عطر شب های پاریس
پارت 7
ا/ت از آتلیه بیرون رفت و خودش را به اتاق خواب رساند، در را با کمی شدت پشت سرش بست. جونگ کوک برای چند لحظه سر جایش ماند، سپس آهی کشید و پشت سر او رفت. در را باز کرد و ا/ت را دید که روی تخت نشسته و پشتش به اوست.
"ا/ت..." صدای جونگ کوک حالا نرمتر و مهربانتر بود. "ببخشید. من واقعاً قصدم کمک بود."
ا/ت چیزی نگفت. شانههایش کمی میلرزید.
جونگ کوک به آرامی کنارش نشست و دستش را روی شانهاش گذاشت. "میدونم نباید بدون اجازه به وسایلت دست میزدم. حق با توئه."
ا/ت سرش را برگرداند. اشکهایش سرازیر شده بودند. "منم نباید اونقدر تند حرف میزدم. فقط... نمیدونم چرا امروز انقدر عصبیام."
جونگ کوک او را در آغوش گرفت. "عیبی نداره، عزیزم. همهی آدما گاهی روزای بد دارن."
آنها برای مدتی طولانی در سکوت یکدیگر را در آغوش گرفتند. بوی عطر جونگ کوک همیشه برای ا/ت آرامشبخش بود و گرمای آغوشش، تمام دلخوریها را از بین میبرد. جونگ کوک موهای ا/ت را نوازش کرد و به آرامی زمزمه کرد: "میدونی... حتی وقتی دعوا میکنیم، بازم دوستت دارم."
ا/ت سرش را بلند کرد و به چشمان جونگ کوک نگاه کرد. رگههای قرمز در چشمانش نشان از آشفتگیاش داشت. "منم همینطور. حتی وقتی عصبانی میشم."
لبخند ملایمی روی لبهای جونگ کوک نشست. او به آرامی پیشانی ا/ت را بوسید، سپس پایین آمد و لبهای نرم ا/ت را به آرامی لمس کرد. این بوسه، بوسهی آشتی بود. نه پر از شور و اشتیاق آتشین، بلکه آرام، تسلیبخش و پر از درک و بخشش. بوسهای که میگفت: "ما از این هم عبور میکنیم، کنار هم." بوسهای که تمام سوءتفاهمها را با خود شست و جای آن را به عشقی عمیقتر و فهمی متقابلتر داد. این بوسه، یادآور این بود که عشق آنها فراتر از هر کدورتی است و همیشه راهی برای بازگشت به آغوش یکدیگر پیدا خواهند کرد.
بعد از آن، بقیهی روز را با آرامش و صلح سپری کردند. جونگ کوک کمک کرد تا آتلیه را همانطور که ا/ت میخواست مرتب کنند و حتی با هم چند طرح جدید کشیدند. آنها یاد گرفتند که چگونه از این تجربهی کوچک، درس بگیرند و به یکدیگر نزدیکتر شوند. این دعوا، در نهایت، رابطهشان را قویتر کرد.
ادامه دارد...........
ا/ت از آتلیه بیرون رفت و خودش را به اتاق خواب رساند، در را با کمی شدت پشت سرش بست. جونگ کوک برای چند لحظه سر جایش ماند، سپس آهی کشید و پشت سر او رفت. در را باز کرد و ا/ت را دید که روی تخت نشسته و پشتش به اوست.
"ا/ت..." صدای جونگ کوک حالا نرمتر و مهربانتر بود. "ببخشید. من واقعاً قصدم کمک بود."
ا/ت چیزی نگفت. شانههایش کمی میلرزید.
جونگ کوک به آرامی کنارش نشست و دستش را روی شانهاش گذاشت. "میدونم نباید بدون اجازه به وسایلت دست میزدم. حق با توئه."
ا/ت سرش را برگرداند. اشکهایش سرازیر شده بودند. "منم نباید اونقدر تند حرف میزدم. فقط... نمیدونم چرا امروز انقدر عصبیام."
جونگ کوک او را در آغوش گرفت. "عیبی نداره، عزیزم. همهی آدما گاهی روزای بد دارن."
آنها برای مدتی طولانی در سکوت یکدیگر را در آغوش گرفتند. بوی عطر جونگ کوک همیشه برای ا/ت آرامشبخش بود و گرمای آغوشش، تمام دلخوریها را از بین میبرد. جونگ کوک موهای ا/ت را نوازش کرد و به آرامی زمزمه کرد: "میدونی... حتی وقتی دعوا میکنیم، بازم دوستت دارم."
ا/ت سرش را بلند کرد و به چشمان جونگ کوک نگاه کرد. رگههای قرمز در چشمانش نشان از آشفتگیاش داشت. "منم همینطور. حتی وقتی عصبانی میشم."
لبخند ملایمی روی لبهای جونگ کوک نشست. او به آرامی پیشانی ا/ت را بوسید، سپس پایین آمد و لبهای نرم ا/ت را به آرامی لمس کرد. این بوسه، بوسهی آشتی بود. نه پر از شور و اشتیاق آتشین، بلکه آرام، تسلیبخش و پر از درک و بخشش. بوسهای که میگفت: "ما از این هم عبور میکنیم، کنار هم." بوسهای که تمام سوءتفاهمها را با خود شست و جای آن را به عشقی عمیقتر و فهمی متقابلتر داد. این بوسه، یادآور این بود که عشق آنها فراتر از هر کدورتی است و همیشه راهی برای بازگشت به آغوش یکدیگر پیدا خواهند کرد.
بعد از آن، بقیهی روز را با آرامش و صلح سپری کردند. جونگ کوک کمک کرد تا آتلیه را همانطور که ا/ت میخواست مرتب کنند و حتی با هم چند طرح جدید کشیدند. آنها یاد گرفتند که چگونه از این تجربهی کوچک، درس بگیرند و به یکدیگر نزدیکتر شوند. این دعوا، در نهایت، رابطهشان را قویتر کرد.
ادامه دارد...........
- ۱۰.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط