فیک : بین راندها
پارت ۵۲
ظهر همان روز...
خانهی خانوادهی جونگکوک.
به مناسبت برگشت جیمین، همه دور هم جمع شده بودند.
صدای خنده از حیاط تا داخل خانه میآمد.
...
جیمین روی مبل لم داده بود.
آنا کنار او نشسته بود و بیوقفه سؤال میپرسید.
ـ «اونجا هوا چطور بود؟»
ـ «غذاها خوب بودن؟»
ـ «دوست پیدا کردی؟»
ـ «دلت برای کره تنگ شده بود؟»
جیمین دستش را بالا آورد.
ـ «صبر کن... یکییکی!»
همه خندیدند.
...
تهیونگ کنار کوک نشست.
زیر لب گفت:
ـ «دیدی؟ هنوز همون فسقلیه.»
کوک با لبخند جواب داد:
ـ «هیچ فرقی نکرده.»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین از جایش بلند شد.
ـ «راستی... سوغاتی!»
آنا با ذوق از جا پرید.
ـ «بالاخره!»
جیمین از داخل چمدانش چند بسته بیرون آورد.
برای عمو و عمه، برای خاله و دایی، برای تهیونگ، برای کوک...
و در آخر، یک جعبهی کوچک به آنا داد.
ـ «اینم برای فسقلی.»
آنا جعبه را باز کرد.
داخلش یک جاکلیدی کوچک با طرح دستکش بوکس بود.
چشمهایش برق زد.
ـ «وای... خیلی قشنگه!»
ـ «تا یادت نره یه بوکسور آیندهای.»
آنا با خوشحالی جاکلیدی را به کیفش وصل کرد.
ـ «از امروز همیشه همراهمه.»
کوک با لبخند به ذوق او نگاه کرد.
...
بعد از ناهار...
چهار نفر به حیاط رفتند.
هوا دلپذیر بود.
جیمین کشوقوسی به بدنش داد.
ـ «سه سال گذشته... ولی این حیاط هیچ فرقی نکرده.»
تهیونگ گفت:
ـ «فقط ما پیر شدیم.»
آنا زد روی بازویش.
ـ «خودت پیر شدی!»
...
جیمین ناگهان با آرنج به تهیونگ زد.
ـ «نقشه؟»
تهیونگ لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «آمادهای؟»
ـ «همیشه.»
کوک با شک نگاهشان کرد.
ـ «باز چی تو سرتونه؟»
هر دو همزمان گفتند:
ـ «هیچی!»
آنا خندید.
ـ «وقتی این دوتا با هم میگن هیچی، یعنی باید فرار کرد.»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین رو به آنا گفت:
ـ «فسقلی، میشه از آشپزخونه چهار تا نوشیدنی بیاری؟»
ـ «باشه.»
همین که آنا وارد خانه شد...
جیمین سریع به کوک گفت:
ـ «تو هم برو کمکش.»
کوک اخم کرد.
ـ «خودش بلده.»
تهیونگ او را هل داد.
ـ «مگه کمکت خواستن، برو دیگه.»
ـ «شما دوتا مشکوکین.»
ـ «برو!»
کوک با بیمیلی وارد آشپزخانه شد.
...
آنا داشت سینی را آماده میکرد.
کوک وارد شد.
ـ «کمک میخوای؟»
آنا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو؟»
ـ «آره.»
ـ «امروز خورشید از غرب طلوع کرده؟»
کوک خندید.
ـ «نه، جیمین و تهیونگ مجبورم کردن.»
آنا هم خندید.
ـ «میدونستم کار خودشونه.»
...
بیرون از آشپزخانه...
جیمین و تهیونگ یواشکی از لای در نگاه میکردند.
تهیونگ با خندهی بیصدا گفت:
ـ «نقشهی اول موفق بود.»
جیمین آرام جواب داد:
ـ «این دوتا خودشون نمیفهمن، ما باید یه هل کوچولو بدیم.»
ـ «آرومآروم...»
ـ «دقیقاً.»
همان لحظه...
درِ آشپزخانه باز شد.
هر دو سریع صاف ایستادند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
کوک با شک نگاهشان کرد.
ـ «شما داشتین جاسوسی میکردین؟»
جیمین با قیافهای کاملاً جدی گفت:
ـ «ما؟»
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ «به شخصیتمون توهین نکن.»
آنا خندهاش گرفت.
ـ «دروغگوهای ناشی!»
چهار نفر با خنده وارد حیاط شدند.
بعد از مدتها...
جمعشان دوباره کامل شده بود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
ظهر همان روز...
خانهی خانوادهی جونگکوک.
به مناسبت برگشت جیمین، همه دور هم جمع شده بودند.
صدای خنده از حیاط تا داخل خانه میآمد.
...
جیمین روی مبل لم داده بود.
آنا کنار او نشسته بود و بیوقفه سؤال میپرسید.
ـ «اونجا هوا چطور بود؟»
ـ «غذاها خوب بودن؟»
ـ «دوست پیدا کردی؟»
ـ «دلت برای کره تنگ شده بود؟»
جیمین دستش را بالا آورد.
ـ «صبر کن... یکییکی!»
همه خندیدند.
...
تهیونگ کنار کوک نشست.
زیر لب گفت:
ـ «دیدی؟ هنوز همون فسقلیه.»
کوک با لبخند جواب داد:
ـ «هیچ فرقی نکرده.»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین از جایش بلند شد.
ـ «راستی... سوغاتی!»
آنا با ذوق از جا پرید.
ـ «بالاخره!»
جیمین از داخل چمدانش چند بسته بیرون آورد.
برای عمو و عمه، برای خاله و دایی، برای تهیونگ، برای کوک...
و در آخر، یک جعبهی کوچک به آنا داد.
ـ «اینم برای فسقلی.»
آنا جعبه را باز کرد.
داخلش یک جاکلیدی کوچک با طرح دستکش بوکس بود.
چشمهایش برق زد.
ـ «وای... خیلی قشنگه!»
ـ «تا یادت نره یه بوکسور آیندهای.»
آنا با خوشحالی جاکلیدی را به کیفش وصل کرد.
ـ «از امروز همیشه همراهمه.»
کوک با لبخند به ذوق او نگاه کرد.
...
بعد از ناهار...
چهار نفر به حیاط رفتند.
هوا دلپذیر بود.
جیمین کشوقوسی به بدنش داد.
ـ «سه سال گذشته... ولی این حیاط هیچ فرقی نکرده.»
تهیونگ گفت:
ـ «فقط ما پیر شدیم.»
آنا زد روی بازویش.
ـ «خودت پیر شدی!»
...
جیمین ناگهان با آرنج به تهیونگ زد.
ـ «نقشه؟»
تهیونگ لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ «آمادهای؟»
ـ «همیشه.»
کوک با شک نگاهشان کرد.
ـ «باز چی تو سرتونه؟»
هر دو همزمان گفتند:
ـ «هیچی!»
آنا خندید.
ـ «وقتی این دوتا با هم میگن هیچی، یعنی باید فرار کرد.»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین رو به آنا گفت:
ـ «فسقلی، میشه از آشپزخونه چهار تا نوشیدنی بیاری؟»
ـ «باشه.»
همین که آنا وارد خانه شد...
جیمین سریع به کوک گفت:
ـ «تو هم برو کمکش.»
کوک اخم کرد.
ـ «خودش بلده.»
تهیونگ او را هل داد.
ـ «مگه کمکت خواستن، برو دیگه.»
ـ «شما دوتا مشکوکین.»
ـ «برو!»
کوک با بیمیلی وارد آشپزخانه شد.
...
آنا داشت سینی را آماده میکرد.
کوک وارد شد.
ـ «کمک میخوای؟»
آنا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو؟»
ـ «آره.»
ـ «امروز خورشید از غرب طلوع کرده؟»
کوک خندید.
ـ «نه، جیمین و تهیونگ مجبورم کردن.»
آنا هم خندید.
ـ «میدونستم کار خودشونه.»
...
بیرون از آشپزخانه...
جیمین و تهیونگ یواشکی از لای در نگاه میکردند.
تهیونگ با خندهی بیصدا گفت:
ـ «نقشهی اول موفق بود.»
جیمین آرام جواب داد:
ـ «این دوتا خودشون نمیفهمن، ما باید یه هل کوچولو بدیم.»
ـ «آرومآروم...»
ـ «دقیقاً.»
همان لحظه...
درِ آشپزخانه باز شد.
هر دو سریع صاف ایستادند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
کوک با شک نگاهشان کرد.
ـ «شما داشتین جاسوسی میکردین؟»
جیمین با قیافهای کاملاً جدی گفت:
ـ «ما؟»
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ «به شخصیتمون توهین نکن.»
آنا خندهاش گرفت.
ـ «دروغگوهای ناشی!»
چهار نفر با خنده وارد حیاط شدند.
بعد از مدتها...
جمعشان دوباره کامل شده بود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۵.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط