{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباسامو پوشیدم و دویدم ب سمت ایست گاه اتوبوس وای اتوبوس ز

لباسامو پوشیدم و دویدم ب سمت ایست گاه اتوبوس وای اتوبوس زودتر رفته بود
دلو زدم ب دریا سر پایین شدم تا تاکسی بگیرم تقریبا رسیده بودم ب شکوفه های گیلاس
(اشک از چشمام جاری شد قلبم ب طور بدی شروع ب تپیدن کرد سرجام خشکم زده بودو نمیدونستم باید چیکار کردم واقعا فک نمیکردم همچین صحنه ای رو ببینم هیچ وقت)
ما.... ما قرار بود ازدواج کنیم هیچ وقت فکرشو نکردم که جهو بهم خیانت کنه
میخاستم از اونجا برم پاهام حرکت نمیکردن....
لحظه ای داشتم تمام سیعمو میکردم از اونجا برم جهو برگشت و چشم تو چشم شدیم
همون لحظه بود ک فهمیدم میتونستم از اونجا برم چرا وایساده بودم
جه هو دوید سمتم یک قدم ب عقب گذاشتم ولی اون جلو تر اومدو گفت«مینجه.. مینجه اشتباه متوجه شدی مینجه یه لحظه گوش کن ببین ما همو نمیشناسیم اتفاقی همو دیدیم» یهوی صدای جیغ بلندی ب گوش رسید یااااا جه هووو اوپا
چرا دروغ میگی ما پنج ماه هست باهم قرار میزاریم ایشون کیه عزیزم؟(عزیزم!؟) ا ببخشید خودمو معرفی نکردم من دوست دخترشم و پنج ماهه قرار میزاریم و شما؟امید وارم ب جهو علاقه نداشته باشی چون ما قصد ازدواج داریم
اشک از چشمام جاری شده بود تمام تلاشمو میکردم ک جلوی گریمو بگیرم. جه هو دستشو دور کمرش حلقه کردو گفت ببخشید مینجه ما پنج ماه قرار میزاریمو یوری(دوست دختر جهو)
مینجه دختر عمومه سوءتفاهم نشه مینجه از شندین قرار گذاشتن ما خوشحال شد واسه همینه ک شکه شدع
مگه ن مینجه؟
دیدگاه ها (۴)

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

★ازدواج اجباری...p²یونگی:صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...خ...

اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میزارم...

دیدن اینکه عزیز ترین فرد زندگیت اینجوری به خاطرت اشک بریزه ز...

Iove and the moonPart39ساعت تقریبا 5 بود ازشدت استرس نمیتو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوزم خیره به منظر...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۳۱ویو لیاـ با یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط