{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلاااممممم بعد مدت ها

سلاااممممم بعد مدت ها
بابا با دو تا کیسه‌ی پر از میوه‌های نوبرانه، نون سنگک داغی که بوی برشته‌گی‌ش کل راهرو رو پر کرده بود، و یه پلاستیک سبزی خوردن تازه وارد شد. همین که در باز شد، با خستگی ولی صدای گرمش گفت: «سلام بر اهالی خانه! ببخشید معطل شدید، صف نانوایی حسابی شلوغ بود.»

تهیونگ که سورا بغلش بود، سریع رفت استقبال بابا. با دیدن کیسه‌های سنگین تو دست بابا، فوراً سورا رو جابه‌جا کرد، یک‌دستی خم شد و کیسه‌ها رو از دست بابا گرفت. با اون لحن پر از احترام و مودبانه‌ش به کره‌ای گفت: «پدرجان، خسته نباشید! چرا انقدر سنگین؟ کاش صدا می‌کردید می‌اومدم پایین کمک.» بابا هم که زبان کره‌ای بلد نبود، دست کشید روی شونه‌ی تهیونگ و با خنده به فارسی گفت: «دستت درد نکنه داماد گلم، خسته نباشی. سلامت باشی!»

تهیونگ کیسه‌ها رو گذاشت روی اوپن آشپزخونه. منم که داشتم استکان‌ها و پیش‌دستی‌های مهمونی امشب رو مرتب می‌کردم، رفتم سمت بابا تا نون‌ها رو ازش بگیرم و بگذارم روی پارچه. سورا که تا اون لحظه تو بغل تهیونگ آروم شده بود، همین که چشمش به من افتاد و دید دارم دور می‌شم، دوباره بغضش ترکید! کلافگیِ خواب و غریبیِ محیط یهو زد بالا و با صدای بلند شروع کرد به گریه‌کردن و دستای تپلیش رو سمتم دراز کرد: «ماماااان… ماما!»

رفتم جلو، از بغل تهیونگ گرفتمش و بغلش کردم. آروم روی کمرش دست کشیدم و شروع کردم به تکون دادنش: «جانم مامان… جانم قشنگم… چیه دخترم؟ خسته‌ای؟» سورا سرشو چسبوند به گردنم و آروم‌تر شد، ولی دستش ول‌کنِ یقه لباس من نبود. از طرفی من باید سریع ظرف‌ها رو می‌چیدم و به مامان تو خرد کردن سبزی و پاک کردن میوه‌ها کمک می‌کردم، و سورا اصلاً نمی‌ذاشت دستام آزاد باشه. هر وقت می‌خواستم بگذارمش زمین یا بدمش دست مامان‌بزرگش، غش می‌کرد از گریه! تهیونگ که وضعیت کلافه و درمانده‌ی من رو دید، اومد جلو. با چشمای پر از مهربونی و نگران نگام کرد، دستاش رو دراز کرد و با صدای ارومش به کره‌ای گفت: «عزیزم… تو داری خسته می‌شی، کارای مهمونی امشبم مونده. سورا رو بده به من. من می‌برمش تو اتاق، در رو می‌بندم تا محیط آروم‌تر بشه و تو هم بتونی به کارهات برسی.»

سورا رو که داشتم می‌دادم بهش، یکم مقاومت کرد و پیرهنم رو کشید، ولی تهیونگ با مهارت تمام، بغلش کرد و چسبوندش به سینه‌ش. آروم شروع کرد به زمزمه کردن ریتم یکی از آهنگای ملایمش تو گوش سورا و با انگشتای بلندش کمرشو نوازش کرد.
دیدگاه ها (۱)

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

تهیونگ که کلمه‌ی «ته‌دیگ» رو از سال پیش خوب یادش مونده بود، ...

پارت شانزدهم چشم‌هاش پر از خواهش و یه حسِ شیرینِ عاشقی بود....

پارت پانزدهم بعد از ظهر، وقتی بالاخره فشردگی کارهای روزانه ک...

ساعت نزدیکای هفت شده بود و صدای قل‌قل خورش قورمه‌سبزی و بوی ...

از حرکت تهیونگ سمت سینک خنده‌م گرفت و آستین تیشرتش رو کشیدم:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط