تاجگذاری پارت ۲۳

🏮@! تاجگذاری!@🏮
اشتباهی ناخواسته 🌋
ا.ت 🫧:با یکم پولی که داشتم به طرف یه مسافر خونه رفتم اسبمو دادم تا بهش آب و غذا بدن تقریبا شب شده بود خودم هم یه اتاق خیلی کوچیک اجاره کردم و سریع با تمام خستگی و بی حالی که داشتم به طرف لنگرگاه رفتم و یه جا توی کشتی که به طرف چوکو میرفت گرفتم و برشگتم به مسافر خونه
صاحب مسافر خونه یه زن خیلی پیر بود که برام چندتا نون و کمی شیر به عنوان غذا اورد خیلی کم بود برا منی که از صبح تا حالا هیچ نخورده بودم چیزی نبود اما چیکار باید میکردم با کشتی حداقل دو تا سه روز راه پس باید برای اونجا هم غذا نگه می‌داشتم کاشکی بیشتر پول برمیداشتم هی خدا یکمی از نون هارو خوردم و نصف شیرو گزاشتم توی ظرف آبی که همرام بود نون های باقی مونده رو هم توی یه پارچه پیچیدمو گزاشتم توی بقچم نصف دیگه شیر رو هم خوردم و همون جا خوابیدم
قصر مای بانگ ویو____________________&_________&___
سورین: طبیب شب شده تو گفتی سه چهار ساعت دیگه بهوش میاد ولی الان ده ساعته که هیچ تغییری نکرده(داد)
طبیب: عالیجناب من من و ببخشید ولی باید بهوش میومدن
شوگا:چه خبر چطور جرعت می‌کنی توی قصر من به طبیب من توهین کنی؟ای آدم پست دلت میخواد همین جا سرت و قطع کنم؟(داد)
سورین:تو هم اگه توی مقعیت من بودی همین کارو میکردی
شوگا:فکر کردی کی هستی که به من میگی تو(داد)
بویگیوم:بسه دیگه سورین ایشون پادشاه هستن ادب رو رعایت کن عالیجناب شما هم به بزرگی خودتون ببخشید
شوگا:مشکلی نیست شاهزاده ، راستی خواهرتون کجاست ؟
بویگیوم:خوب راستش خودشون حکم عزلشون از مقام شاهزادگی روساکی رو تایید کردن و از اینجا رفتن به جوناکی
فامهو:هع باید گم و گور میشد اون الان یه فرد پست و از طبقه پایین جامعه هستش حکم عزل اون از ملکه بودن هم صادر شده
سورین:اون دهنتو ببند .(داد)بدون که فقط جیمین اون چیز که در مورد تو هستش و نمیدونه(درگوشی) ، درسته تقصیر اون بود ولی بازم برای پادشاه خیلی ارزش مند هست و تو حق توهین نداری (داد)
شوگا: احترام خودت رو نگه دار وگرنه برام فرقی نمیکنه که از دوستای نزدیک پادشاه پارک باشی انقدر بهت شلاق میزنم تا بمیری (داد)
فامهو: ببخشید عالیجناب
سورین:نشنیدم
فامهو:ب.ب.بخشید جناب سورین
جیمین:چه خبره ؟چرا انقدر داد میزنید اهم اهم (سرفه بی جون)
سورین :بهتره تا حال عالیجناب به طور کامل خوب نشده راجب به عزل ملکه چیزی نگیم (آروم)
بویگیوم:باشه(آروم)
سورین: عالیجناب حالتون خوبه؟
بویگیوم: پادشاه واقعا متاسفم بابت بی عقلی خواهرم
شوگا:حالتون خوبه ؟متاسفانه همین که وارد قصر شدید اتفاق بدی براتون افتاد
فامهو:حالت خوبه ؟
جیمین:خوبم نگران نباشید به این زودی ها قرار نیست بمیرم (خنده بی جون)اااااا فامهووو؟
بویگیوم:البته
فامهو: عالیجناب من این نزدیکی بودم که شنیدم اومدین اینجا برای دیدنتون اومدم که اینطوری شد
جیمین:حالا ا.ت کجاست؟
شوگا:ایشون اینجا رو ترک کردن و به جوناکی برگشتن نگران نباشید
جیمین:خیلی ازتون ممنونم پادشاه
سورین:قربان بهتره زودتر مذاکرات انجام بشه و بعد به جوناکی برگردیم
جیمین:البته
شوگا:همین جا مذاکرات و انجام می‌دیم
قصر جوناکی ویو________________________&_______&__
ملکه مادر:چیییییییی؟چطور جرعت کردن ملکه رو خلع کنن؟(داد)
مباشر:بانوی من پادشاه توی وضعیتی بودن که نمیتوستن حکمی صادر کنن برای همین وزیر اعظم این حکم رو صادر کردن
ملکه مادر:این غیر ممکنه چطور این اتفاق افتاد
مباشر:من خیلی دیر رسیدم الان تقریبا یه روز از ماجرا گذشته
ملکه مادر:متمعنم ملکه قصد صدمه رسوندن به پادشاه رو نداشتم اون وزیر احمق بی لیاقت بد برداشت کرد
مباشر:ملکه خیلی ناراحت بودن بانو
ملکه مادر: احتمالا فردا سه جناح دیگه برا انتخاب ملکه جدید اقدام کنن بهترین گذینه اینکه پادشاه خودش برگرده
مباشر:باید ملکه با خودم میارودم
ملکه مادر:مهم نیست میاوردیش شاید حتا حکم اعدامشو صادر میکردن
ا.ت ویو___________________________&__________&___
ا.ت 🫧:صبح که شد اسبمو از توی اسطبل در اوردم و آمادش کردم ، رفتم پیش پیرزن مسافرخونه دار و ازش خداحافظی کردم ، رفتم به طرف لنگرگاه و خودم و اسبمو بردن یه جا توی کشتی
چندساعتی هست که راه افتادیم از اون اتفاق تقریبا یه روز میگذره حکم عزل من هم تا الان باید به دست همه رسیده باشه بهتر اگه من میرفتم جوناکی شاید من و محکوم به اعدام میکردن
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

تقریبا دو هفته ای میشد که ا..ت توی قصر کار می‌کرد و اهالی قص...

شیادی که حتی حرف هایش را هم مجانی نمیزد!

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

جادویی به نام عشق

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

مافیای من

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶ویو میکا_____جیمین گوش...

شاهکاری به نام دروغ

داستان زندگی ایت رو میخوام تعریف کنمایت یه دختر/پسری بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط