{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

خانم جئون دستای کوچولوی یجی رو گرفت و روی تخت نرم و آبی‌رنگ لبه‌ی اتاق نشوند. نگاهی به چشم های یجی انداخت و لبخند گرمی زد:

ـ دوستش داری دختر قشنگم؟ هرچی که فکر می‌کنی کم داره رو به مامان بگو تا برات تهیه کنم.

یجی با انگشت‌های کوچولوش لبه‌ی ملحفه‌ی تخت رو محکم گرفت، سرشو بالا آورد و با صدای آروم و پر از حسرتِ شیرین گفت:
یجی: م... مامان... یعنی اینجا واقعاً مال منه؟ کسی قرار نیست بیاد بگه اشتباهی اومدم اینجا؟ کسی قرار نیست ولم کنه تو کوچه؟

خانم جئون با شنیدن این حرف، بغض کرد و سریع یجی رو محکم توی آغوش کشید و گونه‌اش رو بوسید:
ـ هیس... این حرف رو دیگه نزن فرشته‌ی من! تو از این به بعد دختر رسمی و عزیزدردونه‌ی این خانواده ای. هیچ‌کس، شنیدی؟ هیچ‌کس قرار نیست تو رو جایی تنها بذاره. اینجا خونه‌ی توئه.

یجی که انگار حالا تازه معنی واقعی کلمه خانواده رو فهمیده بود، دستای کوچولوش رو دور گردن خانم جئون حلقه کرد و با صدای ضعیفی گفت:
یجی: ممنونم مامان... خیلی دوستت دارم...

همون لحظه، درِ اتاق با صدای محکم باز شد.. جوونگکوک سرشو آورد داخل و گفت:
☆اوما! من گشنمه! کی ناهار می‌خوریم؟ با این کوچولو کار داری هنوز؟

خانم جئون از بغل یجی بیرون اومد و با خنده نگاهی به جونگکوک انداخت:
_شکمو! تو جز غذا فکر دیگه‌ای هم تو سرت داری؟ بیت مراقب خواهرت باش تا میز رو بچینم.

جونگکوک اومد جلو، دستشو گذاشت توی جیب شلوارش و با کنجکاوی به یجی نگاه کرد. نگاهی از سر تا پا به چمدون سفید کوچولوی یجی انداخت و گفت:
☆راستی... اسم واقعی‌ت یجیه دیگه؟ توی راه همه‌ش داشتم فکر می‌کردم چه اسم عجیبی داری... اسم من جونگکوکه؛ ولی چون ازت بزرگترم، باید به من بگی اوپا، فهمیدی؟

یجی آب دهنش رو قورت داد، صاف نشست و با لحن مؤدبانه‌ای که مشخص بود ترسیده گفت:
یجی: ب... بله، اوپا... چشم.

جونگکوک که انگار از لحن رسمی و ترسیده‌ی یجی خوشش اومده بود، لبخند شیطونی زد، جلوتر اومد و دستشو کشید روی سر یجی:
☆اوهووو! چه دختر حرف‌گوش‌کنی! باشه بابا، اینقدر خشک و رسمی نباش، اینجا خونه‌ی خودته. پاشو بیا پایین ببینم بابا چی برات خریده، یه‌کم روحیهت باز بشه!

یجی با چشمای گرد شده و تعجب‌زده به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
ـ مگه... مگه برام چیزی خریدن؟

جونگکوک دست یجی رو گرفت و کشید دنبال خودش:
ـ پاشو بیا ببین! بابا وقتی شنید قراره بیای، کل شهر رو گذاشت روی سرش تا بهترین عروسک و اسباب‌بازی‌ها رو برات بخره!

یجی ویو
من... من باورم نمیشه... این همون دنیاییه که همیشه تو پرورشگاه وقتی از پشت شیشه نگاه می‌کردم، آرزوش رو داشتم؟ یک داداش شیطون و زورگو که در عین حال انگار مراقبمه، یک مامان و بابای مهربون که بهم میگن دخترم... خدایا... یعنی من واقعاً دیگه تنها نیستم؟
پایان ویو

یجی همراه با جونگکوک بدون بدو از پله‌های قصر پایین رفت، در حالی که لبخند بزرگی روی لب‌های کوچولوش نقش بسته بود و قلب کوچیکش از شدت خوشحالب داشت تندتند می‌زد

ادامه دارد... 💖
دیدگاه ها (۰)

خونه‌ی سه شیطونپارت ۷ — شریک جرمجونگکوک در رو باز کرد.ـ بالا...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

THE HIDDEN LOVEفصل اول: «قرار نبود امشب بیای!»سئول، کره جنوب...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۷| سؤالی درباره‌ی...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

ادامه ی پارت ۱۹۵

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط