داستان
***
**«تلافی» -
صدای کوبیده شدنِ در، هنوز توی گوشهای همهشون میپیچید. تهیونگ با صورتِ قرمز از عصبانیت، از اتاق بیرون زده بود و بدونِ اینکه به کسی نگاه کنه، خودش رو توی بالکن حبس کرده بود. جونگکوک هم با صورتی که از بغض و خشم سفت شده بود، روی تخت نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت.
در طرفِ دیگه، یونگی که معمولاً با هیچچیز بهم نمیریخت، داشت با کلافگیِ تمام با لیوان روی میز بازی میکرد و جیمین هم با اخمهای گرهخورده، تویِ اتاقِ تمرین بود و با ضرباتِ شدید، به کیسهبکس ضربه میزد.
نامجون که وسطِ این میدانِ مینِ احساسی گیر افتاده بود، دستی به صورتش کشید. جین کنارش بود و با نگرانی به درِ اتاقها نگاه میکرد. نامجون گوشیاش رو برداشت و توی گروهِ اعضا نوشت:
نامجون: «بچهها... میدونم فضا چقدر خرابه. ولی برنامهی لایو رو نمیتونیم کنسل کنیم. نیم ساعت دیگه جلوی دوربین هستیم. میخوام همهتون بهترینِ خودتون باشید. میخوام تلافیِ این سکوت رو دربیاریم... طوری که کسی حتی شک نکنه توی دلِ ما چه خبره. کسی حق نداره جلویِ آرمیها این دعوا رو لو بده. میفهمید چی میگم؟»
صدایِ «اوکی» گفتنِ سردِ جونگکوک از پشتِ در شنیده شد. یونگی فقط با یک «باشه»ی کوتاه جواب داد.
ده دقیقه بعد، همگی دورِ میزِ لایو نشسته بودند.
**«تلافی» -
صدای کوبیده شدنِ در، هنوز توی گوشهای همهشون میپیچید. تهیونگ با صورتِ قرمز از عصبانیت، از اتاق بیرون زده بود و بدونِ اینکه به کسی نگاه کنه، خودش رو توی بالکن حبس کرده بود. جونگکوک هم با صورتی که از بغض و خشم سفت شده بود، روی تخت نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت.
در طرفِ دیگه، یونگی که معمولاً با هیچچیز بهم نمیریخت، داشت با کلافگیِ تمام با لیوان روی میز بازی میکرد و جیمین هم با اخمهای گرهخورده، تویِ اتاقِ تمرین بود و با ضرباتِ شدید، به کیسهبکس ضربه میزد.
نامجون که وسطِ این میدانِ مینِ احساسی گیر افتاده بود، دستی به صورتش کشید. جین کنارش بود و با نگرانی به درِ اتاقها نگاه میکرد. نامجون گوشیاش رو برداشت و توی گروهِ اعضا نوشت:
نامجون: «بچهها... میدونم فضا چقدر خرابه. ولی برنامهی لایو رو نمیتونیم کنسل کنیم. نیم ساعت دیگه جلوی دوربین هستیم. میخوام همهتون بهترینِ خودتون باشید. میخوام تلافیِ این سکوت رو دربیاریم... طوری که کسی حتی شک نکنه توی دلِ ما چه خبره. کسی حق نداره جلویِ آرمیها این دعوا رو لو بده. میفهمید چی میگم؟»
صدایِ «اوکی» گفتنِ سردِ جونگکوک از پشتِ در شنیده شد. یونگی فقط با یک «باشه»ی کوتاه جواب داد.
ده دقیقه بعد، همگی دورِ میزِ لایو نشسته بودند.
- ۲.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط