{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای آرام در زدن آمد. تو هنوز بین تخت و کمد نشسته بودی، گ

صدای آرام در زدن آمد. تو هنوز بین تخت و کمد نشسته بودی، گونه‌هایت خیس و چشم‌هایت سرخ. سر برنداشتی، اما در بی‌مقدمه باز شد. خدمتکار با همان حالت همیشه‌گی، بی‌حرف و بی‌احساس، وارد شد.

در دستش یک لباس بود؛ بلند و مجلسی، رنگی تیره و سنگین که بیشتر شبیه لباسی برای نمایش بود تا برای راحتی. پارچه‌اش زیر نور اتاق برق می‌زد. خدمتکار سینی کوچکی هم همراه داشت، رویش یادداشتی ساده و کوتاه:

«امشب، حیاط پشتی. آماده باش.»

هیچ امضایی لازم نبود. خط خشک و محکم روی کاغذ کافی بود تا بفهمی این دستور از چه کسی آمده.

خدمتکار لباس را آرام روی تخت گذاشت، کمی خم شد و فقط گفت:
«آقا دستور دادند.»

بعد بی‌هیچ توضیح دیگری از اتاق بیرون رفت. در بسته شد و تو با آن لباس تنها ماندی.

دستت روی پارچه کشیده شد. سرد بود. سنگین بود. انگار فقط وزنی بیشتر برایت می‌آورد، مثل زنجیری که باید به تن می‌کردی.

ساعت‌ها نگذشته بود که صدای دیگر خدمتکار آمد:
«خانم، لطفاً بفرمایید.»

پاهایت لرز داشت، اما ناچار لباس را پوشیدی. در آینه، خودت را دیدی: صورتی هنوز با رد اشک، چشمانی سرخ، و لباسی که هیچ نسبتی با حال و روزت نداشت.

در حیاط پشتی، همه‌چیز آماده بود. میزی بزرگ، با رومیزی سفید و شمع‌هایی که آرام می‌سوختند. غذاها مرتب چیده شده بودند، بویشان در هوا پیچیده بود؛ غذای درست و حسابی، متفاوت از سینی‌های خاموشی که همیشه برایت می‌آوردند.

تهیونگ آنجا نشسته بود. مثل همیشه صاف، بی‌حرکت، با نگاه سردی که انگار تمام شمع‌ها را خاموش می‌کرد. وقتی نزدیک شدی، حتی یک لبخند نزد. فقط با دست اشاره کرد که بنشینی.

چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام اما سنگین گفت:
«امشب باید با هم حرف بزنیم.»
دیدگاه ها (۱)

روی صندلی نشستی. دستانت روی دامنت گره خورده بودند و نگاهت نا...

صدای کارد و چنگالی که روی بشقاب گذاشت، سکوت را برید. تهیونگ ...

بعد از بسته شدن در، برای چند لحظه فقط صدای قلبت را می‌شنیدی....

صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه را شنیدی. قلبت با هر ثانیه تندتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط