آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۶

.
.
.
.
.
سابیتو به تلفن رو جواب میده :«الو؟ اداره ی پلیس بفرمایید.»



خانومه* سابیتو×



*به.....دفتر کارفرما....ی من....حمله شده..

×چهرشو دیدین؟

*چند نفر بودن و ماسک ..... زده بودن....نتونستم ببینمشون..... چند تا مرد...هیکلی بودن و ...اسلحه داشتن....

×آروم باشین خانم نفس عمیق بکشید...

*هوففف....اومدن و من رو تهدید کردن و گفتن...اگه صدام در بیاد شلیک میکنن.... در دفتر خانم کوچو رو زدن و بعد...شلیک کردن....

×خانم ....کوچو؟

*بله

×خیلی خب متوجه شدم الان میفرستم بیان اونجا تحقیق و برسی کنن.


سابیتو تلفن رو گذاشت و با یه بیسیم به بخش ۷ تحقیقات خبر داد که برن آزمایشگاه آکای و تحقیق کنن.

گیو بالاخره رسید و رفت پیش سابیتو. «سلام. چرا نگرانی؟»

سابیتو با تعجب گفت:«تا الان خواب بودی؟»

_آره راستش. ببخشید بابت تاخیر🗿

×به دفتر کار شینوبو سان حمله شده

_چی؟

×همین که شنفتی😐 یه دو دیقه زبون به دهن بگیر تا حرفمو بزنم

_خب حالا

×به نظر میاد به خاطر اطلاعاتی عه که بدست آورده بود.

_شاید. منظورت اطلاعات مربوط به سوسن عنکبوتی عه یا اخاذی و کلاه برداری های رئیس شرکت شکلات پارالا؟؟

(همچین شکلاتی وجود نداره😂🗿)

×دومی هه

_پس باید کار زیر دست های خودش باشه نه؟

×احتمال داره ، اما اکثر زیر دست هاش لاغرن و زیاد عضله مضله ندارن🗿🎀

_چرا اینو میگی؟

×چون خود منشیش گفت

_منشی کی؟

×هنوز خواب تو سرته هااا ! منشی شینوبو سان رو میگم😐

_آها

سابیتو بلند میشه و رو به گیو میگه: «میای بریم برسی کنیم و دنبالش بگردیم؟»

گیو هم که از خدا خواسته میگه:«بریم»


گیو و سابیتو به سمت اتاق بخش هفت تحقیقات حرکت میکنن.

یکی از پسرای حدودا ۲۰ ساله میگه:«اوه سنپای! شما هم میخواین بیاین؟»
گیو با لحن آروم ولی شاکی ای میگه:«پس برای چی باید بیایم اینجا؟ کی قراره برین؟»

سابیتو اون اطراف چرخی زد و گفت:« خب هیرو! بیا ما زودتر بریم بقیه ی افراد خودشون میان.»

هیرو◇ گیو_ سابیتو×


◇ولی سنپای.....
×به چیز خاصی نیاز نداری نه؟
◇نه
_پس بریم

هیرو یه دفتر چه یادداشت و یه خودکار برمیداره و میزاره توی جیب کتش و بعد با اشاره ی سر به گیو و سابیتو میگه که بریم. قبل از بیرون رفتن از اتاق هیرو روبه یکی از افراد اونجا که به نظر باهم صمیمی بودن گفت :«احتمالا داره دنبال مجرم بریم پس بخش رو به تو میسپرم»

سوار ماشین پلیس شدن و به سمت آکای حرکت کردن. هیرو راننده ی خوبی بود و همیشه سر وقت میرسید و همین باعث میشد سابیتو از اون خوشش بیاد.

هیرو یه جورایی دقیقا برعکس گیو بود.

هیرو فرد منظمی بود و به موقع میرسید ولی گیو زیاد اهل برنامه ریزی و مرتب کردن نبود و همونطور که دیدید امروز دیر رسیده بود به محل کارش و این نشون میده که چقدر آدم آنتایمی عه😌🎀

سابیتو جلو نشسته بود و به مغازه هایی که از کنارشون رد میشدن خیره شده بود.
با خودش فکر کرد ممکنه از حمله به دفتر شینوبو یه هدفی داشته باشن ولی چه هدفی؟

بعد از ۱۵ دیقه رسیدن به آزمایشگاه و سردخونه ی آکای.

گیو اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد. به نظر میومد واقعا نگران عه چون تا به حال تا این حد برای کاری عجله نداشت.

سابیتو دستش رو گذاشت روی شونه ی گیو و گفت:«خوبی؟»

گیو با خونسردی و لحن خسته ای گفت:«آره ممنون بابت نگرانیت.»

بعد از بالا رفتن با آسانسور و رسیدن به طبقه ی سوم ، همگی از داخل راهروی سردی که با لامپ های مهتابی روشن شده بود حرکت کردند. به خاطر رنگ آبی ملایم دیوار ها نور لامپ ها هم آبی به نظر میرسید.
سابیتو اول به سمت میز منشی شینوبو حرکت کرد. میز مرتب بود و هیچ نشونه ای از درگیری اطرافش دیده نمیشد.

هیرو گفت:«میخواید شما داخل رو برسی کنید من توی راهرو دنبال اون خانومه میگردم.»

شاید بپرسید هیرو از کجا در مورد خانومه میدونست؟ توی راه سابیتو همه چیز رو دوباره توضیح داد.😌☝️


گیو بدون معطلی میگه:« خیلی خب. سابیتو بیا بریم.»

وارد دفتر شینوبو میشن. چیز عجیبی دیده نمیشد جز شلوغ بودن میز شینوبو.

_دنبال پرونده ها بودن.

×به نظر میاد نمیخواستن اطلاعات به دست ما برسه.

گیو میز رو برسی میکنه و چیز عجیبی رو دید...؟





ادامه دارد...

توانستم یک کاور بیابم🤓☝️🎀
احتمالا از الان به بعد از همین کاور هایی که تاحالا گذاشتم استفاده میکنم چون هیچی تو گالریم ندارم😀💔✨️
چالش:«به نظرت گیو چی دیده؟»
دیدگاه ها (۸)

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۳

HATE TO LOVE¹³(ویو:رز)فرمانده شهربراز:طبق آخرین نامه‌ای که ا...

شمشیر بر تاریکی پارت۱۵

شاهکاری به نام دروغ

عاشقم باش Part 53

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

پارت ۲۹

برادر ناتنی

پارت ۵۷

بچه هاااااااااااامن کلا نارو رو خاک کردم مرددیگه نارو وجودی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط