پارت آخر فصل ۱
زمان: دیشب. مکان: بار
بکی که ایستاده بود و نوشیدنی تو دستش بود داشت به دامیان نگا میکرد که رزی از راه رسید.
رزی: وای دامیان... خیلی جذاب میشی وقتی لپات گل میندازن و عرق میریزی
رزی روی پای دامیان میشینه
رزی: نظرت چیه راب.طمونو شروع کنیم؟
دامیان: متاسفم. تایپم نیستی
رزی: تایپت چجور آدمیه مگه؟!
دامیان:اوم...خب کسی که حدودا ذهنمو بخونه.با اینکه سنش کم باشه اما تو روی مافوقش وایسته
ناز و جذاب باشه و قد کوتاه. کسی مثل مو صورتیم
رزی: مو صورتی؟
دامیان: ازت میخوام که بلند شی خانم کلیث وورد
بکی: الحق که دامیان مرد زندگیه
(نویسنده: همه بنویسین الحق که دامیان مرد زندگیه😂😂)
رزی: و اگه نشم؟
افراد دامیان دستای رزی رو میگیرن و بلندش میکنن
دامیان:آخ.... دلم واسه انیا تنگ شد...
(نویسنده:الان خیلی ذوق دارم اما اگه رمان یکی دیگه بود از فشار روانی گوشیمو میخوردم🤏🏻)
پایان؟
نویسنده؛ کجا پایان بشینین ببینم شما باید لحظات پیری و مرگ دامیان و انیارو ببینینننن
بکی: اره خلاصه
انیا تو ذهنش:ا...اون میدونه که تلپات میکنم؟!
بکی: ولی تعجب کردم که بگه ذهنمو بخونه مگه تو ذهن خوانی؟ بکی میخنده
انیا: اره
بکی:چی اره؟
انیا: ذهنخوانم
بکی:چیمیگی؟! ثابت کن
انیا:یچیزی بگو به خودت
بکی تو ذهنش: من مطمئنم تو نمیتونی ذهن بخونی این ممکن نیست
انیا: مطمعن نباش چون واقعا میتونم. و خب از یک موش آزمایشگاهی باید همچین انتظاری رو داشته باشی که زهنخوان بشه
انیا کل زندگیشو واسه بکی تعریف میکنه:بکی وای فکر نمیکردم انقدر زجر کشیده باشی....
خب این پارت رو کم کردم چون میدونین چیه؟ بریم فصل دوووووو که انیا و دامیان ۱۹ و ۱۸ سالشونه و هنوز تو مدرسه ادن هستن و انیا و دامیان تا حدودی یکم رابطه باهم دارن یکم فقط هنوز نام.زد نیستن ولی انیا میدونه دامیان دوسش داره دامیان هم میدونه انیا دوسش داره ولی احمقا هنوز رابطه رو شروع نکردن
بکی که ایستاده بود و نوشیدنی تو دستش بود داشت به دامیان نگا میکرد که رزی از راه رسید.
رزی: وای دامیان... خیلی جذاب میشی وقتی لپات گل میندازن و عرق میریزی
رزی روی پای دامیان میشینه
رزی: نظرت چیه راب.طمونو شروع کنیم؟
دامیان: متاسفم. تایپم نیستی
رزی: تایپت چجور آدمیه مگه؟!
دامیان:اوم...خب کسی که حدودا ذهنمو بخونه.با اینکه سنش کم باشه اما تو روی مافوقش وایسته
ناز و جذاب باشه و قد کوتاه. کسی مثل مو صورتیم
رزی: مو صورتی؟
دامیان: ازت میخوام که بلند شی خانم کلیث وورد
بکی: الحق که دامیان مرد زندگیه
(نویسنده: همه بنویسین الحق که دامیان مرد زندگیه😂😂)
رزی: و اگه نشم؟
افراد دامیان دستای رزی رو میگیرن و بلندش میکنن
دامیان:آخ.... دلم واسه انیا تنگ شد...
(نویسنده:الان خیلی ذوق دارم اما اگه رمان یکی دیگه بود از فشار روانی گوشیمو میخوردم🤏🏻)
پایان؟
نویسنده؛ کجا پایان بشینین ببینم شما باید لحظات پیری و مرگ دامیان و انیارو ببینینننن
بکی: اره خلاصه
انیا تو ذهنش:ا...اون میدونه که تلپات میکنم؟!
بکی: ولی تعجب کردم که بگه ذهنمو بخونه مگه تو ذهن خوانی؟ بکی میخنده
انیا: اره
بکی:چی اره؟
انیا: ذهنخوانم
بکی:چیمیگی؟! ثابت کن
انیا:یچیزی بگو به خودت
بکی تو ذهنش: من مطمئنم تو نمیتونی ذهن بخونی این ممکن نیست
انیا: مطمعن نباش چون واقعا میتونم. و خب از یک موش آزمایشگاهی باید همچین انتظاری رو داشته باشی که زهنخوان بشه
انیا کل زندگیشو واسه بکی تعریف میکنه:بکی وای فکر نمیکردم انقدر زجر کشیده باشی....
خب این پارت رو کم کردم چون میدونین چیه؟ بریم فصل دوووووو که انیا و دامیان ۱۹ و ۱۸ سالشونه و هنوز تو مدرسه ادن هستن و انیا و دامیان تا حدودی یکم رابطه باهم دارن یکم فقط هنوز نام.زد نیستن ولی انیا میدونه دامیان دوسش داره دامیان هم میدونه انیا دوسش داره ولی احمقا هنوز رابطه رو شروع نکردن
- ۳.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط