را کنار زدم. نور عصرگاهی به داخل خانه میتابید و روی وسایل چوبی و مبلمان کرمرنگ میافتاد. آشپزخانهی بزرگ و مرتب، بوی ملایم عطر شمعی را که صبح روشن کرده بودم در خودش نگه داشته بود.
خانهی ما دو طبقه بود. طبقهی پایین شامل پذیرایی، آشپزخانه و اتاق کار پدرم میشد و اتاقهای خواب در طبقهی بالا قرار داشتند. پنجرههای بزرگ پذیرایی رو به حیاط باز میشدند؛ حیاطی که چند درخت بلند و چراغهای کوچکی در اطرافش داشت.
با وجود اینکه همهچیز مرتب بود، نبودن پدر و مادرم را نمیشد نادیده گرفت.
تلفنم را برداشتم و برای مادرم پیام فرستادم که شب قرار است دوستانم به خانه بیایند. مثل همیشه چند سؤال پشت سر هم پرسید؛ اینکه چه کسانی هستند، چه زمانی میآیند و آیا چیزی لازم دارم یا نه.
بعد از اطمینان دادن به او، لباس راحتی پوشیدم و کمی خانه را مرتب کردم.
۱۵ لایک ۵۰ کامنت
پارت : 𝟐
راهروی مدرسه نسبتاً خلوت بود. چند دانشآموز در نزدیکی پلهها ایستاده بودند و صدای قدمهایشان در فضای بزرگ راهرو میپیچید. به سمت دفتر دبیران رفتم و بدون اینکه به اطرافم توجه زیادی داشته باشم، در را باز کردم.
اما درست همان لحظه، نگاهم به پسری افتاد که کنار پنجره ایستاده بود.
برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماندم.
قد بلند، موهای مشکی مرتب، چهرهای با خطوط مشخص و نگاهی که به شکل عجیبی آرام و در عین حال نافذ به نظر میرسید. پیراهن سفیدش را زیر کت مشکی پوشیده بود و ساعت ظریفی روی مچ دستش دیده میشد. برخلاف بیشتر پسرهای مدرسه که معمولاً سر و صدای زیادی داشتند، او سکوت خاصی با خودش به همراه داشت.
احساس کردم برای چند لحظه فراموش کردهام اصلاً برای چه کاری وارد اتاق شدهام.
نگاهش از پنجره جدا شد و به سمت من برگشت.
- کاری داشتین؟
صدایش آرام و کمی بم بود.
به خودم آمدم و سریع برگهها را روی میز گذاشتم.
- بله... این برگههای امتحانی کلاس ماست.
نگاهی کوتاه به کاغذها انداخت و بعد سرش را تکان داد.
- ممنون.
همین. یک تشکر ساده.
اما نمیدانم چرا همان دو کلمه تا چند دقیقه بعد در ذهنم باقی مانده بود.
از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. چند قدم در راهرو حرکت کردم، اما ذهنم هنوز همانجا، کنار پنجرهی دفتر دبیران مانده بود.
او کی بود؟
دانشآموز جدید؟
نه، بعید میدانستم. لباسش بیشتر شبیه معلمها بود.
شاید یکی از دبیران تازهوارد؟
اما چرا تا به حال ندیده بودمش؟
درست وقتی داشتم از پلهها پایین میرفتم، صدای دو نفر از پشت سرم شنیده شد.
- شنیدی معلم ادبیات جدیدمون امروز میاد؟
- آره، میگن جوونترین دبیر این مدرسهست.
ناخودآگاه قدمهایم آهسته شد.
معلم جدید؟
یعنی همان پسر؟
سرم را تکان دادم و سعی کردم افکار بیاهمیت را کنار بگذارم. واقعاً مسخره بود که فقط به خاطر دیدن یک غریبه، اینهمه سؤال در ذهنم ایجاد شده بود.
اما یک سؤال همچنان باقی مانده بود.
اسمش چه بود؟
بعد از پایان کلاسها، به خانه برگشتم. کفشهایم را کنار در گذاشتم و کیفم را روی مبل انداختم. سکوت خانه دوباره به استقبالم آمد؛ همان سکوت همیشگی که حالا قرار بود تا شب جای خودش را به صدای خندهی سوا و حرفهای عجیب هایون بدهد.
اولین کاری که کردم این بود که پردههای پذیرایی را کنار زدم. نور عصرگاهی به داخل خانه میتابید و روی وسایل چوبی و مبلمان کرمرنگ میافتاد. آشپزخانهی بزرگ و مرتب، بوی ملایم عطر شمعی را که صبح روشن کرده بودم در خودش نگه داشته بود.
خانهی ما دو طبقه بود. طبقهی پایین شامل پذیرایی، آشپزخانه و اتاق کار پدرم میشد و اتاقهای خواب در طبقهی بالا قرار داشتند. پنجرههای بزرگ پذیرایی رو به حیاط باز میشدند؛ حیاطی که چند درخت بلند و چراغهای کوچکی در اطرافش داشت.
با وجود اینکه همهچیز مرتب بود، نبودن پدر و مادرم را نمیشد نادیده گرفت.
تلفنم را برداشتم و برای مادرم پیام فرستادم که شب قرار است دوستانم به خانه بیایند. مثل همیشه چند سؤال پشت سر هم پرسید؛ اینکه چه کسانی هستند، چه زمانی میآیند و آیا چیزی لازم دارم یا نه.
بعد از اطمینان دادن به او، لباس راحتی پوشیدم و کمی خانه را مرتب کردم.
۱۵ لایک ۵۰ کامنت
- ۱.۸k
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط