#آرومـت_میکنم . .🔥

#آرومـت_میکنم . .🔥
#پارت_23

تا شب از اتاقم تکون نخوردم

وقتی نازی خانوم
مستخدمی که چندین سال بود تو خونمون کمک دسته مامان بود اومد صدام زد

یه لباس پوشیدم و رفتم پایین

اصلا سرمو نچرخوندم و به جایی که چاعان نشسته نگاه کنم.

از دیدن چشمای ریز بین و آبیش می‌ترسیدم

همین که پشت میز نشستم

مامان گفت
- لیا ؟!‌
چه طرز لباس پوشیدنه!
تو دیگه بچه نیستی یکم رعایت کن!!

و با چشم و ابرو به چاعان اشاره کرد

پوزخندی زدم
خوبه خودشون میگفتن خواهر و برادر

ولی بازم از هم سوامون می‌کردن.

بیخیال شونه ای بالا انداختم
- مشکلی ندارن لباسام!!

مامان عصبی خواست حرفی بزنه

که بابا با ملایمت گفت
- ولش کن عزیزم
دخترمون خانومه خودش میدونه چی بپوشه
الانم که غریبه ای اینجا نیست
چاعانم برادرشه!!

با این حرف بابا سریع به چاعان نگاه کردم

که دستای مشت شده اشو دیدم

ولی توی میمک صورتش هیچ اثری نبود
و عادی غذاشو می‌خورد.

بابا ناخواسته دست گذاشته بود روی نقطه ضعفش.

کمی با غذام بازی کردم
کافی بود زود تر تموم کنم، بهونه های مامان شروع میشد

وقتی چاعان بلند شد
منم سریع از جام بلند شدم و تشکر کردم

نویسنده: خودم
اصکی ممنوع
دیدگاه ها (۱۲)

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۸ سانیار . چند دقیقه پیش .وقتی م...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟐_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم در...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 205♡⁠。⁠)⁩و با غ...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

سلاااممممم بعد مدت ها بابا با دو تا کیسه‌ی پر از میوه‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط