شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت دهم🔍
این قسمت=[وقتی خنده آخرین سنگر دفاعیه]

صبح روز بعد، نور ملایم از پنجره‌های قدی دفتر تهیونگ می‌تابید و روی میز چوبی بزرگش میرقصید. من اونجا بودم، با یه دستمال گردگیری توی دستم، و حس می‌کردم که دارم توی دهن شیر قدم می‌زنم.
تهیونگ پشت میز نشسته بود، غرق در خواندن یه گزارش محرمانه. من هم به عنوان خدمتکار وظیفه‌شناس مشغول تمیز کردن دوروبرش بودم. استرس مثل سم توی رگ‌هام جریان داشت. چشمم همش به لبه‌ی پرونده‌ای بود که روی میز باز بود؛ چیزی درباره‌ی محموله‌ی بندر
فقط یه نگاه... فقط یه نگاه کوچیک، یونسو. اگه بفهمی اون محموله کی و کجا می‌رسه، کار تمومه!
همین‌طور که داشتم وانمود می‌کردم دارم لبه‌ی میز رو گردگیری می‌کنم، یهو چشمم به یک خودنویس گرون‌قیمت افتاد که درست روی لبه‌ی میز بود. دستم لرزید، به خودنویس خورد و... تالاپ! افتاد روی زمین. در یه لحظه خم شدم تا برش دارم. ولی همزمان، نیم‌نگاهی به پرونده انداختم. اسم بندر شماره ۴ رو دیدم. قلبم هوری ریخت. اما همون موقع، تهیونگ بدونِ اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:

-"چیزی شده؟"

من که دستپاچه شده بودم و از اون‌طرف هیجان پیدا کردن اطلاعات داشت دیوونم می‌کرد، شروع کردم به خندیدن. یه خنده‌ی عجیب، بلند و یه کم غیرعادی. از اون خنده‌هایی که وقتی آدم خیلی می‌ترسه، یه دفعه از گلوش بیرون می‌پره!

+"هاها... هه! نه قربان! فقط... فقط این خودنویس لعنتی... خیلی لغزنده بود! انگار می‌خواست باهام قایم‌ موشک(موشک؟یا باشک؟😅😂🤭) بازی کنه! هاهاها... عجب خودنویس شیطونی!"

خنده‌ام جوری بود که خودم هم از شنیدنش تعجب کردم. کمی بلند و بی‌پروا بود، دقیقاً برعکس اون خدمتکار ترسو و خجالتی که تا دیروز بودم.
سرم رو بلند کردم. تهیونگ بالاخره سرش رو از روی پرونده بلند کرد. نگاهمون به هم گره خورد. چشماش رنگ عجیبی داشت؛ یه چیزی بین تعجب و یه نوع سرگرمی.انگار داشت سعی می‌کرد بفهمه این آدم، واقعاً یک خدمتکار خنگ دیوونس یا یک جاسوس که داره ادای دیوونه‌ها رو درمیاره؟
گوشه‌ی لبش رو کج کرد و با لحنی که نمی‌تونستم تشخیص بدم طعنس یا نه، گفت:

-"خودنویس شیطون؟ جالب بود. خدمتکارهای قبلیم معمولاً وقتی خرابکاری می‌کردن، گریه می‌کردن یا معذرت‌خواهی... تو تنها کسی هستی که به دست‌وپانچلفتی بودن خودش می‌خنده."

لرزیدم. نکنه زیادی تابلو بازی درآوردم؟

+"خب... آدم اگه نخنده، دق می‌کنه قربان! زندگی کوتاهه، مگه نه؟"

تهیونگ چشماش رو باریک کرد و دوباره به پرونده خیره شد.

-"برو بیرون، یونسو. همین الان. قبل از اینکه به این فکر کنم که چرا خنده‌ی یه خدمتکار نظافتچی، برام از امنیت اسناد این پرونده جالب‌تر شده."

مثل برق‌گرفته‌ها وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون. وقتی در رو بستم، نفسم رو حبس کردم.خدای من، اون داشت به خندم فکر می‌کرد؟ یونسو، تو داری با آتیش بازی می‌کنی!

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie

دوپارت برای امشب اپلود کردم،اگه۵تا ناناص دیگه فالووم میکردن ۵ تا پارت میزاشتم
و با این وضع حمایت ها مجبورم شرط بزارم،خودمم دلم نمیخواد ولی شماها حمایت نمیکنین

لایک🎯30
کامنت🎯۴۰
بازنشر🎯۱۰

غرغر نکنین که شرطا زیاده،تازه کمم هست
تا شرط ها رو نرسونین پارت بعد رو نمیزارم یاححححح...یزید هم عمته😅😂
اینا رو به کنار حالا ناراحت نباشین
اگه تا شنبه ساعت ۱۲ شب رسیدیم به ۱۰۰ نفر حتی اگرم شرطا نرسیده بود(که مطمئنم میرسه)براتون ۵ پارت میزارم اگرم که شرطا رسیده بود،علاوه بر اون ۵ تا،دوتای دیگه هم میزارم🥰
بوس بهتون...💋
شب بخیر...🌃
دیدگاه ها (۵۵)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

پات ۱۹

شاهکاری به نام دروغ

dark life = ۳۷

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط