{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شک

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد.
طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد.
کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟
طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی»
بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!»
کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد.
 طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟»
 کلاغ گفت:« به حرف های تو، شک نداشته باش که خداوند مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمت شیرین پرواز را به من و ترا به زیبایی خود مشغول کرده و مرا به ذکر خود»
دیدگاه ها (۲)

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

«کی گفته خدا با عشق و حال تو دنیا مخالفه؟!» خیلی وقت‌ها تصور...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_54+بیخیال پسر!هر دوتامون می‌...

اسم داستان: عشق دیرینه💗پارت: 6لوسین الستور در جنگل بودند و د...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت دوم | قلعه‌ی تاریکا....

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟥𝟣 سال و 𝟨 ماه بعد.𝟣 و نیم سال گذشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط