رمان آغوشی از جنس خطر پارت سوم 3
آغوشی.از.جنس.خطر.💀💋پارت³
با صدای آژیر توی ترافیک نمیموندیم، اما باز هم هر ثانیه برای من مثل یک دقیقه میگذشت.
دستام رو به هم قفل کرده بودم و مدام به ساعت روی مچم نگاه میکردم.
-چقدر دیگه مونده؟
راننده بدون اینکه نگاهش رو از خیابون بگیره جواب داد:
+پنج دقیقه... شاید کمتر.
پنج دقیقه؟
برای بیماری که تشنج کرده بود، پنج دقیقه زیادی بود.
نگاهم رو به شیشه دوختم. ماشینها یکییکی کنار میرفتن و صدای آژیر بین ساختمونهای بلند میپیچید.
پرستار کنار دستم پرونده رو باز کرد.
+گفتن بیمار آقاست، حدوداً شصت و چند ساله. سابقه بیماری قلبی هم داره.
سری تکون دادم.
-علائم حیاتی؟
+هنوز اطلاعات دقیقی نداریم. فقط گفتن بیهوشه و تشنج داشته.
دندونهام رو روی هم فشار دادم.
این قسمت از کارم رو هیچوقت دوست نداشتم؛ اون چند دقیقهای که هنوز نمیدونی قراره با چه وضعیتی روبهرو بشی.
بالاخره ماشین جلوی هتل ترمز کرد.
هنوز کامل توقف نکرده بود که در رو باز کردم و پریدم پایین.
جلوی ورودی هتل چند نفر جمع شده بودن و یکی از کارکنان هتل با دستپاچگی مدام به سمتی اشاره میکرد.
-بیمار کجاست؟
+طبقه سوم! اتاق ۳۰۸!
با عجله وارد آسانسور شدیم.
انگار همه تصمیم گرفته بودن همون لحظه از آسانسور استفاده کنن. چند نفر جلوی در ایستاده بودن و وقتی لباس اورژانس رو دیدن کنار رفتن.
در که بسته شد، نفس عمیقی کشیدم.
صدای تیکتیک شماره طبقات عجیب روی اعصابم بود.
سه...
دو...
یک...
در باز شد.
به محض اینکه بیرون اومدیم، یکی از کارکنان هتل جلو اومد.
+از این طرف!
دنبالش راه افتادیم و چند ثانیه بعد جلوی اتاق ۳۰۸ رسیدیم.
در نیمهباز بود.
مردی کنار تخت روی زمین نشسته بود و با دیدن ما سریع کنار رفت.
+اینجاست... من پیداش کردم. اول فکر کردم خوابیده ولی بعد...
-لطفاً همه برید عقب.
روی بیمار خم شدم و سریع وضعیتش رو بررسی کردم.
پرستار کنارم وسایل لازم رو آماده کرد و من شروع کردم به بررسی علائم حیاتی.
چند ثانیه بعد گفتم:
-فشار رو بگیر.
همهچیز با سرعت اتفاق میافتاد.
اتاقی که چند لحظه پیش ساکت بود، حالا پر شده بود از صدای دستور دادن، باز و بسته شدن کیف تجهیزات و رفتوآمد آدمها.
-اکسیژن آماده.
+آمادهست.
-خوبه.
دوباره وضعیت بیمار رو بررسی کردم.
نبض داشت.
اما حالش اصلاً خوب نبود.
نگاهم برای لحظهای روی صورت رنگپریده مرد موند.
یه حس عجیبی داشتم...
نه از اون حسهایی که معمولاً توی شرایط اورژانسی سراغ آدم میاد.
یه چیز دیگه بود.
روی میز کنار تخت، یک لیوان آب نیمهخورده و یک گوشی موبایل قرار داشت.
ناگهان صفحه گوشی روشن شد.
یک تماس ورودی.
اسم تماسگیرنده روی صفحه افتاد:
«کایا»
چند لحظه نگاهم روی اسم موند.
کایا؟
اسمش برام کاملاً غریبه بود.
نه میشناختمش، نه میدونستم چه نسبتی با این مرد داره.
گوشی چند بار زنگ خورد و بعد تماس قطع شد.
صدای همکارم منو به خودم آورد:
+روژین! حواست اینجاست؟
پلک زدم و سریع نگاهم رو از گوشی گرفتم.
-آره... آره حواسم هست.
دوباره مشغول بررسی وضعیت بیمار شدم، اما ذهنم برای چند ثانیه درگیر همون اسم شده بود.
کایا کی بود؟
یکی از اعضای خانواده؟
دوستش؟
همکارش؟
یا شاید فقط یک تماس اشتباهی؟
گوشی دوباره لرزید.
این بار پیام بود.
صفحه برای چند لحظه روشن موند، اما قبل از اینکه بتونم چیزی از متنش بفهمم، یکی از همکارام گوشی رو برداشت و کنار گذاشت.
+بعداً بهش رسیدگی میکنیم.
سری تکون دادم.
-آره.
فعلاً مهمترین چیز، بیمار بود.
اما ته ذهنم، اون اسم باقی مونده بود.
«کایا»
با خودم گفتم احتمالاً یکی از نزدیکانشه و بعد دوباره تمام حواسم رو روی بیمار گذاشتم.
پ.ن:اینم پارت سوم تقدیم به نگاه های کیوت همگی #حمایت.کنید.رمان
با صدای آژیر توی ترافیک نمیموندیم، اما باز هم هر ثانیه برای من مثل یک دقیقه میگذشت.
دستام رو به هم قفل کرده بودم و مدام به ساعت روی مچم نگاه میکردم.
-چقدر دیگه مونده؟
راننده بدون اینکه نگاهش رو از خیابون بگیره جواب داد:
+پنج دقیقه... شاید کمتر.
پنج دقیقه؟
برای بیماری که تشنج کرده بود، پنج دقیقه زیادی بود.
نگاهم رو به شیشه دوختم. ماشینها یکییکی کنار میرفتن و صدای آژیر بین ساختمونهای بلند میپیچید.
پرستار کنار دستم پرونده رو باز کرد.
+گفتن بیمار آقاست، حدوداً شصت و چند ساله. سابقه بیماری قلبی هم داره.
سری تکون دادم.
-علائم حیاتی؟
+هنوز اطلاعات دقیقی نداریم. فقط گفتن بیهوشه و تشنج داشته.
دندونهام رو روی هم فشار دادم.
این قسمت از کارم رو هیچوقت دوست نداشتم؛ اون چند دقیقهای که هنوز نمیدونی قراره با چه وضعیتی روبهرو بشی.
بالاخره ماشین جلوی هتل ترمز کرد.
هنوز کامل توقف نکرده بود که در رو باز کردم و پریدم پایین.
جلوی ورودی هتل چند نفر جمع شده بودن و یکی از کارکنان هتل با دستپاچگی مدام به سمتی اشاره میکرد.
-بیمار کجاست؟
+طبقه سوم! اتاق ۳۰۸!
با عجله وارد آسانسور شدیم.
انگار همه تصمیم گرفته بودن همون لحظه از آسانسور استفاده کنن. چند نفر جلوی در ایستاده بودن و وقتی لباس اورژانس رو دیدن کنار رفتن.
در که بسته شد، نفس عمیقی کشیدم.
صدای تیکتیک شماره طبقات عجیب روی اعصابم بود.
سه...
دو...
یک...
در باز شد.
به محض اینکه بیرون اومدیم، یکی از کارکنان هتل جلو اومد.
+از این طرف!
دنبالش راه افتادیم و چند ثانیه بعد جلوی اتاق ۳۰۸ رسیدیم.
در نیمهباز بود.
مردی کنار تخت روی زمین نشسته بود و با دیدن ما سریع کنار رفت.
+اینجاست... من پیداش کردم. اول فکر کردم خوابیده ولی بعد...
-لطفاً همه برید عقب.
روی بیمار خم شدم و سریع وضعیتش رو بررسی کردم.
پرستار کنارم وسایل لازم رو آماده کرد و من شروع کردم به بررسی علائم حیاتی.
چند ثانیه بعد گفتم:
-فشار رو بگیر.
همهچیز با سرعت اتفاق میافتاد.
اتاقی که چند لحظه پیش ساکت بود، حالا پر شده بود از صدای دستور دادن، باز و بسته شدن کیف تجهیزات و رفتوآمد آدمها.
-اکسیژن آماده.
+آمادهست.
-خوبه.
دوباره وضعیت بیمار رو بررسی کردم.
نبض داشت.
اما حالش اصلاً خوب نبود.
نگاهم برای لحظهای روی صورت رنگپریده مرد موند.
یه حس عجیبی داشتم...
نه از اون حسهایی که معمولاً توی شرایط اورژانسی سراغ آدم میاد.
یه چیز دیگه بود.
روی میز کنار تخت، یک لیوان آب نیمهخورده و یک گوشی موبایل قرار داشت.
ناگهان صفحه گوشی روشن شد.
یک تماس ورودی.
اسم تماسگیرنده روی صفحه افتاد:
«کایا»
چند لحظه نگاهم روی اسم موند.
کایا؟
اسمش برام کاملاً غریبه بود.
نه میشناختمش، نه میدونستم چه نسبتی با این مرد داره.
گوشی چند بار زنگ خورد و بعد تماس قطع شد.
صدای همکارم منو به خودم آورد:
+روژین! حواست اینجاست؟
پلک زدم و سریع نگاهم رو از گوشی گرفتم.
-آره... آره حواسم هست.
دوباره مشغول بررسی وضعیت بیمار شدم، اما ذهنم برای چند ثانیه درگیر همون اسم شده بود.
کایا کی بود؟
یکی از اعضای خانواده؟
دوستش؟
همکارش؟
یا شاید فقط یک تماس اشتباهی؟
گوشی دوباره لرزید.
این بار پیام بود.
صفحه برای چند لحظه روشن موند، اما قبل از اینکه بتونم چیزی از متنش بفهمم، یکی از همکارام گوشی رو برداشت و کنار گذاشت.
+بعداً بهش رسیدگی میکنیم.
سری تکون دادم.
-آره.
فعلاً مهمترین چیز، بیمار بود.
اما ته ذهنم، اون اسم باقی مونده بود.
«کایا»
با خودم گفتم احتمالاً یکی از نزدیکانشه و بعد دوباره تمام حواسم رو روی بیمار گذاشتم.
پ.ن:اینم پارت سوم تقدیم به نگاه های کیوت همگی #حمایت.کنید.رمان
- ۶.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط