{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوپارتی

گاهی اوقات، در میان هیاهوی کنسرت‌ ها، در اوج فریادهای طرفداران، ناگهان چشم‌ هایش سیاهی می‌رفت. صدای موسیقی محو می‌شد. تصویر ا/ت جلوی چشمانش ظاهر می‌شد، با همان لبخند، با همان نگاه. و جیمین، در میان هزاران نفر، احساس می‌کرد تنهاترین آدم روی زمین است.

غذا از گلویش پایین نمی‌رفت. خواب به چشمش نمی‌آمد. بدنش وزن کم کرده بود، اما سنگینی غمی که بر قلبش نشسته بود، تمام وجودش را فلج کرده بود. همگروهی ‌هایش سعی می‌کردند به او کمک کنند، اما چگونه می‌توانستند دردی را التیام بخشند که ریشه‌ هایش در عمق جان جیمین دوانده بود؟ آنها شاهد این بودند که چطور خورشید وجود جیمین، آرام آرام رو به غروب می‌رود.

جیمین می‌دانست که ا/ت هم درد کشیده بود. می‌دانست که او هم دوستش داشت. اما این دانستن، ذره‌ ای از سنگینی بار غم را کم نمی‌کرد. او زندگی را بدون ا/ت نمی‌فهمید. هر نفسش، هر تپش قلبش، با یاد او سپری شده بود. او هر شب، قبل از خواب، به جای بوسه شب‌ بخیر ا/ت، با اشک‌ هایی که بی‌صدا از چشم‌هایش سرازیر می‌شدند، به خواب می‌رفت.

سال‌ها گذشت. جیمین به کارش ادامه داد، به اوج شهرت رسید. اما همیشه یک قسمت از قلبش یخ ‌زده باقی ماند. هر بار که آهنگی عاشقانه می‌خواند، هر بار که آهنگی را اجرا می‌کرد که زمانی با ا/ت شنیده بود، چشم ‌هایش، حتی اگر خشک هم بودند، فریاد سکوت غم را سر می‌دادند. او به یک افسانه تبدیل شد، افسانه‌ای از هنرمندی که قلبش در عشقی گمشده جا مانده بود.

در یکی از شب‌های سرد زمستان، جیمین لب پنجره ایستاده بود و به برف‌ هایی که آرام آرام روی زمین می‌نشستند، نگاه می‌کرد. ناگهان دستش به گردنبندی خورد که سال‌ها پیش ا/ت به او هدیه داده بود، یک نت موسیقی کوچک نقره‌ای. با بغضی کهنه، آن را در دست گرفت. نت‌ های موسیقی برایش دیگر نه تنها هارمونی نداشتند بلکه حالا سمفونی غم و حسرت را می‌نواختند.

او هرگز نتوانست دوباره عشق واقعی را تجربه کند. هر بار که سعی می‌کرد، سایه ا/ت جلوی چشم ‌هایش ظاهر می‌ شد. او به وعده ا/ت عمل کرده بود؛ زندگی کرده بود. اما بدون او، زندگی جیمین، فقط یک حیاتِ بی ‌هدف بود. یک رقص بی‌روح در صحنه ‌ای که تماشاچیانش هیچ ‌گاه، تمام عمق غم پشت آن لبخند را درک نکردند.

آخرین رقص قلبش، در همان شبی که ا/ت رفت، تمام شده بود. حالا فقط تکرار حرکات بود، تکرار ملودی ‌های خاموش. و جیمین، پادشاهی تنها در قصر یخی قلبش، هر شب در آرزوی بازگشت همان لبخند معصوم، با تمام وجودش، زجه می‌زد.





پایان........
دیدگاه ها (۲۶)

پارت 5

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

فاصله یک لبخند تا جنون

Afterglow

قفس سفید مخملی

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط