{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسخلان گروگان

اهم این پارت طنز نیست بیشتر احساسیه. میخوام هنر خودم رو توی قسمت های احساسی به رختون بکشم یاح یاححححححح
خب بریم
پارت ²⁹
ویو کیوکا
واقعا نمیدونستم چی بگم. کایا از یکی دو دقیقه پیش خیلی جدی شده بود. نگاهی بهش انداختم که اونم بهم نگاه کرد
هی برام چشم و ابرو بالا می‌رفت. انگار میخواست یه چیزی رو بفهمم. اما هیچ جوره نفهمیدم منظورش چیه
تا اینکه یه چیزی لب زد. سعی کردم بفهمم چی میگه. دوباره لب زد. اینبار فهمیدم
«مایکی تومان!!»
چی؟ منظورش چیه؟ ذهنم مشغول بود. مشغول اینکه بفهمم منظورش از این حرف چیه
مایکی تومان... واضح بود که داشت به مایکی چهارده پونزده ساله اشاره می‌کرد. مایکی ای که مهربون و شوخ طبع بود
صبر کن، مهربون و شوخ طبع؟؟
نکنه منظورش اینه که دوباره مثل قبل بکنیمش؟ یعنی واقعا منظورش اینه که مایکی خندان و شوخ طبع رو برگردونیم؟؟
کمی بعد...
مایکی که هنوز عصبی بود داشت نگاهمون می‌کرد. واضحا منتظر جواب سوال هاش بود
مایکی: خب جواب؟ مگه اینکه از جونتون سیر شده باشین
باید چیکار میکردیم؟ چطوری باید دوباره مایکی رو برمیگردوندیم؟؟
مایکی تومان، اون مایکی ای که همیشه می‌خندید. مایکی ای که با همه شوخی می‌کرد. مایکی ای که روی دوستاش غیرتی بود. مایکی ای که هر آدمی میدید میخواست باهاش دوست شه، از قوی مثل دراکن و کیسوکه تا ضعیف مثل تاکه میچی!
کیسوکه... باجی کیسوکه
کسی که توی این دنیا برادر بزرگترم شد
الان باید مرده باشه مگه نه؟ در هر حال الان خط زمانی بونتن عه. خط زمانی ای که خیلی ها میمیرن
تنها خط زمانی ای که کیسوکه توش زنده بود، آخرین خط زمانی بود. خط زمانی ای که هیچ خبری از بونتن نبود. خط زمانی ای که مایکی به آرزوش رسید و تونست دنیایی بهتر برای خلافکارها درست کنه. خط زمانی ای که همه با هم دوست شدن، و مایکی تومان رو منحل کرد، با حضور همه فرمانده ها و معاون هاش!!
با فکر به کیسوکه یکم بغض توی گلوم سنگینی کرد. توی زندگی قبلی، من کیسوکه رو دوست داشتم. خیلی! کیسوکه کسی بود که به نا حق کشته شد. شاید هر کس که توکیو ریونجرز رو دیده باشه بگه که تاکه میچی قهرمان بود؛ اما از نظر من همه یک جوری قهرمان بودن. کیسوکه بخاطر دوستاش مرد. بخاطر اینکه رابطه بین دوستاش رو ترمیم کنه، و واقعا تحسینش میکنم
پلک زدم و سرم رو کمی تکون دادم و اشک هام رو پس زدم. دوباره به اتاق نگاه کردم. بعد دوباره به مایکی و کایا
چند ثانیه سکوت بود، تا اینکه کایا بالاخره سکوت رو شکست
کایا: چیشده؟
مایکی که تا اون لحظه عصبی بود، سوالی نگاهش کرد
کایا: از چیزی ناراحتی؟ چهره ت، عصبیه اما تهش غمگینه.
مایکی با اینکه ظاهرش تا چند ثانیه پیش عصبی و سرد بود، اما با حرف کایا، تونستم به وضوح شوک و تعجب رو توی صورتش ببینم
مایکی: منظورت چیه؟
کایا: چهره ت، هرکس که ببینه فکر میکنه خیلی عصبی ای؛ خیلی خشنی، خیلی سردی. اما نمیدونم چرا، حس میکنم پشت این ظاهر، یه خاطره غمناک لونه کرده. خاطره ای که ازش متنفری، اما نمیتونی فراموشش کنی
مایکی با تعجب آشکارا گفت: چی داری میگی؟
کایا: حرفم واضحه، منظورم هم واضحه. چه چیزی باعث شده تا این حد عصبی باشی؟
بالاخره جرئت پیدا کردم حرف بزنم. اگه کوچک ترین حرف اشتباهی بزنم، ممکنه سر به تنم نذاره!!
باید با احتیاط حرف میزدم
کیوکا: پشت هر کاری، دلیلی هست. پشت هر اتفاقی، دلیلی هست. هرچیزی توی دنیا دلیلی داره که یه سری مردم ازش اطلاع دارن و یه سری دیگه نه. پس بزار حرفش رو واضح تر بگم: چی تونسته کاری کنه که یه مرد بیست سی ساله رئیس یه باند مافیایی باشه؟؟
سانزو که تازه از بخش پزشکی برگشته بود اومد سمتم
سانزو: هوی بچه بفهم چی میگی و به کی میگ_
مایکی: کافیه
برخلاف صحبت های قبل(منظورم حرفاشون تو پارت قبله که هی مایکی داد میزد کافیه)، داد نزد. آروم گفت. ولی سانزو در لحظه اطاعت کرد و ساکت شد و عقب رفت
مایکی: تنهامون بزارین
همه توی اتاق شوکه شدن
ران: چی؟
کوکو: تنها...؟؟
مایکی: نشنیدین چی گفتم؟ برین بیرون!
همه با تردید و تعجب آروم آروم و یکی یکی از اتاق خارج شدن
کایا آروم گفت: توقع نداشتم بقیه رو بفرسته بیرون
کیوکا: منم
بعد از خارج شدن بقیه و بسته شدن در، مایکی از جاش بلند شد. سمت پنجره رفت و پشت به ما و رو به پنجره ایستاد
مایکی: چی میخواین؟!
کایا: ؟؟
کیوکا: ؟
مایکی: قیافه هاتون رو اونجوری نکنین. چی میخواین از جونم؟ کی فرستاده تون؟ اومدین جاسوسی؟ اگه راستش رو بگین که از طرف کی اومدین کاری به کارتون ندارم
کایا: اممم... محض اطلاعت ما خودمون نیومدیم... زیردست هات آوردنمون
کیوکا: اگه جاسوس بودیم که نیستیم، برای چی باید آنقدر مقاومت میکردیم و سعی میکردیم باهاتون نیایم؟ یکم منطقی فکر کن
~~~
چقده زیادع
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
#کسخلان_گروگان
دیدگاه ها (۰)

کسخلان گروگان

کسخلان گروگان

هعبیکی گفته بود از چت هام با اصغر🗿🗿اینم چت های من و اصغر🗿🗿🗿🗿...

یک سگ زیادی ولگرد

کسخلان گروگان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط