رز آبی پارت ۲
روز بعد/خانه ایتوشی:
روز بعد، خانهی ایتوشیها.
میا جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را میبست. قرار بود امروز برای اولین بار به بلو لاک برود.
سائه روی مبل نشسته بود و مشغول کار با گوشیاش بود.
میا از اتاق بیرون آمد.
میا: «سائه، به نظرت این خوبه؟»
سائه سرش را بالا آورد و نگاهی به لباس ورزشی میا انداخت.
سائه: «آره.»
میا با تعجب نگاهش کرد.
میا: «فقط آره؟»
سائه: «چی میخوای بگم؟ سخنرانی کنم؟»
میا: «مثلاً بگی خواهر کوچولوی من خیلی خوشگل شده.»
سائه لبخند زد.
سائه: «خواهر کوچولوی من خیلی خوشگل شده.»
میا خندید.
میا: «دیدی؟ سخت نبود.»
سائه گوشیاش را کنار گذاشت.
سائه: «ولی یه چیز رو یادت باشه.»
میا: «چی؟»
سائه: «اونجا به خاطر اینکه خواهر من و رینی، باهات خوب رفتار نمیکنن. همهشون بازیکنن.»
میا با اعتمادبهنفس لبخند زد.
میا: «منم بازیکنم.»
سائه: «دقیقاً.»
میا کیفش را برداشت.
میا: «نگران نباش. قرار نیست کسی رو با اسم ایتوشی ببرم تو زمین.»
سائه لبخند زد.
سائه: «خوبه.»
---
چند دقیقه بعد، رین از بلو لاک تماس گرفت.
میا گوشی را جواب داد.
میا: «سلام اخمو.»
رین: «رسیدی؟»
میا: «هنوز نه.»
رین: «پس چرا جواب دادی؟»
میا: «چون دلم برات تنگ شده بود.»
رین چند ثانیه ساکت ماند.
رین: «...مسخره.»
میا خندید.
میا: «تو هم دلت برام تنگ شده.»
رین: «نه.»
میا: «دروغگو.»
رین: «فقط زود بیا.»
میا لبخند زد.
میا: «باشه، داداش.»
رین قبل از قطع تماس مکث کرد.
رین: «میا.»
میا: «هوم؟»
رین: «مواظب خودت باش.»
لبخند میا آرامتر شد.
میا: «باشه.»
تماس قطع شد.
سائه که از دور شنیده بود، لبخند زد.
سائه: «برای تو خیلی نرم شده.»
میا برگشت سمتش.
میا: «برای من؟ تو هم همینطوریای.»
سائه خندید.
سائه: «من؟ هیچوقت.»
میا: «سائه، تو همون آدمی هستی که وقتی من مریض میشم سه بار زنگ میزنه ببینه چیزی لازم ندارم.»
سائه ساکت شد.
میا: «دیدی؟»
سائه: «اون فرق داره.»
میا: «چه فرقی؟»
سائه: «تو خواهر منی.»
میا لبخند زد.
---
اما رابطهی رین و سائه همیشه اینقدر آرام نبود.
آن دو در فوتبال رقیب بودند.
دو ایتوشی که هرکدام میخواستند ثابت کنند بهترند.
گاهی حتی صحبت کردنشان به چند جملهی کوتاه ختم میشد.
اما یک قانون نانوشته بینشان وجود داشت.
میا خط قرمز هر دویشان بود.
اگر رین و سائه با هم دعوا میکردند، میا تنها کسی بود که میتوانست هر دو را آرام کند.
حتی وقتی خودش هم عصبانی بود.
---
همان روز، سائه میا را تا ماشین همراهی کرد.
قبل از اینکه میا سوار شود، سائه صدایش زد.
سائه: «میا.»
میا برگشت.
میا: «بله؟»
سائه کمی مکث کرد.
سائه: «اگه رین اذیتت کرد، بهم بگو.»
میا زد زیر خنده.
میا: «رین؟ منو؟»
سائه: «آره.»
میا: «من خودم میتونم از پسش بربیام.»
سائه لبخند زد.
سائه: «میدونم.»
بعد آرام ادامه داد:
سائه: «ولی بازم من برادرتم.»
میا برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد جلو رفت و سائه را بغل کرد.
سائه هم بدون حرف دستش را دور شانههای خواهرش گذاشت.
میا: «دوستت دارم، سائه.»
سائه: «منم دوستت دارم.»
میا عقب رفت.
میا: «به رین نگو من اینو گفتم.»
سائه خندید.
سائه: «چرا؟»
میا: «چون بعدش حسودی میکنه.»
سائه ابرو بالا انداخت.
سائه: «رین؟ حسودی؟»
میا:
میا: «صددرصد.»
---
چند ساعت بعد...
دروازههای بلو لاک جلوی میا باز شدند.
میا کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و نفس عمیقی کشید.
میا: «خب... بریم ببینیم برادرم اینجا چه کار کرده.»
در همان لحظه، از داخل ساختمان صدایی آشنا شنید.
رین: «بالاخره اومدی.»
میا برگشت.
رین چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
میا لبخند زد.
میا: «رین!»
رین جلو آمد.
رین: «خوش اومدی.»
میا با شیطنت نگاهش کرد.
میا: «همین؟ بعد از این همه مدت؟»
رین اخم کرد.
رین: «چی میخوای؟»
میا دستهایش را باز کرد.
میا: «یه بغل.»
رین چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد جلو آمد و خواهرش را در آغوش گرفت.
رین: «فقط یکی.»
میا خندید.
میا: «باشه، اخمو.»
و برای چند لحظه، وسط تمام رقابتها و فشارهای بلو لاک، رین فقط برادر میا بود.
نه نابغه.
نه مهاجم.
نه رقیب.
فقط داداش او. ❤️⚽
اما درست پشت سرشان، چند بازیکن بلو لاک با تعجب صحنه را نگاه میکردند.
چون چیزی که میدیدند با تصویری که از رین ایتوشی داشتند، زمین تا آسمان فرق داشت.
روز بعد، خانهی ایتوشیها.
میا جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را میبست. قرار بود امروز برای اولین بار به بلو لاک برود.
سائه روی مبل نشسته بود و مشغول کار با گوشیاش بود.
میا از اتاق بیرون آمد.
میا: «سائه، به نظرت این خوبه؟»
سائه سرش را بالا آورد و نگاهی به لباس ورزشی میا انداخت.
سائه: «آره.»
میا با تعجب نگاهش کرد.
میا: «فقط آره؟»
سائه: «چی میخوای بگم؟ سخنرانی کنم؟»
میا: «مثلاً بگی خواهر کوچولوی من خیلی خوشگل شده.»
سائه لبخند زد.
سائه: «خواهر کوچولوی من خیلی خوشگل شده.»
میا خندید.
میا: «دیدی؟ سخت نبود.»
سائه گوشیاش را کنار گذاشت.
سائه: «ولی یه چیز رو یادت باشه.»
میا: «چی؟»
سائه: «اونجا به خاطر اینکه خواهر من و رینی، باهات خوب رفتار نمیکنن. همهشون بازیکنن.»
میا با اعتمادبهنفس لبخند زد.
میا: «منم بازیکنم.»
سائه: «دقیقاً.»
میا کیفش را برداشت.
میا: «نگران نباش. قرار نیست کسی رو با اسم ایتوشی ببرم تو زمین.»
سائه لبخند زد.
سائه: «خوبه.»
---
چند دقیقه بعد، رین از بلو لاک تماس گرفت.
میا گوشی را جواب داد.
میا: «سلام اخمو.»
رین: «رسیدی؟»
میا: «هنوز نه.»
رین: «پس چرا جواب دادی؟»
میا: «چون دلم برات تنگ شده بود.»
رین چند ثانیه ساکت ماند.
رین: «...مسخره.»
میا خندید.
میا: «تو هم دلت برام تنگ شده.»
رین: «نه.»
میا: «دروغگو.»
رین: «فقط زود بیا.»
میا لبخند زد.
میا: «باشه، داداش.»
رین قبل از قطع تماس مکث کرد.
رین: «میا.»
میا: «هوم؟»
رین: «مواظب خودت باش.»
لبخند میا آرامتر شد.
میا: «باشه.»
تماس قطع شد.
سائه که از دور شنیده بود، لبخند زد.
سائه: «برای تو خیلی نرم شده.»
میا برگشت سمتش.
میا: «برای من؟ تو هم همینطوریای.»
سائه خندید.
سائه: «من؟ هیچوقت.»
میا: «سائه، تو همون آدمی هستی که وقتی من مریض میشم سه بار زنگ میزنه ببینه چیزی لازم ندارم.»
سائه ساکت شد.
میا: «دیدی؟»
سائه: «اون فرق داره.»
میا: «چه فرقی؟»
سائه: «تو خواهر منی.»
میا لبخند زد.
---
اما رابطهی رین و سائه همیشه اینقدر آرام نبود.
آن دو در فوتبال رقیب بودند.
دو ایتوشی که هرکدام میخواستند ثابت کنند بهترند.
گاهی حتی صحبت کردنشان به چند جملهی کوتاه ختم میشد.
اما یک قانون نانوشته بینشان وجود داشت.
میا خط قرمز هر دویشان بود.
اگر رین و سائه با هم دعوا میکردند، میا تنها کسی بود که میتوانست هر دو را آرام کند.
حتی وقتی خودش هم عصبانی بود.
---
همان روز، سائه میا را تا ماشین همراهی کرد.
قبل از اینکه میا سوار شود، سائه صدایش زد.
سائه: «میا.»
میا برگشت.
میا: «بله؟»
سائه کمی مکث کرد.
سائه: «اگه رین اذیتت کرد، بهم بگو.»
میا زد زیر خنده.
میا: «رین؟ منو؟»
سائه: «آره.»
میا: «من خودم میتونم از پسش بربیام.»
سائه لبخند زد.
سائه: «میدونم.»
بعد آرام ادامه داد:
سائه: «ولی بازم من برادرتم.»
میا برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد جلو رفت و سائه را بغل کرد.
سائه هم بدون حرف دستش را دور شانههای خواهرش گذاشت.
میا: «دوستت دارم، سائه.»
سائه: «منم دوستت دارم.»
میا عقب رفت.
میا: «به رین نگو من اینو گفتم.»
سائه خندید.
سائه: «چرا؟»
میا: «چون بعدش حسودی میکنه.»
سائه ابرو بالا انداخت.
سائه: «رین؟ حسودی؟»
میا:
میا: «صددرصد.»
---
چند ساعت بعد...
دروازههای بلو لاک جلوی میا باز شدند.
میا کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و نفس عمیقی کشید.
میا: «خب... بریم ببینیم برادرم اینجا چه کار کرده.»
در همان لحظه، از داخل ساختمان صدایی آشنا شنید.
رین: «بالاخره اومدی.»
میا برگشت.
رین چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
میا لبخند زد.
میا: «رین!»
رین جلو آمد.
رین: «خوش اومدی.»
میا با شیطنت نگاهش کرد.
میا: «همین؟ بعد از این همه مدت؟»
رین اخم کرد.
رین: «چی میخوای؟»
میا دستهایش را باز کرد.
میا: «یه بغل.»
رین چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد جلو آمد و خواهرش را در آغوش گرفت.
رین: «فقط یکی.»
میا خندید.
میا: «باشه، اخمو.»
و برای چند لحظه، وسط تمام رقابتها و فشارهای بلو لاک، رین فقط برادر میا بود.
نه نابغه.
نه مهاجم.
نه رقیب.
فقط داداش او. ❤️⚽
اما درست پشت سرشان، چند بازیکن بلو لاک با تعجب صحنه را نگاه میکردند.
چون چیزی که میدیدند با تصویری که از رین ایتوشی داشتند، زمین تا آسمان فرق داشت.
- ۱۵.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط