رز صورتی من

پارت ۱۴

یور : آخه این چه کاری بود که انجام دادی ؟

یوری : نگران نباش خودش آشتی می‌کنه

یور : امیدوارم

چند ساعت بعد

یور : آنیا جان شام حاضره پاشو بیا ........ یوری پاشو برو آنیا رو بیار

یوری: باشه

یوری بلند میشه و در اتاق آنیا رو می‌زنه

یوری : آنیا .. آنیا جان شام حاضره ..... آنیا

یوری در اتاق رو باز می‌کنه و میبینه آنیا روی میز مطالعه اش خوابش برده . آنیا رو آروم بلند می‌کنه و می‌زاره روی تختش و پتو رو می‌کشه روش و یه بوس روی گونش می‌زاره و آروم میاد بیرون

[ انگار دامیان یه رقیب عشقی جدید پیدا کرده 😅😅😅😅 ]

یور : یوری چرا آنیا رو با خودت نیاوردی ؟

یوری : آنیا خوابش برده بود

[ یوری تا زمانی که لوید از سفر ( مأموریت ) برگرده پیش یور و آنیا میمونه تا تنها نباشن ]

صبح در خونه ی فورجرها

ویو آنیا

از خواب بلند شدم فکر کردم دایی رفته برای همین از اتاقم بیرون اومدم

آنیا : صبح بخیر مامان

یور : آنیا جان بیدار شدی ... بیا صبحانه حاضره

یوری : صبح بخیر آنیا

آنیا : دایی دیشب نرفتی ؟

یوری : نه آنیا جان دیشب نرفتم و تا زمانی که لوید از مسافرت برگرده اینجام ... فعلا بیا صبحانه تو بخور

آنیا کنار یوری میشینه و شروع به خوردن می‌کنه

[ امروز مدرسه تعطیله ]

یوری : آنیا جان نظرت چیه امروز بریم شهر بازی

آنیا : آخ جون شهر بازی

یوری : یور تو نمیای ؟

یور : نه امروز کار دارم نمیتونم بیام ( باغبان گفته باید چند نفر رو بکشم و احتمالاً امشب خونه نیام ) ام ... یوری من امشب خونه نمیام میتونی مراقبت آنیا باشی ؟

یوری : آره میتونم ... ولی چرا شب نمیای ؟

یور : خب ... یکی از دوستام مریض شده و میخواد شب پیشش بمونم تا ازش مراقبت کنم ( دروغ )

آنیا یه لبخند ریز می‌زنه : ( مامان دروغگوی باحالیه )

آنیا صبحانه شو سریع میخوره و میره آماده شه برای رفتن به شهر بازی . آنیا یه دامن مشکی کوتاه همراه یه شومیز صورتی و یه جفت کفش پاشنه بلند صورتی میپوشه و مو هاشو گوجه ای بالای سرش می‌بنده

در شهر بازی

ویو آنیا

داشت خیلی بهمون خوش می‌گذشت که گوشی دایی زنگ خورد . دایی تا موبایل شو نگاه می‌کنه از کنار من بلند میشه و می‌ره سمت یه کوچه ی خلوت . نفهمیدم کی بود ولی می‌دونم کار مهمی با دایی داشت .

فلش به مکالمه ی یوری

یوری : بفرمایید

اون مرده : آقای برایر ، جناب دزموند کارتون داره و گفته سریع بیاین ... تازه امشب هم یه جلسه ی مهم دارین

یوری : ولی امروز تعطیله و من نمیتونم بیام

اون مرده : برای چی نمیتونین بیاین ؟

یوری : الان با خواهر زاده م اومدم بیرون و امشب هم کسی خونشون نیست و من مجبورم پیشش بمونم تا تنها نمونه

اون مرده : صبر کنید تا به آقا خبر بدم ...... آقا گفتن چون توی عمارتیم میتونی خواهرت زاده ت هم با خودت بیاری و امشب اینجا بمونه

یوری : ولی .....

اون مرده : دیگه چه مشکلی هست ؟

یوری : مشکلی نیست ... تا ده دقیقه ی دیگه اونجام

پایان تماس

یوری : ( چطوری باید به آنیا بگم ؟ )

ویو یوری

رفتم پیش آنیا . آنیا تا منو دید دوید سمتم . نمیدونستم چطور باید بهش بگم

آنیا : دایی چیزی شده ؟

یوری : نه چیزی نشده ... ام ... آنیا من یه کاری برام پیش اومده برای همین امشب خونه نمی‌ریم جاش یه جای دیگه میریم .... تو مشکلی نداری ؟

آنیا : ( یه جای دیگه ... یعنی کجا ؟) من مشکلی ندارم



ببخشید دیر شد 😓😓😓
دیدگاه ها (۹)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

سلام بچه ها

پارت ۱۰ [ آزمازش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا دامیل من رسند خونه انی...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

پارت ۱۳ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]زبان نفر ا =بکی (خودم هم حس میک...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

{مافیایی برای من}پارت:۸ویو صبح:تهیونگ ویو:اه چقدر دلم درد می...

ادامه پسرا داشتن میرفتن سالن که ویو انیا تو راپله بودیم که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط