دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 🕊پارت...عام فکر کنم دوازده
«برای او انجام میدهم»
ساعت 6 صبح،منزل فورجر ها👇🏼👇🏼

یور از صبح رو مبل نشسته و هیچکاری نمیکنه.
لوید هم خوابه برای امتحان آنیا استرس داشته و میدونه که امروز امتحان دارن.
یور زیر لب:من چیکار بکنم...؟من حتی نمیدونم چطور تونستم از یوری مراقبت کنم...اصلا ساعت چنده؟
به ساعت نگاه میکنه.
یور:وایییی چرا من ساعت 6 بیدار شدمممممم؟؟لوید گفت بیدارش کنم داره 6 و نیم میشههههه
رفت سمت اتاق لوید.
در زد.(منطقی ترین جمله ای که میتونم بوگویمح)
یور:ل...لوید؟
لوید یهو سکته زد بیدار شد🕳️
لوید:ب...بله بله؟آنیا امتحانشو داد؟
یور:منم لوید.
لوید:اوه ببخشید بیا تو.
یور اومد تو.
یور:لوید...گفتی ساعت 6 بیدارت کنم.
لوید:او بله ممنون که بیدارم کردی
یور لبخند تلخی زد.(بدبخت فقط داشته فکر میکرده)
لوید:یور،حالت خوبه؟
یور:هان؟چی آره من خوبم!😊
لوید:اگه چیزی اذیتت میکنه میتونی به من بگی.
و رفت.
یور با خودش:این اذیتم میکنه که من نمیتونم عادی زندگی کنم...

خوابگاه دختران👇🏼👇🏼

لیلی:آنیا بیدار شو امروز امتحان داریم ماه نوعه نمیتونیم مثل انسان های عادی زندگی کنیم الو
آنیا:باشه...😴
بکی:مگه ماه نو بشه چی میشه؟
لیلی:آنیا قدرتشو از دست میده من هم قدرتمو از دست میدم
بکی:یعنی چی...صب کن ببینمممممم نگو که تا ابددددددد
لیلی:نهههه به طور موقتتتت
بکی:آهان...
لیلی:من میرم به پدرم سر بزنم
بکی:پدرت کیست من با کی ازدواج میکنم؟😐
لیلی:نمیگم تو حتی بهش سلام هم نمیدی😑البته بعدن عاشق میشید😊
بکی: ...🗿💔
آنیا:آنیا الان آماده میشه...
و آماده شدنو دارن کیفشونو چک میکنن.
آنیا:عاا...بکی یه مداد میدی؟نمیدونم مدادم کجاس😐
لیلی:فکر کنم من شکوندمش...بیا مداد منو استفاده کن😊
آنیا:آهان ممنون😐

در کلاس👇🏼👇🏼

اوین:امیدوارم بخیر بگذره...😭
دامیان اندر در ذهن:اون خنگولو نگاه...واقعا مثل خنگولاس وقتی قدرتشو نداره😐
امتحان شروع شد.
هندرسون:شروع کنید!
آنیا اندر در ذهن:واییییی این چیه خدایا این چیه آنیا هیچی نمیدونههه😭😭
که یاد چیزایی میفته که دامیان بهش یاد داده و سه ساعت خونده.
آنیا اندر در ذهن:آنیا میتونه...
که صدای آریسا تو ذهن آنیا میپیچه🗿🗿
آریسا:مامان میخوای بهت بگم چند میشی؟
آنیا اندر در ذهن:قطعا نمیدونی چون تا موقع تموم شدن امتحان من قطعا مردم
آریسا:نه واقعا میگم
آنیا اندر در ذهن:آریسا الان وقت جوک گفتن نیستتت!😭😭
آریسا:مامان من کاملا جدی ام تو...بیخیال بزار هیجانش بمونه😃
آنیا: ...😐
آنیا اندر در ذهن:خدایا😭😭😭😭

بعد از امتحان👇🏼👇🏼

بکی:آنیا من خیلی میترسم😭😭
آنیا:من دیگه انگیزه ای ندارم🗿💔
لیلی:نگران نباش آنیا تو نمره خوبی میگیری اینو اب من که از آینده اومدم بشنو
آنیا:باشه...🥹💔
دامیان پیداش میشه.
دامیان:من چند میشم؟🗿
لیلی:نمیگم😐🤝
دامیان:به آریسا میگم مادرتو بکشه🗿🔪🔪
بکی:🔪
لیلی:باشه باشه 97 میشی مادرمو بکشی میکشمت🔪
دامیان:میدونستم
و رفت.
آنیا:اوفففففففف...راستی لیلی...بکی چند میشه؟🙂
لیلی:هوم...فکر کنم 87
بکی:او خوبه واقعا
آنیا:آنیا تلاش هاش جواب میده😎
لیلی:آره🥹🥹
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

بکی:تابه حال پسری رو بوسیدی؟😘🍅🍅🍅:ای..ن🍅..چ..ه چه ..سو..ا..لی...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

عشقی حقیقی

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹⁴فردا صبح °^صبح که شد آنیا بیدار شد و د...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط