سناریو توکیو ریونجرز
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«اگر با زن اولشون به زور ازدواج کرده باشن و ا.ت زن دومشون باشه.»
کاراکترها:«ایـــــــــزانـــــــــا کــــــــوروکــــــــاوا🎴.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
از زبان ا.ت:
ساعت از ده شب گذشته بود. توی خونه کوچیک خودم نشسته بودم و یه سریال مسخره نگاه میکردم که صدای در اومد. لازم نبود بپرسم کیه. فقط ایزانا این موقع شب میومد. در رو باز کردم، ایستاده بود پشت در. کتش خیس بارون بود، ولی چشماش که به من افتاد یه لبخند نرم روی لباش نشست. همون لبخندی که فقط برای من داشت.
«سلام، عشقم.»
گفت و بیاجازه اومد تو. کتش رو درآورد و پرتش کرد روی مبل. بعد برگشت و منو محکم بغل کرد. بوی سیگار و بارون میداد. سرش رو گذاشت تو شونهم و چند ثانیه همینجوری موند. انگار خستهترین آدم دنیا بود، ولی توی بغل من آروم میگرفت.
«چرا اینقدر دیر اومدی؟ مگه نگفتی امشب با… با اون قرار داری؟»
منظورم رو فهمید. از همسر اولش حرف میزدم. اخم کرد، ولی نه از دست من. از دست خودش.
«بهش گفتم کار دارم. ولش کن. بیا بشین.»
من رو کشید سمت کاناپه. نشست کنارم و دستم رو گرفت. انگشتای سردش رو لای انگشتای گرم خودم قفل کرد. یه نفس عمیق کشید و گفت:
«ببین… میدونم که این وضعیت مسخرهس. من باهاش ازدواج کردم به خاطر یه مشت قرارداد اجباری، ولی تو… تو تنها کسی هستی که دلم میخواد پیشش باشم.»
سرم رو گذاشتم رو شونهش. این حرفا رو قبلاً هم شنیده بودم، ولی هر بار یه جور دیگه میگفت و هر بار دلم به لرزه میافتاد.
«پس چرا ولش نمیکنی؟»
سکوت کرد. چند لحظه بعد گفت:
«چون اون زن بیگناهه. تقصیری نداره. نمیتونم ولش کنم تو خیابون. ولی ببین… تا وقتی تو باشی، دلم جای دیگهای نیست...تنها ملکهی من تویی.»
بلند شد و رفت توی آشپزخونه. دیدم داره برام شـ&ـراب قرمز میاره. همیشه این کار رو میکنه. وقتی پیشم میاد، اولین کاری که میکنه اینه که برام یه شـ&ـراب میاره.
اومد با دو تا لیوان شـ&ـراب قرمز. یکیش رو گذاشت جلوی من، بعد نشست روبروم. یهو زل زد تو چشمام و جدی شد:
«ا.ت... من توی زندگی چیزای زیادی رو از دست دادم. خانوادم، اعتمادم، حتی خود واقعیم. ولی وقتی با توام، انگار یه تیکه از اون آدم قدیمی برمیگرده. تو تنها کسیای که من بدون نقاب باهاش حرف میزنم.»
چشاش خیس شد. دستش رو گرفتم و گفتم:
«پس چرا همیشه پیشم نمیمونی؟»
خندید. یه خنده تلخ.
«چون نمیتونم. ولی قول میدم هروقت بتونم، میام پیش تو. تو مال منی، فقط مال من. حتی اگه مجبور باشم نصف دنیا رو آتیش بزنم تا برسم بهت.»
لیوان شـ&ـراب رو برداشت و یه جرعه خورد. بعد نگاهم کرد و گفت:
«بیا بریم پشت بوم. آسمون امشب صافه.»
رفتیم پشت بوم. زیر نور ماه، دستم رو گرفت و نشستیم کنار هم. حرف نزدیم. فقط به ستارهها نگاه کردیم. از توی جیبش یه گوشی درآورد و یه آهنگ گذاشت. یه آهنگ آروم، قدیمی. وقتی آهنگ تموم شد، برگشت و منو بوسید. یه بوس نرم، گرم، با تمام عشقی که توی وجود شکستهش باقی مونده بود.
همون جا، توی تاریکی شب، گفتم:
«ایزانا… من فقط یه چیز میخوام: وقتی پیش منی، فقط مال من باش. نه اون زن، نه اون پادشاهی، نه اون گذشته. فقط تو و من.»
سرش رو تکون داد و گفت:
«قول میدم. تا وقتی که زندهام، هر شب میام پیش تو. چون تو تنها کسی هستی که میتونم کنارش آروم باشم.»
صبح روز بعد، وقتی رفت، خونه خالی و سرد شد. ولی هنوز بوی عطرش روی بالش مونده بود. شبهایی که میاد، کوتاهترین شبهای دنیاست، ولی همون قدر هم شیرینه. من میدونم که اون زن دیگهای توی زندگیش داره، اما وقتی چشماش رو به منه، میدونم که قلبش فقط برای من میتپه. و برای همون یه لحظه، اینقدر عشق توی دنیا زیاده که بقیه چیزا مهم نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«اگر با زن اولشون به زور ازدواج کرده باشن و ا.ت زن دومشون باشه.»
کاراکترها:«ایـــــــــزانـــــــــا کــــــــوروکــــــــاوا🎴.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
از زبان ا.ت:
ساعت از ده شب گذشته بود. توی خونه کوچیک خودم نشسته بودم و یه سریال مسخره نگاه میکردم که صدای در اومد. لازم نبود بپرسم کیه. فقط ایزانا این موقع شب میومد. در رو باز کردم، ایستاده بود پشت در. کتش خیس بارون بود، ولی چشماش که به من افتاد یه لبخند نرم روی لباش نشست. همون لبخندی که فقط برای من داشت.
«سلام، عشقم.»
گفت و بیاجازه اومد تو. کتش رو درآورد و پرتش کرد روی مبل. بعد برگشت و منو محکم بغل کرد. بوی سیگار و بارون میداد. سرش رو گذاشت تو شونهم و چند ثانیه همینجوری موند. انگار خستهترین آدم دنیا بود، ولی توی بغل من آروم میگرفت.
«چرا اینقدر دیر اومدی؟ مگه نگفتی امشب با… با اون قرار داری؟»
منظورم رو فهمید. از همسر اولش حرف میزدم. اخم کرد، ولی نه از دست من. از دست خودش.
«بهش گفتم کار دارم. ولش کن. بیا بشین.»
من رو کشید سمت کاناپه. نشست کنارم و دستم رو گرفت. انگشتای سردش رو لای انگشتای گرم خودم قفل کرد. یه نفس عمیق کشید و گفت:
«ببین… میدونم که این وضعیت مسخرهس. من باهاش ازدواج کردم به خاطر یه مشت قرارداد اجباری، ولی تو… تو تنها کسی هستی که دلم میخواد پیشش باشم.»
سرم رو گذاشتم رو شونهش. این حرفا رو قبلاً هم شنیده بودم، ولی هر بار یه جور دیگه میگفت و هر بار دلم به لرزه میافتاد.
«پس چرا ولش نمیکنی؟»
سکوت کرد. چند لحظه بعد گفت:
«چون اون زن بیگناهه. تقصیری نداره. نمیتونم ولش کنم تو خیابون. ولی ببین… تا وقتی تو باشی، دلم جای دیگهای نیست...تنها ملکهی من تویی.»
بلند شد و رفت توی آشپزخونه. دیدم داره برام شـ&ـراب قرمز میاره. همیشه این کار رو میکنه. وقتی پیشم میاد، اولین کاری که میکنه اینه که برام یه شـ&ـراب میاره.
اومد با دو تا لیوان شـ&ـراب قرمز. یکیش رو گذاشت جلوی من، بعد نشست روبروم. یهو زل زد تو چشمام و جدی شد:
«ا.ت... من توی زندگی چیزای زیادی رو از دست دادم. خانوادم، اعتمادم، حتی خود واقعیم. ولی وقتی با توام، انگار یه تیکه از اون آدم قدیمی برمیگرده. تو تنها کسیای که من بدون نقاب باهاش حرف میزنم.»
چشاش خیس شد. دستش رو گرفتم و گفتم:
«پس چرا همیشه پیشم نمیمونی؟»
خندید. یه خنده تلخ.
«چون نمیتونم. ولی قول میدم هروقت بتونم، میام پیش تو. تو مال منی، فقط مال من. حتی اگه مجبور باشم نصف دنیا رو آتیش بزنم تا برسم بهت.»
لیوان شـ&ـراب رو برداشت و یه جرعه خورد. بعد نگاهم کرد و گفت:
«بیا بریم پشت بوم. آسمون امشب صافه.»
رفتیم پشت بوم. زیر نور ماه، دستم رو گرفت و نشستیم کنار هم. حرف نزدیم. فقط به ستارهها نگاه کردیم. از توی جیبش یه گوشی درآورد و یه آهنگ گذاشت. یه آهنگ آروم، قدیمی. وقتی آهنگ تموم شد، برگشت و منو بوسید. یه بوس نرم، گرم، با تمام عشقی که توی وجود شکستهش باقی مونده بود.
همون جا، توی تاریکی شب، گفتم:
«ایزانا… من فقط یه چیز میخوام: وقتی پیش منی، فقط مال من باش. نه اون زن، نه اون پادشاهی، نه اون گذشته. فقط تو و من.»
سرش رو تکون داد و گفت:
«قول میدم. تا وقتی که زندهام، هر شب میام پیش تو. چون تو تنها کسی هستی که میتونم کنارش آروم باشم.»
صبح روز بعد، وقتی رفت، خونه خالی و سرد شد. ولی هنوز بوی عطرش روی بالش مونده بود. شبهایی که میاد، کوتاهترین شبهای دنیاست، ولی همون قدر هم شیرینه. من میدونم که اون زن دیگهای توی زندگیش داره، اما وقتی چشماش رو به منه، میدونم که قلبش فقط برای من میتپه. و برای همون یه لحظه، اینقدر عشق توی دنیا زیاده که بقیه چیزا مهم نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۴.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط