سایه ای میان ما

دختر با پرونده‌ی وام در آغوش، از ساختمان  خارج شد. هوای تازه صبحگاهی صورتش را نوازش داد و نسیمی خنک، تلاطم درونی‌اش را کمی آرام کرد. لبخندش پررنگ‌تر شد؛ این فقط یک موفقیت مالی نبود، بلکه آغازی بود برای فصل جدیدی از زندگی‌اش، فصلی که خودش آن را نوشته بود، هرچند با کمک‌های غیرمنتظره.
در خیابان، جمعیت در حال رفت و آمد بود و صدای بوق ماشین‌ها و همهمه مردم، موسیقی متن زندگی روزمره بود. دختر نفسی عمیق کشید و عطر گلهای تازه شکفته در گلدان‌های کنار پیاده‌رو را به ریه‌هایش فرستاد. حس می‌کرد دنیا با او لبخند می‌زند.
اما در میان این همه شور و هیجان، تصویر جیمین از ذهنش پاک نمی‌شد. آن نگاه مرموز، آن عطر دلهره‌آور، و آن حرف‌های دوپهلو… “فقط من و تو.” این جمله مثل یک راز در گوشش زمزمه می‌شد. آیا جیمین واقعاً به او کمک کرده بود؟ و اگر بله، چرا اینقدر مخفیانه؟ و چرا مدیر ، جئون، نباید از این موضوع خبردار می‌شد؟
همانطور که در خیابان قدم می‌زد، تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. با کمی تردید جواب داد.
«الو؟»
صدای از پشت خطی شنیده نشد دختر بازم گفت
"الو؟... الو؟"
دختر با اخم و گیجی تلفن را قطع کرد و زیر لب زمزمه کرد: “دیوونه!” انگار سردرگمی‌ش بیشتر شده بود، اما تصمیم گرفت فعلاً به آن فکر نکند. لبخند کم‌رنگش دوباره روی لب‌هایش نشست و سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد. هدف بزرگی در پیش داشت و نمی‌خواست اجازه دهد اتفاقات عجیب و غریب، او را از مسیرش منحرف کند.
به سمت ایستگاه اتوبوس رفت. در میان جمعیت منتظر، نگاهش به اطراف می‌چرخید. هر چهره‌ی جدید، هر ماشین عبوری، می‌توانست حامل داستانی باشد.
وقتی اتوبوس رسید، با قدم‌هایی مطمئن وارد شد و کنار پنجره نشست. منظره شهر از پشت شیشه، هرچند آشنا، اما امروز رنگ و بوی دیگری داشت. انگار تمام دنیا دست به دست هم داده بود تا به او امید بدهد و مسیرش را هموار کند.
انگار بالاخره زندگی داشت خوب پیش میرفت اما هنوز ته قلبش دلشوره ای عجیب داشت
زمان گذشت شاید مثل برقو باد؟ یا مثل یک ساعت که زمان با چشم کند میگذشت اما همین کافی بود تا چشم ها ازش برداشته بشن تا زمان  مثل یک گذشته ای ساده بگذرد.
روزهایش پر بود از برنامه‌ریزی، خرید لوازم، هماهنگی با تولیدکنندگان و آماده‌سازی مقدمات. هرچند گاهی دلشوره آن روزهای اول در دلش تکرار می‌شد، اما یادآوری نگاه جیمین و حرف‌هایش، او را بیشتر به تلاش تشویق می‌کرد. انگار انگیزه‌ای نامرئی پشت او ایستاده بود.
یک روز عصر، در حالی که مشغول چیدن قفسه‌های جدید بود، متوجه حضور آشنایی در ابتدای مغازه شد. ایستاد و به آرامی سرش را بلند کرد. جیمین بود. این بار بدون کت و شلوار رسمی، با یک پلیور ساده و شلوار جین. آرام و متین، با همان نگاهی که انگار همه‌چیز را می‌دید.
دختر با تعجب و کمی هیجان به او نزدیک شد. «جیمین؟ شما اینجا…؟»
جیمین لبخندی زد، لبخندی که این بار به چشم‌هایش هم می‌رسید. «آمده بودم از نزدیک ببینم چطور پیش می‌ره. کسب و کار جدیدت مبارک باشه.» صدایش آرام و دلنشین بود.
دختر لبخندی زد و گفت: «خیلی ممنونم. هنوز خیلی کار مونده، ولی… دارم تلاشم رو می‌کنم.»
جیمین نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «می‌دونم. و مطمئنم که عالی پیش می‌ره. تو انرژی و پشتکار لازم رو داری.» سپس نگاهش را به دختر دوخت هنوز ان حس و حال مه آلود در چشم هایده  تیره اش موج میزد اما دختر نگاهش فقط به فرم زیبایه چشم هایه کره ایش بود جیمین با دیدن خیرگی دختر به چشم‌هایش، لبخند محوی زد. این لبخند، مثل همیشه، به چشم‌هایش نمی‌رسید، اما دختر حس کرد که برق خاصی در نگاهش درخشید. او کمی سرش را به سمت دختر نزدیک‌تر برد، به طوری که نفس گرمش به صورت دختر خورد و زمزمه کرد:
«خیره نگاهم میکنی… شاید بخوایی همیشه اینجوری نگاهم کنی؟.»
صدایش آنقدر آرام و نافذ بود که انگار مستقیم در گوش دختر نجوا می‌کرد، اما تأثیرش فراتر از یک زمزمه‌ی ساده بود. لرزشی خفیف از میان تن دختر گذشت. این جمله، باعث سرخ شدن دختر شد
با لکنت و صدایی که کمی می‌لرزید، پاسخ داد: «من… من فقط…» نتوانست جمله‌اش را تمام کند. نگاهش را به زمین دوخت، اما حس می‌کرد چشم‌های جیمین همچنان او را دنبال می‌کنند.
جیمین لبخندی زد. این بار لبخندش کمی عمیق‌تر بود و گوشه‌ی چشمانش چین انداخت. صدایش آرام‌تر و صمیمی‌تر از قبل شد: «اشکالی نداره. لازم نیست جواب بدی. مهم اینه که… حس کنی.»
با زمزمه ای ارام تر کنار گوش دختر گفت
"شاید بتونی بیشتر کاوش کنی از زندگیم...یا حتی بیشتر از اون..."
دختر بشدت سرخ میشه گونه و گوش هایش قرمز میشن جیمین بدون کلمه ای دیگه گلوش صاف میکنه و دور میشه
لایک؟
part 7
دیدگاه ها (۴)

𝖕𝖆𝖗𝖙۳سوهو در انتهای راهرو ایستاده بود. موهای تیره‌اش را باد ...

پارت آخر

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوتسکوتِ میانِ آن‌ها، سنگی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

قسمت هفده

راز خون پارت سوم

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط