{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part ten ::

part ten ::
🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁
فلش بک ::
مامان ا.ت داشت میرفت مدرسه تا ا.ت رو بیاره خونه
ا.ت داشت با دوستاش داخل حیاط حرف میزد و میخندید
مامانش اومد و مثل همیشع داشت سیگار میکشید
دست ا.ت رو گرفت و بردش
ا.ت توی بچگی خیلی شیطون بود
یهو ا.ت جوگیر شد و دست مامانش رو ول کرد و دوید سمت پارک
مامانش داد زد : ا.ت وایسا ببینم !!
ا.ت گوش نداد و دوید و خورد به یکی ( مایکی بود)
مایکی برای ی لحظه به ا.ت نگاه کرد و انتظار داشت ا.ت ازش بترسه
ا.ت سرص رو کج کرد ، مایکی هم سرش رو کج کرد
مایکی خم شد تا هم قد ا.ت بشه
مایکی : اسمت؟
ا.ت لبخند گنده : ا.ت ف.ت هستم !
مایکی زیر لب : چه پر انرژی
مایکی ادامه داد : چند سالته فسقلی؟
ا.ت لپش رو باد کرد : ۹ سالمه اقا
مایکی اروم سر ا.ت رو ناز کرد ، یهو زانوی ا.ت رو دید که ی ماه گرفتگی داره
مایکی سرش رو بیشتر کج کرد : پات چیشده ا.ت کوجولو؟
ا.ت به پاش نگاه کرد : مامانم میگه این رو خدا برام کشیده
مایکی زیر لب : خوش ذهنیت
مایکی اروم : من ی روز تو رو پیدا میکنم.....دوباره...باشه؟
ا.ت نفهمید : چشم اقای؟
مایکی : مانجیرو...بهم بگو مایکی
ا.ت لبخند : چشم مایکی
مایکی از ا.ت خوشش اومد و سر ا.ت رو نوازش کرد و بلند شد و رفت
بانتن برای ی ماموریت اومده بودن ایران
بقیه اعضا رفته بودن ماموریت ولی مایکی نرفت و اومد گشت بزنه
و اینجوری شد که مایکی ا.ت رو ملاقات کرد
دیدگاه ها (۱)

part nine ::⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬⚜️🚬ا.ت خندش گرفت :...

از ارام و بل ارت زدمخوب شده؟؟؟

part six ::::💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂💌🫂ا.ت کم کم چشم هاش رو وا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط