{سناریوی شماره ۸}
{سناریوی شماره ۸}
|| پارت سیونهم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
گاز اشکآور به آرامی در آپارتمان پخش میشد، ابری سفید و خفهکننده که هر نفس را به شکنجه تبدیل میکرد. کاتسوکی با چشمانی سرخ از خشم و اشک، پارچهای را از لباسش پاره کرد و آن را با آب دهان مرطوب کرد و روی بینی الا گذاشت.
کاتسوکی (با صدایی خشن اما کنترل شده): "نفس عمیق نکش... فقط نفسهای کوتاه بکش."
الا (سرفهکنان، با چشمانی اشکآلود): "کاتسوکی... نمیتونم... واقعاً نمیتونم..."
کاتسوکی (در حالی که او را به سمت پنجره میکشید): "باید بتونی! چون اگه امروز از اینجا زنده در بریم، قراره خودمون رو بهش ثابت کنیم که ما بیشتر از یه موش آزمایشگاهی ارزش داریم!"
آنها از پنجره به بالکن کوچکی پریدند. هوای سرد شب مانند مرهمی روی صورتهای تحریکشده از گاز نشست. از این ارتفاع، شهر توکیو همچون نقشهای از نورهای کوچک زیر پایشان گسترده بود.
کاتسوکی (در حالی که به شهر خیره شده بود، با صدایی آکنده از تلخی): "حالا همه چیز برام معنی پیدا میکنه... اون شب که پدر و مادرم کشته شدن... دقیقاً یک هفته بعدش بود که کیریشیما خودش رو به من معرفی کرد. انگار منتظر بود تراژدی من کامل بشه تا نقشهش رو شروع کنه."
الا (با چشمانی پر از اشک که اینبار نه از گاز، که از درد روحی بود): "ویلیام... برادرم... همیشه فکر میکردم طمع به شرکت و ثروت، دلیل کارای شیطانیشه. اما حالا میبینم اون هم فقط یه مهره تو دستای کیریشیما بود. یه عروسک خیمهشببازی که نخهاش رو اون کنترل میکرد."
کاتسوکی (مشتهایش را چنان گره کرد که ناخنها در کف دستش فرورفتند): "نه فقط ویلیام... شتو، اوراراکا، اون مرد سیاهپوش... همه مهرههایی بودن تو بازی شطرنج اون. ما فکر میکردیم داریم مبارزه میکنیم، ولی در واقع داریم تو یه صفحه از پیش طراحی شده حرکت میکردیم."
ناگهان، صدای کیریشیما از بلندگوهای پنهان در سرتاسر نماي ساختمان به گوش رسید، صدایی آرام و تقریباً شاعرانه که با فضای پرتنش کاملاً در تضاد بود:
کیریشیما: "دروغ؟ نه، عزیزان من... این هنر بود! هنر خلق کردن! من دارم نسل جدیدی از انسانها رو خلق میکنم - انسانهایی که از ضعفهای احمقانهای مثل عشق، وفاداری و ترحم رها شدن! شما فکر میکنید خشم تو، کاتسوکی، یه نقطه ضعفه؟ یا ترس تو، الا، یه علامت آسیبپذیری؟ ولی من به شما یاد میدم چطور از این احساسات به عنوان سلاح استفاده کنید!"
کاتسوکی (با فریادی که از عمق وجودش برمیخاست): "تو یه دیوونی! یه هیولای واقعی! ما آدمیم، با همه ضعفهاشون، با همه احساساتمون! این چیزی نیست که بشه با یه آزمایش عوضش کرد!"
کیریشیما (با لحنی که ناگهان از شاعرانه به شیطانی تغییر کرد): "هیولا؟ من یک نابغهم! یک خدای جدید! و شما دو نفر، شاهکارهای من هستید! محصول نهایی پروژه "قلب سنگی"! شما ثابت میکنید که میشود انسان را از نو برنامهریزی کرد!"
در همین لحظه، صدای هلیکوپتری قدرتمند و نزدیکتر از قبل به گوش رسید. اینبار اما یک هلیکوپتر نظامی سیاه و بدون نشانه بود که با مهارت حیرتانگیزی در کنار بالکن قرار گرفت.
کاتسوکی (الا را به پشت خود کشید و در حالت دفاعی قرار گرفت): "بسه! دیگه کافیه! بازی تموم شد، کیریشیما!"
اما سپس صدای آشنا و غیرمنتظرهای از بلندگوی هلیکوپتر شنیده شد:
ایزوکو (با صدایی که از خستگی و درد میلرزید اما مصمم بود): "کاتسوکی! بالا رو نگاه کن! سریع!"
کاتسوکی و الا به بالا نگاه کردند. ایزوکو از در هلیکوپتر برای آنها دست تکان میداد، صورتش رنگ پریده بود و پانسمان بزرگی روی شانهاش دیده میشد، اما چشمانش با ارادهای آهنین میدرخشید.
ایزوکو: "همه چیز رو فهمیدم! تمام مدارک رو دارم! یه راه فرار داریم! سریع باشید!"
نردبانی از هلیکوپتر به سمت آنها پایین آمد. کاتسوکی ابتدا الا را به سمت نردبان هدایت کرد و با دقت او را روی پلهها نشاند.
کیریشیما (با فریادی خشمگین از بلندگوها): "نه! این غیرممکنه! تو رو زنده گذاشتم، ایزوکو! اینطور جبران میکنی؟!"
ایزوکو (مستقیماً به سمت دوربینهای ساختمان فریاد زد): "بله، زنده موندی! و حالا میخوام ثابت کنم که حتی یه موش آزمایشگاهی هم میتونه شیر رو شکست بده!"
همین که آنها سوار هلیکوپتر شدند، ایزوکو به خلبان اشاره کرد. هلیکوپتر به سرعت از کنار ساختمان دور شد و در آسمان شب توکیو ناپدید گردید.
کاتسوکی (در حالی که به ایزوکو نگاه میکرد، با چشمانی پر از قدردانی و حیرت): "چطور... چطور از اون وضعیت زنده در اومدی؟ و چطور پیدامون کردی؟"
ادامه در کامنت ... شرایط پارت بعد ۲۰ تا کامنت ۲۰ تا لايک
|| پارت سیونهم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
گاز اشکآور به آرامی در آپارتمان پخش میشد، ابری سفید و خفهکننده که هر نفس را به شکنجه تبدیل میکرد. کاتسوکی با چشمانی سرخ از خشم و اشک، پارچهای را از لباسش پاره کرد و آن را با آب دهان مرطوب کرد و روی بینی الا گذاشت.
کاتسوکی (با صدایی خشن اما کنترل شده): "نفس عمیق نکش... فقط نفسهای کوتاه بکش."
الا (سرفهکنان، با چشمانی اشکآلود): "کاتسوکی... نمیتونم... واقعاً نمیتونم..."
کاتسوکی (در حالی که او را به سمت پنجره میکشید): "باید بتونی! چون اگه امروز از اینجا زنده در بریم، قراره خودمون رو بهش ثابت کنیم که ما بیشتر از یه موش آزمایشگاهی ارزش داریم!"
آنها از پنجره به بالکن کوچکی پریدند. هوای سرد شب مانند مرهمی روی صورتهای تحریکشده از گاز نشست. از این ارتفاع، شهر توکیو همچون نقشهای از نورهای کوچک زیر پایشان گسترده بود.
کاتسوکی (در حالی که به شهر خیره شده بود، با صدایی آکنده از تلخی): "حالا همه چیز برام معنی پیدا میکنه... اون شب که پدر و مادرم کشته شدن... دقیقاً یک هفته بعدش بود که کیریشیما خودش رو به من معرفی کرد. انگار منتظر بود تراژدی من کامل بشه تا نقشهش رو شروع کنه."
الا (با چشمانی پر از اشک که اینبار نه از گاز، که از درد روحی بود): "ویلیام... برادرم... همیشه فکر میکردم طمع به شرکت و ثروت، دلیل کارای شیطانیشه. اما حالا میبینم اون هم فقط یه مهره تو دستای کیریشیما بود. یه عروسک خیمهشببازی که نخهاش رو اون کنترل میکرد."
کاتسوکی (مشتهایش را چنان گره کرد که ناخنها در کف دستش فرورفتند): "نه فقط ویلیام... شتو، اوراراکا، اون مرد سیاهپوش... همه مهرههایی بودن تو بازی شطرنج اون. ما فکر میکردیم داریم مبارزه میکنیم، ولی در واقع داریم تو یه صفحه از پیش طراحی شده حرکت میکردیم."
ناگهان، صدای کیریشیما از بلندگوهای پنهان در سرتاسر نماي ساختمان به گوش رسید، صدایی آرام و تقریباً شاعرانه که با فضای پرتنش کاملاً در تضاد بود:
کیریشیما: "دروغ؟ نه، عزیزان من... این هنر بود! هنر خلق کردن! من دارم نسل جدیدی از انسانها رو خلق میکنم - انسانهایی که از ضعفهای احمقانهای مثل عشق، وفاداری و ترحم رها شدن! شما فکر میکنید خشم تو، کاتسوکی، یه نقطه ضعفه؟ یا ترس تو، الا، یه علامت آسیبپذیری؟ ولی من به شما یاد میدم چطور از این احساسات به عنوان سلاح استفاده کنید!"
کاتسوکی (با فریادی که از عمق وجودش برمیخاست): "تو یه دیوونی! یه هیولای واقعی! ما آدمیم، با همه ضعفهاشون، با همه احساساتمون! این چیزی نیست که بشه با یه آزمایش عوضش کرد!"
کیریشیما (با لحنی که ناگهان از شاعرانه به شیطانی تغییر کرد): "هیولا؟ من یک نابغهم! یک خدای جدید! و شما دو نفر، شاهکارهای من هستید! محصول نهایی پروژه "قلب سنگی"! شما ثابت میکنید که میشود انسان را از نو برنامهریزی کرد!"
در همین لحظه، صدای هلیکوپتری قدرتمند و نزدیکتر از قبل به گوش رسید. اینبار اما یک هلیکوپتر نظامی سیاه و بدون نشانه بود که با مهارت حیرتانگیزی در کنار بالکن قرار گرفت.
کاتسوکی (الا را به پشت خود کشید و در حالت دفاعی قرار گرفت): "بسه! دیگه کافیه! بازی تموم شد، کیریشیما!"
اما سپس صدای آشنا و غیرمنتظرهای از بلندگوی هلیکوپتر شنیده شد:
ایزوکو (با صدایی که از خستگی و درد میلرزید اما مصمم بود): "کاتسوکی! بالا رو نگاه کن! سریع!"
کاتسوکی و الا به بالا نگاه کردند. ایزوکو از در هلیکوپتر برای آنها دست تکان میداد، صورتش رنگ پریده بود و پانسمان بزرگی روی شانهاش دیده میشد، اما چشمانش با ارادهای آهنین میدرخشید.
ایزوکو: "همه چیز رو فهمیدم! تمام مدارک رو دارم! یه راه فرار داریم! سریع باشید!"
نردبانی از هلیکوپتر به سمت آنها پایین آمد. کاتسوکی ابتدا الا را به سمت نردبان هدایت کرد و با دقت او را روی پلهها نشاند.
کیریشیما (با فریادی خشمگین از بلندگوها): "نه! این غیرممکنه! تو رو زنده گذاشتم، ایزوکو! اینطور جبران میکنی؟!"
ایزوکو (مستقیماً به سمت دوربینهای ساختمان فریاد زد): "بله، زنده موندی! و حالا میخوام ثابت کنم که حتی یه موش آزمایشگاهی هم میتونه شیر رو شکست بده!"
همین که آنها سوار هلیکوپتر شدند، ایزوکو به خلبان اشاره کرد. هلیکوپتر به سرعت از کنار ساختمان دور شد و در آسمان شب توکیو ناپدید گردید.
کاتسوکی (در حالی که به ایزوکو نگاه میکرد، با چشمانی پر از قدردانی و حیرت): "چطور... چطور از اون وضعیت زنده در اومدی؟ و چطور پیدامون کردی؟"
ادامه در کامنت ... شرایط پارت بعد ۲۰ تا کامنت ۲۰ تا لايک
- ۲۵.۰k
- ۱۶ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط