🌷۱۵ سالش بود که برادرم از آلمان یک دست لباس مارک دار آدید

🌷۱۵ سالش بود که برادرم از آلمان یک دست لباس مارک دار آدیداس براش فرستاد
یک بار هم نپوشید
گفتم: چرا؟
بی درنگ جواب داد: من تابلوی #استعمار نمی‌شوم...

#یادی_از_شهدا🍃
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
#یادشهداباصلوات

╭═━⊰༅𖣔✾‌🇮🇷✾𖣔༅⊱━═╮
@torghabeshandiz1
╰═━⊰🕊🌸🌺🕊⊱━═╯
دیدگاه ها (۸)

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

«عشـق میـان خونـ»پارتـ⁵ــــــــــــــــــــــــــــــپنج روز...

فاصله یک لبخند تا جنون

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "25" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 23جین بعد از تماس رینا سریع سوار ماشین شد و د...

آغوشی از جنس خطر پارت ۸ هشت

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

My Arirang Part ۲۵جونکوک: واقعاً خوشحالم که محافظ خوبی مثل ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط