{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#فراموشم_کن:)

#فراموشم_کن:)
« روز بعد »

نیم ساعتی هست کنار در وایسادم ولی هنوز کسی نیومده .
دیگه داشتم خسته میشدم که دیدم کلید دار شرکت داره میاد .
بد بخت تا منو دید کپ کرد . خب حق داره کی ساعت ۶ صبح میاد سرکار جز من ؟ 😐🤷🏻‍♀ ( نه به دیروز نه به امروز :|)

بعد از نگاه های چَپَکی که بهم انداخت رفتم تو .
چند دقیقه بعدشم یکی یکی کارکنا رسیدن .
آخ جوووووون دیگه وقتشههه😻
و بدو بدو رفتم سمت سالنی که دیروز اون پرتقاله بود .
فک کنم مافوقم باشه .
در زدم و رفتم تو .
اونم یچیزایی رو یاد آوری کرد و اسلحه رو داد دستم .
وویییی الان سکته میکنم . 🤩
یه جوری با نیش باز به اون اسلحه خیره شده بودم که نفهمیدم کِی پرتقاله رفتش :||
قشنگ تو دو روز آبرومو بخار کردم 🤦🏻‍♀
الان همه فک میکنن خلم . 😐
خو به من چه . بچه جو گیریم . ریکشنام دست خودم نیس:`|

به جز من ۲۰،۱۵ نفری هم تازه کار بودن .
امروز برای تعیین سطح و آزمایش تیراندازیمون رفتیم سالن تیراندازی .
استخدامی های جدید که معلوم بود از اون دخترای لوس و چندش مامانین با اولین شلیک آب روغن قاطی کردن .🙄

نوبت من بود و نگاها یه جوری بود .
انگار کسی ازم انتظاری نداشت . ولی با زدن اولین تیرم به وسط هدف برگای همشون ریخت 😐🍃

خب معلومه بعد دو سال تنها زندگی کردن به همچین توانایی هایی نیاز دارم و حدودا شیش ماه تو گروه های مافیایی به صورت فشرده آموزش دیده بودم .

با غرور موهامو زدم پشت گوشم و دود خیالی تفنگمو فوت کردم.

خبر تیراندازیم که به گوش رئیس رسید موقعیتم بهتر شد و سطحم ارتقا پیدا کرد .
دیدگاه ها (۶)

رمان تو خود منی

ارباب خشن من ۲۰

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

رومان روز برفی (پارت7)از زبان جونگکوکتو دفتر کارم بودم کہ تھ...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___و اون سکوت...

رمان عشق ممنوع

Cieloپارت ۴نمیدونم چجوری رسیدم رفتم زنگ و زدم در و باز کردن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط