پارت اول عشق ملکه و شوالیه
پارت اول عشق ملکه و شوالیه
امروز میخوام داستان زندگی ام را برای شما روایت کنم داستانی که تلخی ها و شیرینی ها سختی ها و اسانی های خاص خودش را داشت.
شاید براتون سوال که من کی هستم؟ خب من تنها ملکه قبیله الفا ها ، عزیز کرده و دردونه شاه رونالد، الیزابت، زنی زیباو دلربا که هر مردی بعد از یه بار نگاه در چشمان طلایی ام در بازی میان عقل و قلب کیش و مات میشود و قلبش را به من میبازد برای همین سختگیری های پدرم زیاد است . من به عنوان یک ملکه، حق بیرون رفتن ندارم حق ندارم مثل دخترهای دیگر برای خودم ازاد باشم هر کاری هر حرکتی زیر نگاه دقیق پدرم است. همانطور که میدانید هر پرنسسی در سنی خاص ازدواج میکنه و شاهزاده اش رو انتخاب میکند اما زندگی من مثل بقیه ی ملکه ها نیست.سرنوشت از اول به دنیا امدنم شاهزاده ای رو انتخاب کرده بود.
اما همانطور که گفته بودم زندگی من مثل بقیه ی ملکه ها نیست، سرنوشت زندگی من هم سرنوشت نیست. سرنوشت زندگی من پدرم است که از اول زندگیم تا الان هر ثانیه از زندگیم کنترل میکند و خودش وقتی بچه بودم شاهزاده ای به عنوان همسری را برایم برگزید شاهزاده قبیله ولف ها، ویلیام جیمز، شاهزاده ای با موهای قرمز چشمانی شرابی ، مردی قد بلند چهار شونه خوش برخورد و سرد هر دختری برایش سر و دست میشکند اما ویلیام پسرِ شاهی سرد و مغرور بود و از شانس بد دختران اشراف زاده او شاهزاده ای نبود که به هر پرنسسی دل ببند و توجه کند او اخلاق خیلی بدی داشت، خودخواه و مغرور بود چیزی که من به عنوان همسری دوست نداشتم .
تق تق تق ! با صدای در نوشتن رو تموم کردم، دفترچه خاطراتم رو قایم کردم و سریع روی تخت نشستم. پدرم وارد اتاق شد با لبخند به دختر با وقار و بالغش نگاه کرد که جلویش نشسته بود. با شنید اولین جمله اش قند در دلم آب شد
_دخترکم بزرگ شده...
ادامه دارد
برای پارت دوم رمان هیجانی عشق ملکه و شوالیه
{4} لایک
{۵} کامنت
در پارت دوم خواهید خواند
چی نه پدر من نمیخواهم با ویلیام برقصم
امروز میخوام داستان زندگی ام را برای شما روایت کنم داستانی که تلخی ها و شیرینی ها سختی ها و اسانی های خاص خودش را داشت.
شاید براتون سوال که من کی هستم؟ خب من تنها ملکه قبیله الفا ها ، عزیز کرده و دردونه شاه رونالد، الیزابت، زنی زیباو دلربا که هر مردی بعد از یه بار نگاه در چشمان طلایی ام در بازی میان عقل و قلب کیش و مات میشود و قلبش را به من میبازد برای همین سختگیری های پدرم زیاد است . من به عنوان یک ملکه، حق بیرون رفتن ندارم حق ندارم مثل دخترهای دیگر برای خودم ازاد باشم هر کاری هر حرکتی زیر نگاه دقیق پدرم است. همانطور که میدانید هر پرنسسی در سنی خاص ازدواج میکنه و شاهزاده اش رو انتخاب میکند اما زندگی من مثل بقیه ی ملکه ها نیست.سرنوشت از اول به دنیا امدنم شاهزاده ای رو انتخاب کرده بود.
اما همانطور که گفته بودم زندگی من مثل بقیه ی ملکه ها نیست، سرنوشت زندگی من هم سرنوشت نیست. سرنوشت زندگی من پدرم است که از اول زندگیم تا الان هر ثانیه از زندگیم کنترل میکند و خودش وقتی بچه بودم شاهزاده ای به عنوان همسری را برایم برگزید شاهزاده قبیله ولف ها، ویلیام جیمز، شاهزاده ای با موهای قرمز چشمانی شرابی ، مردی قد بلند چهار شونه خوش برخورد و سرد هر دختری برایش سر و دست میشکند اما ویلیام پسرِ شاهی سرد و مغرور بود و از شانس بد دختران اشراف زاده او شاهزاده ای نبود که به هر پرنسسی دل ببند و توجه کند او اخلاق خیلی بدی داشت، خودخواه و مغرور بود چیزی که من به عنوان همسری دوست نداشتم .
تق تق تق ! با صدای در نوشتن رو تموم کردم، دفترچه خاطراتم رو قایم کردم و سریع روی تخت نشستم. پدرم وارد اتاق شد با لبخند به دختر با وقار و بالغش نگاه کرد که جلویش نشسته بود. با شنید اولین جمله اش قند در دلم آب شد
_دخترکم بزرگ شده...
ادامه دارد
برای پارت دوم رمان هیجانی عشق ملکه و شوالیه
{4} لایک
{۵} کامنت
در پارت دوم خواهید خواند
چی نه پدر من نمیخواهم با ویلیام برقصم
- ۱۶۳
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط