painful love part 43
دیدش که من حرف نمیزنم اومد پیشمو بهش نگاه کرد
£سو..سوجین...سوجینا تو حامله ای....یییسسسس همینه تو حامله ای
اون با ذوق اینور اونور میپرید ولی من اصلا چیزی نمیفهمیدم...
در با شدت باز شد و سوجون و جونگ کوک اومدن داخل
×چیشده؟
£سوجین حاملست
×عااااااااا ییییسسسسسس ههههممممییینننهههه....(همینه)
☆سوجین تو حامله ای من به جیمین خبر بدم
تا این حرف سوجون رو شنیدم با دادی که کشیدم همشون ضدحال شدن
+نههههه...نه سوجون...بهش نگو
£چرا؟
+فعلا نمیخوام چیزی بدونه
£خوب اون داره بابا میشه باید بدونه
+نه اریکا همین که گفتم....نمیخوام فعلا چیزی بدونه
£باشه ولی لطفا زیاد ازش پنهون نکن
بعد زنگ در خورد
هول کرده بودم
بیبی چک رو برداشتم لایه مشما گذاشتم و ته سطل زباله فرو بردم
جونگ کوک درو باز کرد
×سلام
_عا...این وقت شب شما اینجا چیکار میکنین؟
جونگ کوک پس کله ای به جیمین زد
×خوب خنگ خدا آدم زنشو این وقت شب تنها میزاره؟
جیمین پشت گردنشو گرفت و با اخم باحالی به جونگ کوک و بعد به منو و سوجون نگاه کرد
_سوجون پیشش بود
×خو...خوب چرا سوجون پیشش باشه؟شاید اون بهت نیاز داشته باشه
+جونگ کوک کم رو مخ برو چی داری میگی
_خوب بیبی اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام...دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم
+من بهت نیاز نداشتم
اینو گفتم و رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستمو روی پیشونیم گذاشتم.....
(جونگ کوک و اریکا رفتن سوجون رفت بخوابه و جیمینم با آرومی در اتاق و باز کرد...رفت داخل چراغا خاموش بودن فقط یه آباژور کوچیک روشن بود اتاق فضای گرمی داشت جیمین رفت پیش سوجینی که پشت بهش دراز کشیده بود نه معلوم بود خوابیده نه معلوم بود بیداره...دستاشو روی تخت گذاشت گردن و لُپ سوجین رو بوسید و بعد به تراس رفت خیلی وقت بود سیگار نمیکشید ولی ایندفعه هوس کرده بود
وقتی سیگارشو تموم کرد چند تا نفس عمیق کشید...وقتی هم هوای خودش عوض شده بود هم فضای اتاق عوض شد..داخل اومد و درو بست و پرده هارو کشید لباساشو عوض کرد میخواست به بالا تنه لخت بخوابه ولی با یاد آوری چیزی که ازش پنهون کرده بود یه تیشتر ساده سفید پوشید و رفت روی تخت از پشت سوجین رو بغل کرد و پتو رو روی خودشو سوجین کشید و خوابید....
خوب اینم از این پارت
£سو..سوجین...سوجینا تو حامله ای....یییسسسس همینه تو حامله ای
اون با ذوق اینور اونور میپرید ولی من اصلا چیزی نمیفهمیدم...
در با شدت باز شد و سوجون و جونگ کوک اومدن داخل
×چیشده؟
£سوجین حاملست
×عااااااااا ییییسسسسسس ههههممممییینننهههه....(همینه)
☆سوجین تو حامله ای من به جیمین خبر بدم
تا این حرف سوجون رو شنیدم با دادی که کشیدم همشون ضدحال شدن
+نههههه...نه سوجون...بهش نگو
£چرا؟
+فعلا نمیخوام چیزی بدونه
£خوب اون داره بابا میشه باید بدونه
+نه اریکا همین که گفتم....نمیخوام فعلا چیزی بدونه
£باشه ولی لطفا زیاد ازش پنهون نکن
بعد زنگ در خورد
هول کرده بودم
بیبی چک رو برداشتم لایه مشما گذاشتم و ته سطل زباله فرو بردم
جونگ کوک درو باز کرد
×سلام
_عا...این وقت شب شما اینجا چیکار میکنین؟
جونگ کوک پس کله ای به جیمین زد
×خوب خنگ خدا آدم زنشو این وقت شب تنها میزاره؟
جیمین پشت گردنشو گرفت و با اخم باحالی به جونگ کوک و بعد به منو و سوجون نگاه کرد
_سوجون پیشش بود
×خو...خوب چرا سوجون پیشش باشه؟شاید اون بهت نیاز داشته باشه
+جونگ کوک کم رو مخ برو چی داری میگی
_خوب بیبی اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام...دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم
+من بهت نیاز نداشتم
اینو گفتم و رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستمو روی پیشونیم گذاشتم.....
(جونگ کوک و اریکا رفتن سوجون رفت بخوابه و جیمینم با آرومی در اتاق و باز کرد...رفت داخل چراغا خاموش بودن فقط یه آباژور کوچیک روشن بود اتاق فضای گرمی داشت جیمین رفت پیش سوجینی که پشت بهش دراز کشیده بود نه معلوم بود خوابیده نه معلوم بود بیداره...دستاشو روی تخت گذاشت گردن و لُپ سوجین رو بوسید و بعد به تراس رفت خیلی وقت بود سیگار نمیکشید ولی ایندفعه هوس کرده بود
وقتی سیگارشو تموم کرد چند تا نفس عمیق کشید...وقتی هم هوای خودش عوض شده بود هم فضای اتاق عوض شد..داخل اومد و درو بست و پرده هارو کشید لباساشو عوض کرد میخواست به بالا تنه لخت بخوابه ولی با یاد آوری چیزی که ازش پنهون کرده بود یه تیشتر ساده سفید پوشید و رفت روی تخت از پشت سوجین رو بغل کرد و پتو رو روی خودشو سوجین کشید و خوابید....
خوب اینم از این پارت
- ۹.۷k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط