/سناریو شاهزاده پنهان/

/سناریو شاهزاده پنهان/
"پارت پنج"

چیزی نگذشت که دکو با بغلی پر از چوب های ریزو درشت باز می گردد و به درون غار خودش را می رساند.
و بعد از زمین گذاشتن آنها لباس خود را که از خاک گرفتار شده بودند، می تکاند.
سنگ های خاصی را برهم می زد و با بزرگترین جرقه چوب های کوچک را می سوزاند و کم کم این شعله های کوچک چوب هایی که ایزوکو جمع کرد را می سوزاند...
انگیزه مثل همان آتش در دل مرد روشن می شود. حال دیگر نگرانی چشمانش از بین رفته بود.
هوا کاملا تاریک شده بود هیچ چیزی درون غار دیده نمی شد مگر اینکه با سو سوی ستارگان بتوان دهانه ی غار را تماشا کرد.
دکو نگران بود نه از ترس بودن در غار، از آنکه بی خبر از کسی آنجا مانده بود ولی چگونه می رفت وقتی یکی کنارش درد را تحمل می کرد و در تب می سوخت.
دکو کت روی لباسش رو از تن کند و روی مرد انداخت. و به بیرون زد که جوی آبی بیابد و با تکه پارچه ای تب را کاهش دهد.
فرد زخمی متوجه تمام این حرکات بود و خودش را به خواب میزد.

☆☆☆

«خانه ی ایزوکو»

مادر ایزوکو(با نگرانی فراوان):ایـ... ایزوکو...خـ...بری ا..از ایزوکو نشد...
پدر بزرگ: پیداش میشه. باید پیداش شه
مادر ایزوکو(گریه): وایی خـ... خدای من.. خدای مننننن...
پدر بزرگ(خیلی نگران):اگه تا صبح خبری نشد میریم دنبالش
...





ادمه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۱۱)

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

دعا کردم که غرق در کار خیر بشوم ..ناگهان پیامی از آسمان آمد ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط