P:⁶ «قربانی»
ا.ت: کارت شناساییم رو گم کردم...
آرا: عع همین؟!! علکی شلوغش کردی...خب این ک چیزی نیست.. حالا پیدا میشه ولش کن.
از اینکه اینجوری ریلکس بود واقعا حرصم گرفته بود. میخواستم همینجا دارِش بزنم... رفتیم با آرا ب گشتنمون ادامه دادیم و از ایستگاه مترو اومدیم بیرون
.........................
ویو تهیونگ
امروز جیمین زنگ زد گفت ک قراره امشب...بره دستفروشی و ما هم بریم کمکش... البته چاره ای هم جز این نداشتیم...جونگکوک ک رفته بیرون باید زنگش بزنم بهش بگم......
مکالمه ته...کوک
جونگکوک: بله ته کاری داشتی؟
تهیونگ: اره جیمین زنگ زد گفت......( دیگه قضیه رو گفت بهش)
جونگکوک: باشه همون جای همیشگی؟
تهیونگ: اره
جونگکوک:اوکی میبینمت
پایان مکالمه
........................
ویو آرا
فردا تولد ا.ت بود...و چون فردا قراره عمم از آمریکا بیاد.. نمیتونم برم پیشش... پس از الان براش همه چی میخرم ک خیلی بهش خوش بگذره...
رفتیم تو ی پارک نشستیم ک بهش گفتم: ا.ت بستنی میخوری؟
ا.ت: ارهه چرا ک نه...خب چ طعمی دوست داری تا برم بخرم؟
گفتم بزار ی کم اذیتش کنم ب جاش شب شام براش جبران میکنم.
آرا: خب من..... دو تا طعم متفاوت میخوام... یکی قیفی یکی هم اسکوپی...ک قیفی با طعم توتفرنگی و اسکوپی هم با سه طعم ک خودت میدونی....برا خودت هم هر چی خواستی با پول خودت بخر. 😁
ا.ت:😐😐 خیلی خری.
آرا: از وقتی با تو دوست شدم..اینجور شدم.
ا.ت رفت تا بستنی بخره. فکر کنم زیاده روی کردم. ولش کن شب براش جبران میکنم... دیدم صدای زنگ گوشیم میاد. برداشتم دیدم ب/ت بود. جواب دادم.
آرا:سلااام ب/ت کاری داشتی؟!
ب/ت: آرا ا.ت کنارته؟
آرا: نه الان پیشم.. نیست رفته تا بست...
نزاشت ادامه حرفمو بزنم گفت:
خب ولش کن... ببین فردا تولد ا.ت هست. تو چون گفتی فردا نیستی تصمیم گرفتم امشب سورپرایزش کنم...
آرا: خب بگو چیکار کنم....
ب/ت:ببین تو کاری نکن فقط بگو ک فردا برای تولدش نیستی علکی بگو ک امشب نوبت دکتر داره...من بقیه کارا رو با دکترش برنامه چیدم انجام میدم.....
آرا: باش ا.ت داره میاد باییی..
...........................
ویو ا.ت
رفتم بستنی ها رو گرفتم و اومدم دیدم.. آرا داشت با تلفن حرف میزد... تا منو دید سریع تلفنو قطع کرد.
ا.ت: با کی حرف میزدی کلک؟😜
آرا: ایششش هیچی نیست. کو بستنی مننننن(ذوق)
ا.ت: واقعا ک.. با ی بچه دوساله هیچ فرقی نداری...بیا بگیر.
بستنی ها رو خوردیم و رفتیم تا خرید کنیم...تقریبا دیگه شب شده بود... با هم دستبند ست دوستی خریدیم و آرا هم کلی وسایل تزیینی برای اتاقش خرید. داشتیم همینجور تو بازار قدم میزدیم...ک آرا گفت:
عع ا.ت اونا رو ببین چ کلاه قشنگی بیااا...
دستمو گرفت و بردم همون جایی ک میگفت.......
_________________________
لایک ؟!؟
بوسسسس❤️😘
آرا: عع همین؟!! علکی شلوغش کردی...خب این ک چیزی نیست.. حالا پیدا میشه ولش کن.
از اینکه اینجوری ریلکس بود واقعا حرصم گرفته بود. میخواستم همینجا دارِش بزنم... رفتیم با آرا ب گشتنمون ادامه دادیم و از ایستگاه مترو اومدیم بیرون
.........................
ویو تهیونگ
امروز جیمین زنگ زد گفت ک قراره امشب...بره دستفروشی و ما هم بریم کمکش... البته چاره ای هم جز این نداشتیم...جونگکوک ک رفته بیرون باید زنگش بزنم بهش بگم......
مکالمه ته...کوک
جونگکوک: بله ته کاری داشتی؟
تهیونگ: اره جیمین زنگ زد گفت......( دیگه قضیه رو گفت بهش)
جونگکوک: باشه همون جای همیشگی؟
تهیونگ: اره
جونگکوک:اوکی میبینمت
پایان مکالمه
........................
ویو آرا
فردا تولد ا.ت بود...و چون فردا قراره عمم از آمریکا بیاد.. نمیتونم برم پیشش... پس از الان براش همه چی میخرم ک خیلی بهش خوش بگذره...
رفتیم تو ی پارک نشستیم ک بهش گفتم: ا.ت بستنی میخوری؟
ا.ت: ارهه چرا ک نه...خب چ طعمی دوست داری تا برم بخرم؟
گفتم بزار ی کم اذیتش کنم ب جاش شب شام براش جبران میکنم.
آرا: خب من..... دو تا طعم متفاوت میخوام... یکی قیفی یکی هم اسکوپی...ک قیفی با طعم توتفرنگی و اسکوپی هم با سه طعم ک خودت میدونی....برا خودت هم هر چی خواستی با پول خودت بخر. 😁
ا.ت:😐😐 خیلی خری.
آرا: از وقتی با تو دوست شدم..اینجور شدم.
ا.ت رفت تا بستنی بخره. فکر کنم زیاده روی کردم. ولش کن شب براش جبران میکنم... دیدم صدای زنگ گوشیم میاد. برداشتم دیدم ب/ت بود. جواب دادم.
آرا:سلااام ب/ت کاری داشتی؟!
ب/ت: آرا ا.ت کنارته؟
آرا: نه الان پیشم.. نیست رفته تا بست...
نزاشت ادامه حرفمو بزنم گفت:
خب ولش کن... ببین فردا تولد ا.ت هست. تو چون گفتی فردا نیستی تصمیم گرفتم امشب سورپرایزش کنم...
آرا: خب بگو چیکار کنم....
ب/ت:ببین تو کاری نکن فقط بگو ک فردا برای تولدش نیستی علکی بگو ک امشب نوبت دکتر داره...من بقیه کارا رو با دکترش برنامه چیدم انجام میدم.....
آرا: باش ا.ت داره میاد باییی..
...........................
ویو ا.ت
رفتم بستنی ها رو گرفتم و اومدم دیدم.. آرا داشت با تلفن حرف میزد... تا منو دید سریع تلفنو قطع کرد.
ا.ت: با کی حرف میزدی کلک؟😜
آرا: ایششش هیچی نیست. کو بستنی مننننن(ذوق)
ا.ت: واقعا ک.. با ی بچه دوساله هیچ فرقی نداری...بیا بگیر.
بستنی ها رو خوردیم و رفتیم تا خرید کنیم...تقریبا دیگه شب شده بود... با هم دستبند ست دوستی خریدیم و آرا هم کلی وسایل تزیینی برای اتاقش خرید. داشتیم همینجور تو بازار قدم میزدیم...ک آرا گفت:
عع ا.ت اونا رو ببین چ کلاه قشنگی بیااا...
دستمو گرفت و بردم همون جایی ک میگفت.......
_________________________
لایک ؟!؟
بوسسسس❤️😘
- ۱۱.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط