MY FOX pt 14

+چه پشم ریزون و جالب! وای چه هیجانی!... فکر کن تنها وسط خیابون باشی و یهو اون ظاهر بشه و تو بتونی ببینیش و همون موقع روش کراش بزنی!
*دقیقا چیش جالبه؟*پوکر فیس*
+هوف بیگ هیونگ صد بار بت گفتم وقتی میای یه صدایی بده تا بفهمم اومدی بخدا یبار سکته رو میزنما.
*اوکی اوکی*خنده*
+اخبار جدید رو شنیدین؟
*اوهوم... ولی چقدر جالب... اون کسی که اون مرد به زبون میارتش، اسم توعه!
+کامان بیگ هیونگ... فقط یه ا.ت که توی دنیا نیست که...شاید عشق مَرده بوده که مُرده و روحش به اون مزد نفوذ کرده.
*ا.ت منم یه تئوری ساختم!
+تئوری؟ چی؟
*اون شخص هوسوکیه!
ا.ت عین برق گرفته ها از جاش بلند شد و با چشمای اشکی به جین خیره شد.
+من... منظورت چیه؟
*یکم فکر کن... شاید روح کوهستان بخواد اونو سلاخی کنه. پس اونو به دنیای ما میاره و دوباره برش میگردونه. بدترین شکنجه برای اون اینه که به این دنیا بیاد و نتونه تورو ببینه! پس روح کوهستان دست گذاشت روی نقطه ضعفش و اونو به این روش تنبیه کرد. اونم هربار میاد به این دنیا، سعی میکنه که با صدا کردن تو، تورو از وجودش آگاه کنه ولی تو نمیفهمی!
+این... این امکان نداره... این نمیتونه اتفاق بیوفته...
*فقط یه تئوریه... شاید اصلا مردم توهم زدن چون اخبار هم گفت فقط شایعس.
+ولی اگه تئوری تو درست بود چی بیگ هیونگ؟
*خب ما نمیتونیم از تنبیه کردنش کم کنیم چون روح کوهستان حتی ازمنم قوی تره و مستقیما از خدا دستور میگیره ولی ما از جبرئیل حرف های خدارو میشنویم.
+بیخیال... رامن میخوری؟
*نه باید برم فقط اومدم بهت یه سری بزنم. خدافظ.
+با بای مای بیگ هیونگ!
جین رفت و ا.ت تو خونه تنها شد. به فکر فرو رفت و با خودش گفت"اگه تئوری بیگ هیونگ واقعی بود چی؟ یعنی امکان داره اون بعد از 3 سال تنها گذاشتن من برگرده؟ یا اصلا امکان داره که اون زنده باشه؟ "
صدای تقه ای از اشپزخونه شنید. به سمت صدا رفت و متوجه ی چیز خاصی نشد. خواست برگرده اما صدای تقه واضح تر به گوش رسید. ا.ت ترسیده بود. دوباره سمت صدا برگشت و چیزی ندید. از اینکه صداشو میشنید ولی چیزی نبود وحشت کرده بود. آب دهنش رو به سختی قورت داد و به منبع صدا نزدیک تر شد. همزمان چاقو توی دستش گرفته بود و از استرس عرق میریخت. سه بار صدای تقه رو شنیده بود ولی ازینکه چیزی نبود که صدا تولید کنه، بیشتر میترسید. سریع سرشو برگردوند و به قصد فرار از اون جا قدم برداشت اما با صدای باد سرجاش وایساد. سرشو برگردوند و با قامت کسی روبرو شد. جیغی کشید و از حال رفت. وقتی بهوش اومد، به خیال اینکه همش خوابه از روی تخت پایین اومد و ناگهان متوجه ی حالتش شد. اون اصلا روی تخت نبود. اون توی آشپزخونه بود پس حالا چرا اینجاست؟ ترس عجیبی توی دلش افتاد ولی قسمتی از وجودش بهش هشدار میداد که این یه هشدار قشنگه و قراره تو خوشحال بشی!
دیدگاه ها (۱)

سناریو خط قرمز پارت ۳

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

سناریو ران پارت اخر

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

مافیای من

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

سناریو مایکی پارت ۴

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط