{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم رمان برادر های ناتنی من:

پارت دوازدهم رمان برادر های ناتنی من:

هوسوک، که همیشه پرانرژی بود، وقی ات و دید که تنها نشسته و کتاب می خداند تصمیم گرفت برای ات کادویی بخرد، رفت و ای پد خرید برایش وقتی رفت پیش ات گفت:
"ات! ببین چی آوردم! ای پد نقاشی باهاش میتونی هر چیزی بکشی من خیلی دوستت دارم و دلم می‌خواد همیشه خوشحال باشی."
او لبخند زد و "ات" هم لبخند زد، اما این بار لبخندش با گونه‌های گلگون همراه بود.

حتی جیمین، که بیشتر بر جنبه درمانی تمرکز داشت، یک روز وقتی داشت نفس‌های "ات" را چک می‌کرد، دستانش را برای لحظه‌ای روی دستان "ات" نگه داشت و با صدایی آرام و پر از دلسوزی گفت:
"ات... من خیلی نگرانت بودم. ولی حالا که حالت بهتره، خوشحالم. خیلی خوشحالم که هستی. منم... دوستت دارم."
"ات" احساس کرد موج گرمی در وجودش پیچید.

تهیونگ، با یکی از نقاشی‌هایش به اتاق "ات" آمد. نقاشی، "ات" را در حال نفس کشیدن عمیق و شاد نشان می‌داد. او نقاشی را به "ات" داد و گفت:
"این تویی، 'ات'. همونطور که باید باشی. قوی و زیبا. من... عاشقتم."
"ات" نقاشی را با دقت گرفت و به چشمان تهیونگ نگاه کرد.

و بالاخره، جونگ‌کوک. او با یک عروسک خرسی بزرگ وارد شد و با هیجان گفت:
"ات! اینو برات آوردم! چون مثل همین عروسک، خیلی بانمکی و دوست‌داشتنی! منم خیلی دوستت دارم! همیشه!"
او عروسک را به "ات" داد و چشمکی زد.

حالا "ات" با اعترافات عاشقانه هر هفت برادرش روبرو بود. هر کدام به شیوه‌ای، عشقشان را ابراز کرده بودند. "ات" در دنیایی از احساسات غرق شده بود. او به همه آنها عشق می‌ورزید، اما نه به آن شکلی که آنها انتظار داشتند. عشق او، عشق به خانواده، عشق به برادرانش بود.

وقتی برادران در اتاق "ات" جمع شده بودند، سکوتی سنگین حاکم شد. همه منتظر واکنشی از "ات" بودند. "ات" نگاهی به صورت تک تک آنها انداخت. صورت‌هایی پر از عشق، نگرانی، امید و البته، کمی اضطراب.

"من... منم شما رو دوست دارم،" "ات" با صدایی لرزان گفت. "شما بهترین برادرایی هستید که یه نفر می‌تونه داشته باشه. همیشه کنارم بودید و حمایتم کردید. من مدیونتونم."
اما او ادامه نداد. کلمه "عشق" به معنای عاشقانه، هنوز روی زبانش سنگینی می‌کرد. چگونه می‌توانست به یکی بگوید "عاشقتم" و به بقیه نگوید؟ این غیرممکن بود.

برادران با شنیدن این حرف، نگاه‌هایی رد و بدل کردند. بعضی امیدوار، بعضی ناامید، و بعضی هم کمی گیج. آنها می‌دانستند که "ات" هنوز کاملا متوجه عمق احساسات آنها نشده، یا شاید هم، نمی‌خواهد که متوجه شود.

نامجون، که حس مسئولیتش بیش از همه بود، با قدمی به جلو آمد.
"ات، ما می‌دونیم که شرایط پیچیده است. ولی ما اینجا هستیم تا ازت حمایت کنیم. هر تصمیمی که بگیری، ما پشتت هستیم."
او نگاهی به بقیه انداخت و ادامه داد: "فقط بدون که عشق ما به تو، واقعی و عمیقه. و ما همیشه مراقب تو خواهیم بود."

ات گفت: من همه ی شما رو دوست دارم و نمیتونم بینتون یکی و انتخاب کنم...

ادامه دارد....

برای پارت اخر نقشه چیدم یاع یاع یاع😂🫀✨
دیدگاه ها (۲)

وقتی روت کراشن ولی تو از رابطه خوشت نمیادچان:ات م...من د...د...

سلام صبح بخیرررعشقولا 🥰❤️بفرمایید صبحونه‌ای که عشق جانم برام...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.— این... منم...

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

پارت 7ویو آتبعد از کلاس، آت برگه‌ی پروژه رو برداشت و سمت جین...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

چندپارتی یونگی

یکی بود که خیلی پولدار بود،اما همیشه فقط یک دست کت‌وشلوار قه...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط