پارت ۲۷

ا/ت: موتورت کجاست؟
ی: بیا ... اینهاش این کلاهم بزار سرت
ا/ت: خیلی خوشگله ولی توچی ؟
ی: من یدونه دیگه دارم خب بیا سوار شو _ سوا ش کردم و بعدش خودم نشستم جلوش: ممکنه بیوفتی کمرمو بگیر
ا/ت: نه خوبه بریم
ی: هرجور راحتی _ موتورو روشن کردم و رفتم به سمت بالای کوه: میخوام تند برم ا/ت میوفتی کمرو بیار دیگه (اخم)
ا/ت: نه برو خوبه
ی: وای چرا گوش نمدی دختر _ با یکی از دستام دستشو گرفتم و دور کمرم حلقه کردم: حالا خوب شد _ سرعتمو بردم بالا _ ا/ت: یونگی خیلی تند میری (داد)
ی: سرتو بزار رو کمرم(داد) _ سرعتمو بیشتر کردم صدای جیغش در اومد
ی: یکم دیگه تحمل کن می‌رسیم بالا
ا/ت ویو
بعد از اینکه سرعتشو زیاد کرد از ترس زیاد جیغ کشیدم
با اینکه میترسیدم ولی الان حس خیلی خوبی داشتم <حس امنیت،حس آرامش> محکم بغلش کردم و خودمو چسبوندم بهش الان دیگه غروب بود و هوا واقعا قشنگ بود
ی: ا/ت الان نمیترسی ؟
ا/ت: نه خوبه. چرا سرعتتو کم کردی؟
ی: یکم دیگه می‌رسیم ... ایناهاش _ موتور رو یه گوشه پارک کرد. اول خودش پیاده شد و بعد به من کمک کرد پیاده شم
ا/ت: اینجا خیلی قشنگه ... و خیلی بلند
ی: اوهوم حس خوبی بهم میده که از آدما اینهمه فاصله دارم
ا/ت: کاش میشد این فاصله همیشگی باشه ... هیچ کدوم از این بدبختی ها رو نداشتیم
ی: آره درست میگی ... بیا بشینیم روی اون تخته سنگ
ا/ت: بریم _ رفتیم سمت تخته سنگی بزرگی که اونجا بود یونگی ازش رفت بالا و بعدش دستمو گرفت. منم رفتم بالا: بشین اینجای: امروز آورمت اینجا چون میخواستم یه چیزی بهت بگم _ بهش نگاه کردم: چیزی شده؟(لبخند)
ی: به جونگ‌هی گفتم تو دوست‌دخترمی ... میخوام به همه اینو بگم
ا/ت: ... _ ی: این اجازه رو بهم میدی؟
ا/ت: یونگی ... من ...
ی: ولش کن نمیخواد الان بگی ... مهم نیست
ا/ت: باشه(آروم)
.
.
‌.
ا/ت: یونگی من یکم خستم میشه بریم ؟
ی: خیلی خب پاشو بریم اگه خسته‌ای
ا/ت: ممنون _ از سر جامون بلند شدیم و سوار موتور شدیم راه افتادیم سمت پایین جاده ... کم کم چشمام داشت بسته میشد کمر یونگی رو گرفته بودم و آروم چشمامو بستم
.
.
.
فردا صبح
چشمامو باز کردم ... توی اتاقم بودم ... از سر جام بلند شدم و رفتم سمت حموم ... از حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم لباسو پوشیدم و رفتم پایین: سلام
همه: سلام
س: بیا بشین اینجا ا/ت(لبخند)
ا/ت: الان میام _ رفتم بغل سوهی نشستم و شروع با خوردن صبحونه کردم ... ا/ت: ممنونم آجوما خیلی خوشمز... _ گوشیم زنگ خورد
ی: چی شد؟
ا/ت: جونگ‌هی پشت خطه(ترسیده)
ی: گوشیو بده به کوکی _ گوشی رو دادم به جونگ کوک
کوک:الو؟ ... این مهم نیست تو چیکار داشتی که بهش زنگ زدی؟ ... ازتون ممنونم ... اینو دیگه باید به یونگی بگید من قرار نیست اون پولو پرداخت کنم ... خداحافظ جناب لی
ی: چی می‌گفت جونگ‌کوک ؟
دیدگاه ها (۱)

تکپارتی جونگ کوک

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط