جادویی به نام عشق
تهیونگ: اومم کار خوبی کردی
جونکوک: افرین زن داداش
ات:خب معلومه باید به بعضی ها یاد داد که با کی طرفن
جونگکوک: ولی زن داداش چطور تونستی یهو سطل اب بیاری
ات:خب من همیشه امادم
جونکوک: دیدی گفتم نمیشه با اینا در اوفتاد یه روز بیدار میشی میبینی یه سطل اب روی سرته
سوجین چپ چپ نگاه کرد و گفت
سوجین: معلومه که نمیشه
تهیونگ: باشه باشه شما دوتا رسماً خطرناکین. آدم باید با سپر وارد اتاقتون بشه
ات:شاید باید اول اجازه بگیری جناب تهیونگ
تهیونگ: چشم بانو ولی اگه تو بری سمت سطل اب منم شلنگ اب رو برمیدارم
جونگکوک:نه وایسا وایسا....فکر کن جنگ اب خانوادگی
ات:وایی خدایا اصلا ما چرا شما دوتا رو راه دادیم تو؟
تهیونگ: خودت گذاشتی بیایم
ات:من گفتما شیطونی کنید
جونگکوک: خب دیگه الان که راهمون دادید که نمیتونید بندازینمون بیرون
سوجین:واقعا فکر میکنی نمیتونیم
سوجین و جونگکوک به سمت هم حمله کردن
سوجین یکی با بالشت میزد جونگکوک یکی با بالشت میزد
ات:وایی اگه نشینید پامیشم هر دوتون رو میندازم بیرون ...اه سوجین بسه حال ندارمم
سوجین: وای ات خیانت کار بیا کمک
ات:باشه اومدممم
ات خاست بره کمک سوجین که تهیونگ از پشت گرفتش
تهیونگ: کجا با این عجله
ات:تهیونگ ول کن میخام برم کمک سوجین
تهیونگ: اون از پس خودش بر میاد تو باید به فکر خودت باشی
تا ات خاست چیزی بگه تهیونگ بوسهای رو شروع کرد
سوجین: پس کجایی ات ....به سمت ات نگاه میکنه..
سوجین: جونگکوک فک کنم یادشون نیست ما اینجاییم
جونگکوک: راحتشون بزار.....وایسا ببینم تو مگه قرار نبود به من جایزه بدی
سوجین: بعدا
جونگکوک: نه من الان جایزه میخام
بعد این حرف جونکوک سوجین رو به سمت خودش کشید و بوسهای رو شروع کرد
از زبان خودم:ایی نگاه کنا چه بوسه تو بوسهای شده خحالت نمیکشن اینا ...یکی نی بگه تو خودت نوشتی😅....
تهیونگ غرق در بوسه دستانش رو روی کمر ات حرکت میداد و ات به بوسه پاسخ میداد
وقتی از هم جدا شدن هردو نفس نفس میزدن
ات:تهیونگ آخه اینجا
تهیونگ: چیه اون دوتا رو نگاه
ات به اونا نگاه کرد همون لحضه اونا از هم جدا شدن و سوجین کاری کرد که ات و تهیونگ از خنده مردن
کوک و سوجین از هم جدا شدن
سوحین: خب الان که جایزهات رو گرفتی میخام یه جایزه دیگه هم بت بدم
سوجین بالشت رو بالا برد و روی صورت کوک فرود اورد
سو جین: اینم جایزهٔ دوم، برای اینکه انقدر سماجت کردی!
جونگکوک:درد اومد چجوری دلت آومد
سوجین: خودت شروع کردی
خنده تهیونگ و ات اروم شده بود
تهیونگ: وای دیدی
ات:هی هی هی اره وایی
تهیونگ: وای بسه دیگه بخابیم
ات:اوهم خب شما پسرا برید ما هم میخابیم
جونگکوک: نخیر من سوجین رو میبرم تهیونگ هم همینجا میمونه
سوجین: نه من امشب پیش ات میخابم تو هم پیش تهیونگ
تهیونگ: کوک تو سوجین رو ببر
کوک :اره میبرمش....شب بخیر
کوک سوجین رو مثل کیسه سیب زمینی میندازه روی شوننش و از اتاق میره بیرون
سوجین: اوی کن میخام بمونم ... ات نجاتم بده
ات:نمیتونم اونی ....وای تهیونگ ولم کن بزار برم
تهیونگ: نه
ات:برات دارم
سوجین و کوک میرن
تهیونگ: اون برات دارم چی بود
ات:هیچی ولش کن
ات از بغل تهیونگ در میاد و روی تخت دراز میکشه
تهیونگ روی تخت رفت و خاست ات رو بغل کنه که
ات:نخیر امروز خبری از بغل نیست
تهیونگ: چی ؟چرا؟
ات:برای اینکه خیلی راحت گفتی “کوک سوجین رو ببر”. من میخواستم سوجین بمونه
تهیونگ: این عادلانه نیست
ات:چرا خیلی هم عادلانس
تهیونگ: داری تنبیه ام میکنی
ات:نه این فقط یه درس کوچولو اگه میخاستم تنبه کنم که الان اینجا نبودم
تهیونگ: خیلی بدی
ات:مقصرش خودتی
تهیونگ: حالا من چیکار کنم
ات:بخاب
تهیونگ: اما تهیونگی بدونه بغل مردن و بو مردن ات خابش نمیبره
ات سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه
خماری🤭
دیگه چیزی به ذهنم نمیاد
جونکوک: افرین زن داداش
ات:خب معلومه باید به بعضی ها یاد داد که با کی طرفن
جونگکوک: ولی زن داداش چطور تونستی یهو سطل اب بیاری
ات:خب من همیشه امادم
جونکوک: دیدی گفتم نمیشه با اینا در اوفتاد یه روز بیدار میشی میبینی یه سطل اب روی سرته
سوجین چپ چپ نگاه کرد و گفت
سوجین: معلومه که نمیشه
تهیونگ: باشه باشه شما دوتا رسماً خطرناکین. آدم باید با سپر وارد اتاقتون بشه
ات:شاید باید اول اجازه بگیری جناب تهیونگ
تهیونگ: چشم بانو ولی اگه تو بری سمت سطل اب منم شلنگ اب رو برمیدارم
جونگکوک:نه وایسا وایسا....فکر کن جنگ اب خانوادگی
ات:وایی خدایا اصلا ما چرا شما دوتا رو راه دادیم تو؟
تهیونگ: خودت گذاشتی بیایم
ات:من گفتما شیطونی کنید
جونگکوک: خب دیگه الان که راهمون دادید که نمیتونید بندازینمون بیرون
سوجین:واقعا فکر میکنی نمیتونیم
سوجین و جونگکوک به سمت هم حمله کردن
سوجین یکی با بالشت میزد جونگکوک یکی با بالشت میزد
ات:وایی اگه نشینید پامیشم هر دوتون رو میندازم بیرون ...اه سوجین بسه حال ندارمم
سوجین: وای ات خیانت کار بیا کمک
ات:باشه اومدممم
ات خاست بره کمک سوجین که تهیونگ از پشت گرفتش
تهیونگ: کجا با این عجله
ات:تهیونگ ول کن میخام برم کمک سوجین
تهیونگ: اون از پس خودش بر میاد تو باید به فکر خودت باشی
تا ات خاست چیزی بگه تهیونگ بوسهای رو شروع کرد
سوجین: پس کجایی ات ....به سمت ات نگاه میکنه..
سوجین: جونگکوک فک کنم یادشون نیست ما اینجاییم
جونگکوک: راحتشون بزار.....وایسا ببینم تو مگه قرار نبود به من جایزه بدی
سوجین: بعدا
جونگکوک: نه من الان جایزه میخام
بعد این حرف جونکوک سوجین رو به سمت خودش کشید و بوسهای رو شروع کرد
از زبان خودم:ایی نگاه کنا چه بوسه تو بوسهای شده خحالت نمیکشن اینا ...یکی نی بگه تو خودت نوشتی😅....
تهیونگ غرق در بوسه دستانش رو روی کمر ات حرکت میداد و ات به بوسه پاسخ میداد
وقتی از هم جدا شدن هردو نفس نفس میزدن
ات:تهیونگ آخه اینجا
تهیونگ: چیه اون دوتا رو نگاه
ات به اونا نگاه کرد همون لحضه اونا از هم جدا شدن و سوجین کاری کرد که ات و تهیونگ از خنده مردن
کوک و سوجین از هم جدا شدن
سوحین: خب الان که جایزهات رو گرفتی میخام یه جایزه دیگه هم بت بدم
سوجین بالشت رو بالا برد و روی صورت کوک فرود اورد
سو جین: اینم جایزهٔ دوم، برای اینکه انقدر سماجت کردی!
جونگکوک:درد اومد چجوری دلت آومد
سوجین: خودت شروع کردی
خنده تهیونگ و ات اروم شده بود
تهیونگ: وای دیدی
ات:هی هی هی اره وایی
تهیونگ: وای بسه دیگه بخابیم
ات:اوهم خب شما پسرا برید ما هم میخابیم
جونگکوک: نخیر من سوجین رو میبرم تهیونگ هم همینجا میمونه
سوجین: نه من امشب پیش ات میخابم تو هم پیش تهیونگ
تهیونگ: کوک تو سوجین رو ببر
کوک :اره میبرمش....شب بخیر
کوک سوجین رو مثل کیسه سیب زمینی میندازه روی شوننش و از اتاق میره بیرون
سوجین: اوی کن میخام بمونم ... ات نجاتم بده
ات:نمیتونم اونی ....وای تهیونگ ولم کن بزار برم
تهیونگ: نه
ات:برات دارم
سوجین و کوک میرن
تهیونگ: اون برات دارم چی بود
ات:هیچی ولش کن
ات از بغل تهیونگ در میاد و روی تخت دراز میکشه
تهیونگ روی تخت رفت و خاست ات رو بغل کنه که
ات:نخیر امروز خبری از بغل نیست
تهیونگ: چی ؟چرا؟
ات:برای اینکه خیلی راحت گفتی “کوک سوجین رو ببر”. من میخواستم سوجین بمونه
تهیونگ: این عادلانه نیست
ات:چرا خیلی هم عادلانس
تهیونگ: داری تنبیه ام میکنی
ات:نه این فقط یه درس کوچولو اگه میخاستم تنبه کنم که الان اینجا نبودم
تهیونگ: خیلی بدی
ات:مقصرش خودتی
تهیونگ: حالا من چیکار کنم
ات:بخاب
تهیونگ: اما تهیونگی بدونه بغل مردن و بو مردن ات خابش نمیبره
ات سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه
خماری🤭
دیگه چیزی به ذهنم نمیاد
- ۴.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط