سایه ای در قاب

part 4
تهیونگ: جشن… رئیس‌جمهوره
لیوان توی دست روکا برای یک لحظه لرزید.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. حتی لازم نبود قدرت‌هامو استفاده کنم تا بفهمم چی توی ذهنشه؛ همه‌چی از توی چشماش معلوم بود.

تهیونگ (با لبخند نصفه):
می‌دونم چی تو ذهنته. ولی این‌بار مهمونای ویژه‌ای داره…
فیلیکس و اون گروه کوچولوش هم هستن.
این‌بار، روکا حتی پلک هم نزد.
روکا: پس… می‌خوای بهشون نزدیک‌تر بشی...
تهیونگ: «نه عزیزم…
می‌خوام اونا رو بذارم وسط میدون. ببینم بدون برق، بدون نقشه، چیکار می‌تونن بکنن

هیون از در تکیه داده بود و با یه لیوان قهوه ما رو نگاه می‌کرد.
هیون: فقط امیدوارم این‌بار، کسی قبل از خاموش کردن برق، اون سالن لعنتی رو چک کنه
یه نگاه تند بهش انداختم.
تهیونگ: خوبه که هنوز زنده‌ای هیون

از زبان روکا

تهیونگ لباسای رسمی‌شو روی مبل پرت کرده بود. کت مشکی، پیراهن سفید، کراواتی که هنوز باز بود.
نگاهش بین من و لباس‌هاش جابه‌جا شد.

تهیونگ:
تا عصر آماده شو

روکا تو ذهنش : اگه اون اتفاقای جنگل دست از سرم بردارن، شاید بتونم...
در رو که بستم، نفس عمیقی کشیدم.
همون‌جا، پشت در، سر خوردم و رو زمین نشستم.
تصاویر مثل ضربه برمی‌گشتن:
صدای شلیک، بوی خاک خیس، فریادهایی که وسط درختا گم می‌شدن... و اون صورت…
اون چشم‌ها…

چشم‌هایی که هنوز مطمئن نبودم مال دشمن بودن یا کسی که باید نجاتش می‌دادیم.

دستم شروع کرد به لرزیدن.
به زور خودمو از زمین کندم و رفتم جلوی آینه.

روکا (زیر لب):
«تو روکا هستی. یکی از خون‌سرخ‌ها.
نمی‌تونی از یه جشن ساده بترسی…»

ولی می‌دونستم این فقط یه جشن ساده نیست.

عصر همان روز – از زبان جنی (مروارید سرخ)

جلو آینه ایستاده بودم و گوشواره‌هامو محکم می‌کردم.
رژ لب قرمز، موهای مرتب، لباس رسمی…
همه‌چیز درست شبیه یه مهمون عادی.
ولی توی کیف کوچیکم، کنار رژ و آینه، یه سرنگ بیهوشی و یه فلش‌مموری جای گرفته بود.

جنی:
«خب مروارید سرخ…
وقت اینه که بدرخشی.»

در باز شد و روکا وارد شد.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
چشم‌هاش خسته بودن، ولی… یه جور سردی جدید توشون بود.

جنی (با لبخند):
«وااای، خانوم! خیلی خوشگل شدی
روکا یه لبخند کمرنگ زد.
هر دومون خندیدیم، ولی ته دلم می‌دونستم این خنده، بیشتر شبیه سپر بود تا شادی.

تهیونگ و هیون جلوی در منتظر بودن. تهیونگ با دیدن ما سوت کوتاهی زد.

تهیونگ:
خب، خون‌سرخ‌ها…
بریم ببینیم جشن رئیس‌جمهور… چقدر می‌تونه خسته‌کننده باشه.

محل جشن – ورودی

نورهای سفید و طلایی، موزیک ملایم، خنده‌های مصنوعی و لباس‌های گران‌قیمت.
از همون لحظه‌ی اول، بوی سیاست و دروغ تو هوا بود.

از زبان روکا

همین که وارد شدیم، نگاهم ناخودآگاه سالن رو اسکن کرد.
چند تا نگهبان مخفی، چندتا دوربین، چند تا چهره‌ی آشنا… و بعد…

چشمم روی یه نفر قفل شد...
@roriam_park
دیدگاه ها (۱)

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

پارت ۴۷

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

dark life = ۳۷

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

انتقام در لباس عشق:)پارت 3(ویو چه‌وون)هنوز از اتاق تهیونگ بی...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط