عشق درسایه سلطنت پارت 245

به ژاکلین گفتم همه وسایلم رو جمع کنه که ظهر راهی قصر قدیمی هستیم..جسیکا و کاترین شوکه نگام میکردن و از کارم سر در نمیاوردن..
همه وسایلم خیلی سریع جمع شد و روی شتر و اسب بسته شد.شنلم رو سر کردم و سرد و بی روح مثل یه مُر*ده از قصر بیرون اومدم..
تعداد زیادی خدمتکار و نگهبان سوار اسب بودن انگار قرار بود باهام بیان..هه..حتما پادشاه امر فرمودن..
همه خدمتکارا و نگهبانا و ایستاده بودن و متعجب و باغم بهم نگاه میکردن و پچ پچ میکردن
برگشتم به قصر نگاه کردم قصری که خونه ام شده بود..
قصری که بهترین حسهای دنیا رو توش تجربه کرده بودم اولین بو*سه زندگیم اولین عشق و دلداگیم اولین هم
اغو*شيم...
جسیکا و کاترین اومدن بغلم کردن با بغض به خودم فشردمشون چشمم خورد به ویکتوریا که ایستاده بود و نگام میکرد.نگاهش خبیث نبود. بی رحم نبود..
از آغوش جسیکا و کاترین بیرون اومدم و رفتم جلوش بهش تعظیم کردم..
لبخند به زور و لرزونی زدم و گفتم
مری: اخر همونی شد که شما گفتی دارم میرم برای همیشه..
سرش رو پایین انداخت..
ويكتوريا : بعید میدونم تهیونگ وادار به رفتنت کرده باشه...
لبخند پردری زدم و گفتم
مری: وادارم نکرده ترکش میکنم..
اشکم جاری شد.دست ویکتوریا رو گرفتم که باهام چشم تو چشم شد..با دست دیگه ام دست کاترین و جسیکا رو گرفتم و داغون گفتم
مری: لطفا پادشاه رو تنها نذارین. هر سه تون... بهم قول بدین تهیونگ رو تنها نذارین..
ویکتوریا چشماش رو بست و سرش رو تکون داد. حس کردم بغض کرده..
جسیکا رو یه بار دیگه بغل کردم و کنار گوشش گفتم
مری: شبا بد میخوابه.. ولی اگه براش کتاب بخونی راحت میخوابه.. قول بده شبا براش کتاب بخونی و هیچ شبی تنهاش نذاری..
بلند گریه کرد و گفت
جسیکا: قول میدم.. قول میدم‌..
به خودم فشردمش و بعد خودم رو ازش جدا کردم سمت کالسکه رفتم و روی پله هاش ایستادم و به بالکن اتاق
تهیونگ نگاه کردم..
کاش میشد برای آخرین بار ببینمش. ولی اینم ازم دریغ کرد و حتی برای خداحافظی باهام نیومد..
توی کالسکه نشستم..نفس عمیقی کشیدم
مری: حرکت کن...
کالسکه حرکت کرد..پرده پشت کالسکه رو کنار زدم و به قصر نگاه کردم میخواستم تک تک این آدما و جزییات این ساختمون رو به خاطر بسپرم من اینجا خاطره و لحظه ها داشتم.. اشكم اروم جاری شد..
اینجا عاشق شدم اینجا به عشقم رسیدم و از اینجا جدا شدم..
اونقدر نگاه کردم تا دیگه تصویر قصر محو شد..
سرم رو به دیواره کالسکه تکیه دادم و چشمام رو بستم..
نزدیکهای شب بود که کالسکه ایستاد. پیاده شدم..
روبروم قصر بزرگ و باشکوه ولی کهنه و قدیمی بود.. با
تعدادی خدمتکار جدید که به پیشوازم اومده بودن
خونه جدید من..
بغضم رو اب دهنم فرو دادم و نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم..این زندگی جدید منه..
بدون تهیونگ و بدون هیچ کسی که دوستش داشته باشم...
***
سلام دوستان این هم پارت های جدید از پیج دوم هم حمایت کنید لطفاً مرسید✨❤️
دیدگاه ها (۳۱۴)

فردا صبح ساعت ۴ توی همون کلاس چشامو باز کردم و با صدای ته به...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

ازدواج اجباری

پارت دهم《حساب شده》《Custom kiss》 ×چیشد؟...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت⁴ ساعت ۶ صبحویو یونایکی چیزی داشت...

پارت ۴ (سرنوشت)

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط