رمان : داداشی

رمان : داداشی
پارت ۱

دیانا : ۱۸ سالم بود که با داداشم زندگی میکردم تنهایی زندگی می‌کردیم مامان بابامون آلمان بودن خیلی داداشیمو دوسش داشتم یجورایی میشه گفت عاشقش بودم چون هرجا کنارم بود همیشه پشتم بود آها راستی من دیانا ۱۸ سالمه تهران زندگی میکنم داداشم ۲۰ سالشه رشته‌ی دوتامون هم تأتر هستش

دیانا : داداشیییییییییییییییییییییی
ارسلان : بلههههههههههههههههعههه
دیانا : میشه منو برسونی دانشگاه لفطااااا🥺
ارسلان : دیانا خودت برو یعنی چی هرروز من برسونمت خودت برو خودتم بیا همین که گفتم
دیانا : ( تو دلش ) راستش خیلی ناراحت شدم
آروم گفتم اوکی خودم میرم رفتم آماده شدم یه تیپ جنتلمن زدم یه ارایش لایت هم کردم راه افتادم سمت دَر
ارسلان : خدافظ
دیانا : جوابشو ندادم رفتم دَرو محکم کوبیدم به هم
دیدگاه ها (۱)

رمان آیدل پارت ۳ ادامه +: ام خب بابا من درسام رو خوندم...

اجبار به بدبختی پارت ۳۳

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

•~•~•پیوند اجباری : قسمت دوم•~•~• + جعون ا/ت... که تهیونگ د...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

تهیونگ و دوستاش اخیرا رفته رستوانی که یکی از آرمی ها توش کار...

رمان هکر کوچولوی من پارت هفتم

ترکم نکن

Forbidden love②یک ساعت بعد رینا: کجا بودی؟ ا/ت: بدبخت شدمرین...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط