ستاره پوش مخملی دل به جوش آمده از زبان آنتونی part 52
بوی صبحانه باعث می شود نگاهم را از او بگیرم و به میز بدوزم. بشقاب هایی از پنیر و گردو و خیار گوشه به گوشه ی میز را اراسته اند. استکان های چایی
و آب پرتقال نیز کنار هر نفر گذاشته شده اند. خدمتکاری به سرعت از کنارم عبور می کند و سینی با در بسته را وسط میز می گذارد و سپس در آن را باز
می کند. تخم مرغ و سوسیس سرخ شده کنار هم هستند و دسته ای جعفری نیز کنار آن ها هستند.
"چرا ایستاده ای پسرم. بنشین."
مادر ستاره پوش است. بدون هیچ درنگی می نشینم و با چنگال تکه ای از سوسیس و تخم مرغ را بر می دارم و کنار بشقابم می گذارم و سپس پنکیک را نیز بر می دارم و سس شکلات را روی آن می ریزم. و بعد از تمام شدن صبحانه ام نیز جرعه ای از آب پرتقال را نیز می نوشم و به سمت در اتاق می روم. باید وسایل ام را جمع کنم چون باید قبل از ظهر به تیوانا برسم.به اتاقم که می روم کیف کولی ای را از کمد بر می دارم و به سرعت وسایل را داخل آن می گذارم. در آخر هم خنجرم را داخل غلاف می کنم و در را باز می کنم تا به سمت طویله بروم اما کسی جلوی در ایستاده است. پوتین های قهوه ای اش تا زانو آمده اند و مو های نارنجی اش را مثل همیشه گوجه ای بسته است." اه مارتیا کاری داشتی چون من عجله...."
" اگر کاری نداشتم که مانع از رفتنت نمی شدم. می خواستم این نامه رو به سردارم بدهی" و نامه ای را جلویم می گیرد . من هم لبخندی میزنم و آن را از دستش می گیرم. و دوان دوان به سمت طویله می روم. خدمتکار بند
اسبم را در دست گرفته سریع از او می گیرم و سری به نشانه ی تشکر برایش تکان می دهم و به سمت تیوانا حرکت می کنم.
و آب پرتقال نیز کنار هر نفر گذاشته شده اند. خدمتکاری به سرعت از کنارم عبور می کند و سینی با در بسته را وسط میز می گذارد و سپس در آن را باز
می کند. تخم مرغ و سوسیس سرخ شده کنار هم هستند و دسته ای جعفری نیز کنار آن ها هستند.
"چرا ایستاده ای پسرم. بنشین."
مادر ستاره پوش است. بدون هیچ درنگی می نشینم و با چنگال تکه ای از سوسیس و تخم مرغ را بر می دارم و کنار بشقابم می گذارم و سپس پنکیک را نیز بر می دارم و سس شکلات را روی آن می ریزم. و بعد از تمام شدن صبحانه ام نیز جرعه ای از آب پرتقال را نیز می نوشم و به سمت در اتاق می روم. باید وسایل ام را جمع کنم چون باید قبل از ظهر به تیوانا برسم.به اتاقم که می روم کیف کولی ای را از کمد بر می دارم و به سرعت وسایل را داخل آن می گذارم. در آخر هم خنجرم را داخل غلاف می کنم و در را باز می کنم تا به سمت طویله بروم اما کسی جلوی در ایستاده است. پوتین های قهوه ای اش تا زانو آمده اند و مو های نارنجی اش را مثل همیشه گوجه ای بسته است." اه مارتیا کاری داشتی چون من عجله...."
" اگر کاری نداشتم که مانع از رفتنت نمی شدم. می خواستم این نامه رو به سردارم بدهی" و نامه ای را جلویم می گیرد . من هم لبخندی میزنم و آن را از دستش می گیرم. و دوان دوان به سمت طویله می روم. خدمتکار بند
اسبم را در دست گرفته سریع از او می گیرم و سری به نشانه ی تشکر برایش تکان می دهم و به سمت تیوانا حرکت می کنم.
- ۲.۰k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط