تکاپو پارت 14 = تله ی مرگبار
او با اعتماد به نفس گفت: «آنیا آمادهست! آنیا میتونه از دیوارها بالا بره!» (البته آنیا فقط در خیال خودش این کار را میکرد، اما با اعتماد به نفس تمام گفت!)
دامیان نقشهی عملیات را در ذهنش چید: «بکی، تو مسئول تجهیزات هستی. باید یه چراغقوه، یه کم خوراکی و شاید یه چیزی برای ایجاد سر و صدا پیدا کنی. آنیا… تو مأموریت اصلی رو داری. تو باید با اون قدرتهای… خب، با دقتت، به ما کمک کنی که بفهمیم اون مرد دقیقاً کجاست. من هم مسیر رو مدیریت میکنم.»ساعت ۲ بامداد - آکادمی ایدن
محیط مدرسه زیر نورِ ماه، کاملاً تغییر کرده بود. ساختمانهای باشکوه، در تاریکی شب، مثل غولهای سنگی به نظر میرسیدند. سکوتِ مطلق بود، تا اینکه سه سایهی کوچک و بیصدا از سمت حیاط مدرسه به سمت ساختمان اصلی خزیدند.
آنها با استفاده از دانش دامیان، به یکی از ورودیهای مخفی سیستم تهویه که در نزدیکی کتابخانه بود، رسیدند. دامیان با احتیاط، دریچهی فلزی کوچکی را باز کرد.
«خیلی مراقب باشید.» دامیان پچپچ کرد. «ما باید از این دریچهها حرکت کنیم. مسیر باریکه و تاریک. اگه کسی صداتون رو بشنوه، کارمون تمومه.»
آنها یکی پس از دیگری وارد کانالهای تهویه شدند. فضای داخل بسیار تنگ بود و بوی فلز و گرد و غبار میداد. بکی با چراغقوهای که به زور روشن نگه داشته بود، جلوی راه را کمی روشن میکرد.
آنیا در حالی که در لولهی تهویه میخزید، ناگهان متوقف شد. او حس کرد که چیزی درست در بالای سرش در حال حرکت است. او چشمانش را بست و با تمام تمرکز، سعی کرد ذهنهای اطراف را بخواند.
«…باید سریعتر برم… اون نقشه رو باید پیدا کنم… هیچکس نباید بفهمه من اینجا هستم…»
آنیا با وحشت از صدای افکارِ مرد مشکوک که درست در کانالِ مقابل آنها بود، لرزید. او متوجه شد که مرد مشکوک دقیقاً در حال حرکت به سمت «اتاق بایگانی» است!
اما ناگهان، یک اتفاق غیرمنتظره افتاد.
در حالی که آنها در حال حرکت بودند، دمیان ناگهان متوقف شد و با دست به آنیا علامت داد که ساکت شود. او با چشمانی وحشتزده به لولهی تهویه روبرو نگاه کرد.
«آنیا… بکی… ساکت بشید…» دامیان با صدایی که از لرزش میلرزید، پچپچ کرد. «اون مرد… اون فقط داره حرکت نمیکنه… اون داره از لولهی تهویه، به سمت ما میآد!»
آنیا با خواندن ذهنِ مرد، متوجه شد که او فقط یک نفوذی ساده نیست. او در ذهن داشت فکر میکرد: «بچههای کنجکاو… فکر کردید میتونید من رو پیدا کنید؟ حالا نوبت منه که بازی رو عوض کنم…»
مرد مشکوک متوجه حضور آنها شده بود! او نه تنها در حال تعقیب آنها نبود، بلکه آنها را به یک تله کشیده بود!
دامیان نقشهی عملیات را در ذهنش چید: «بکی، تو مسئول تجهیزات هستی. باید یه چراغقوه، یه کم خوراکی و شاید یه چیزی برای ایجاد سر و صدا پیدا کنی. آنیا… تو مأموریت اصلی رو داری. تو باید با اون قدرتهای… خب، با دقتت، به ما کمک کنی که بفهمیم اون مرد دقیقاً کجاست. من هم مسیر رو مدیریت میکنم.»ساعت ۲ بامداد - آکادمی ایدن
محیط مدرسه زیر نورِ ماه، کاملاً تغییر کرده بود. ساختمانهای باشکوه، در تاریکی شب، مثل غولهای سنگی به نظر میرسیدند. سکوتِ مطلق بود، تا اینکه سه سایهی کوچک و بیصدا از سمت حیاط مدرسه به سمت ساختمان اصلی خزیدند.
آنها با استفاده از دانش دامیان، به یکی از ورودیهای مخفی سیستم تهویه که در نزدیکی کتابخانه بود، رسیدند. دامیان با احتیاط، دریچهی فلزی کوچکی را باز کرد.
«خیلی مراقب باشید.» دامیان پچپچ کرد. «ما باید از این دریچهها حرکت کنیم. مسیر باریکه و تاریک. اگه کسی صداتون رو بشنوه، کارمون تمومه.»
آنها یکی پس از دیگری وارد کانالهای تهویه شدند. فضای داخل بسیار تنگ بود و بوی فلز و گرد و غبار میداد. بکی با چراغقوهای که به زور روشن نگه داشته بود، جلوی راه را کمی روشن میکرد.
آنیا در حالی که در لولهی تهویه میخزید، ناگهان متوقف شد. او حس کرد که چیزی درست در بالای سرش در حال حرکت است. او چشمانش را بست و با تمام تمرکز، سعی کرد ذهنهای اطراف را بخواند.
«…باید سریعتر برم… اون نقشه رو باید پیدا کنم… هیچکس نباید بفهمه من اینجا هستم…»
آنیا با وحشت از صدای افکارِ مرد مشکوک که درست در کانالِ مقابل آنها بود، لرزید. او متوجه شد که مرد مشکوک دقیقاً در حال حرکت به سمت «اتاق بایگانی» است!
اما ناگهان، یک اتفاق غیرمنتظره افتاد.
در حالی که آنها در حال حرکت بودند، دمیان ناگهان متوقف شد و با دست به آنیا علامت داد که ساکت شود. او با چشمانی وحشتزده به لولهی تهویه روبرو نگاه کرد.
«آنیا… بکی… ساکت بشید…» دامیان با صدایی که از لرزش میلرزید، پچپچ کرد. «اون مرد… اون فقط داره حرکت نمیکنه… اون داره از لولهی تهویه، به سمت ما میآد!»
آنیا با خواندن ذهنِ مرد، متوجه شد که او فقط یک نفوذی ساده نیست. او در ذهن داشت فکر میکرد: «بچههای کنجکاو… فکر کردید میتونید من رو پیدا کنید؟ حالا نوبت منه که بازی رو عوض کنم…»
مرد مشکوک متوجه حضور آنها شده بود! او نه تنها در حال تعقیب آنها نبود، بلکه آنها را به یک تله کشیده بود!
- ۳.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط