✯
Part¹³
Dance with Devil
آخه چطوری...؟
نمیشهههه
ولی راه دیگه ای هم دارم؟
ناچار مجبور شدم همین کار رو بکنم
از اتاق من تا کوک خیلی هم فاصله نبود...
تو راه یبار دیگه رعد برق زد
یکدفعه لرز کل وجودم رو گرفت با ترس به سمت اتاق جونگ کوک قدم برداشتم...
رسیدم..
در جلوم بود
آروم در رو باز کردم
خیلی ناز خوابیده بود:)
اتاقش خیلی بزرگ بود
آروم به سمت کوک رفتم
خواستم دستم رو ببرم و بیدارش کنم ولی خب...
دلم نیومد که بیدارش کنم پس دستم رو عقب کشیدم
که با صدای رعد و برق بزرگتری از این تصمیمم منصرف شدم
خیلی آروم دستم رو به سینش زدم و با صدای خیلی ضعیفی گفتم:
_کوک،کوک بیدار شو
آروم چشماش رو باز کرد...
که ادامه دادم
_می ترسم
_از چی؟
_از رعد و برق
که باری دیگه رعد و برق زد دستم رو کنار گوشام گرفتم و چشمام رو بستم
ناخود آگاه بدون اینکه دست خودم باشه قطره اشکی از چشمام اومد پایین
زود صورتمو بین دستاش گرفت و گفت
_چرا گریه می کنی آخه فداتشم ؟اگه می ترسیدی باید زود تر بیدارم می کردی
الانم گریه نکن...
با انگشت شصتش اشکمو پاک کرد..
که با صدای ضعیفی تری گفتم
_خیلی می ترسم
_تا من اینجام از هیچی نترس خب..؟
سرم رو به نشانه ی باشه تکون دادم که گفت
_می خوای امروز بیای پیش من بخوابی؟
باز هم سرم تکون دادم
که...
بقیش پارت بعددد ببخشید این دو روز پارت ندادم آخه واقعا خیلی کار داشتم...
Dance with Devil
آخه چطوری...؟
نمیشهههه
ولی راه دیگه ای هم دارم؟
ناچار مجبور شدم همین کار رو بکنم
از اتاق من تا کوک خیلی هم فاصله نبود...
تو راه یبار دیگه رعد برق زد
یکدفعه لرز کل وجودم رو گرفت با ترس به سمت اتاق جونگ کوک قدم برداشتم...
رسیدم..
در جلوم بود
آروم در رو باز کردم
خیلی ناز خوابیده بود:)
اتاقش خیلی بزرگ بود
آروم به سمت کوک رفتم
خواستم دستم رو ببرم و بیدارش کنم ولی خب...
دلم نیومد که بیدارش کنم پس دستم رو عقب کشیدم
که با صدای رعد و برق بزرگتری از این تصمیمم منصرف شدم
خیلی آروم دستم رو به سینش زدم و با صدای خیلی ضعیفی گفتم:
_کوک،کوک بیدار شو
آروم چشماش رو باز کرد...
که ادامه دادم
_می ترسم
_از چی؟
_از رعد و برق
که باری دیگه رعد و برق زد دستم رو کنار گوشام گرفتم و چشمام رو بستم
ناخود آگاه بدون اینکه دست خودم باشه قطره اشکی از چشمام اومد پایین
زود صورتمو بین دستاش گرفت و گفت
_چرا گریه می کنی آخه فداتشم ؟اگه می ترسیدی باید زود تر بیدارم می کردی
الانم گریه نکن...
با انگشت شصتش اشکمو پاک کرد..
که با صدای ضعیفی تری گفتم
_خیلی می ترسم
_تا من اینجام از هیچی نترس خب..؟
سرم رو به نشانه ی باشه تکون دادم که گفت
_می خوای امروز بیای پیش من بخوابی؟
باز هم سرم تکون دادم
که...
بقیش پارت بعددد ببخشید این دو روز پارت ندادم آخه واقعا خیلی کار داشتم...
- ۳۸.۰k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط