p14

خون اشام من
فورانِ قدرتِ سیاه و سرخ، اطرافِ اعضا و ات رو احاطه کرده بود. نورِ متفاوتِ وارث، شیاطینِ شب را به عقب کشوند و حتی سایه‌یِ پلید رو نیز برایِ لحظه‌ای بحت‌زده (نمیدونم درسته یا نه😂) کرد. اعضا، با شگفتی و امید به ات نگاه میکردند و داخل دلشان از اون تَه دلشون یک امیدی وجود داشت

نامجون، با لبخندی محتاطانه گفت: «این... این قدرتِ اصلیِ توئه. قدرتِ میراث باستانی، اما باید کنترلش کنی. این قدرت، هم می‌تونه نجاتت بده و هم نابودت کنه.»

سایه، که از این قدرتِ غیرمنتظره غافلگیر شده بود، با خشم غرید: «این مالِ تو نیست! این متعلق به منه! من نیمه‌یِ تاریکِ تو هستم!»

ات، با نگاهی مصمم به سایه خیره شد. «تو بخشی از من بودی، ولی دیگه نیستی. تو فقط پژواکی از ترس و نفرینی. من انتخاب کردم که باشم، نه اینکه تسلیم بشم!»

با این حرف، ات خنگ که با قول وعده سریع ذوق کرد و خر شد، قدرتِ خود را هدایت کرد. موجی از انرژیِ سیاه و سرخ، به سمتِ سایه روانه شد. سایه نیز با تمامِ توانی که داشت مقاومت کرد، اما قدرتِ وارث، با خشمِ تازه بیدار شده‌یِ او، شدت گرفته بود.

جین، با دستانی که نورِ طلاییِ محافظ را ساطع می‌کرد، سعی در دفعِ حملاتِ پراکنده‌یِ شیاطین داشت. «تهیونگ، جونگ‌کوک! مراقبِ پشتِ سرتون باشید!»

تهیونگ و جونگ‌کوک، در کنارِ هم، با شجاعت در برابرِ شیاطین می‌جنگیدند. شمشیرِ جونگ‌کوک با نورِ نقره‌ای می‌درخشید و حرکاتِ سریعِ تهیونگ، نفسِ دشمنان را می‌برید(جکیجان باشه😂). جیمین، با استفاده از توانایی‌هایِ خود، سعی در گیج کردنِ شیاطین داشت و شوگا، با تمرکزِ خود، مانع از پیشرویِ بیشترِ آن‌ها می‌شد. جی‌هوپ، با حرکاتِ موزون و انرژیِ مثبتش، روحیه‌یِ مبارزه را در همه زنده نگه می‌داشت.(مهم ترین وظیفه به روی دوش جی هوپ بود... برادر خسته نشی یک وقت؟ 😑😔)

در مرکزِ نبرد، کشمکشِ بینِ ات و سایه، شدت گرفته بود. تکه‌هایِ آینه که هنوز در هوا شناور بودند، بازتابی از این نبردِ دوگانه را نشان می‌دادند. یک نیمه، نوری از عشق و امید را منعکس می‌کرد و نیمه‌یِ دیگر، تاریکیِ مطلق را.

«تو نمی‌تونی من رو از بین ببری!» سایه فریاد زد، در حالی که داشت از قدرتِ وارث نابود می‌شد. «من بخشی از وجودِ تو هستم!»با لبخندی شیطانی گفت.

ات با تمامِ قدرت، آخرین ضربه را وارد کرد. «تو بودی! ولی من انتخاب کردم که دیگه نباشم!»

انفجاری از نور و تاریکی، کلِ صحنه را فرا گرفت. وقتی که دود و غبار فرو نشست، دیگر اثری از سایه نبود. فقط ات بود، که خسته اما استوار، ایستاده بود. نورِ سیاه و سرخِ او، آرام گرفته بود و جایِ خود را به نوری متعادل‌تر، نوری که هم گرما داشت و هم قدرت، داده بود.

نامجون، با تحسین به ات نگاه میکرد. «تونستی... تونستی بر اون غلبه کنی. حالا واقعاً وارثی.»

جین، با لبخندی از سرِ آسودگی، به سمتش آمد. «و ما همیشه کنارتیم، چه با این قدرت، چه بدونِ اون.»

اما در همین حین، آخرینِ شیاطینِ شب، که از ترسِ قدرتِ وارث، وحشت‌زده بودند، سعی در فرار داشتند. یکی از آن‌ها، در حالِ فرار، نگاهی خشمگین به سمتِ ات انداخت و زمزمه کرد: «این تازه اولِ ماجراست... نفرینِ باستانی، فراموش نمی‌کنه...»

ات، با وجودِ خستگی، حسِ آرامشِ عمیقی را تجربه می‌کرد. او نه تنها با سایه‌یِ درونش روبرو شده بود، بلکه ثابت کرده بود که عشق و انتخاب، قوی‌تر از هر نفرین و تاریکی است. اما کلماتِ آن شیطان، در ذهنش تبدیل به طوفانی پر از سوال شد. یعنی..یعنی واقعا این پایان بود، یا مقدمه‌ای برایِ چالشی بزرگتر؟
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸سایه‌ی غول‌پیکر، مثل یه پرده‌ی سیاه، خورشید رو پشت خود...

ادامه ی پارت ۱۹۵

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

چندپارتی جونگ کوک

قسمت ۴ «ات» با آرامش لبخند کمرنگی زد و مستقیم به چشم‌های جون...

🔴 موجود غیر انسانی یا شیاطین جن در کاخ سفید کنار ترامپ‼️👈به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط