Cold melody
Cold melody
part 5
ساعت هنوز هشت صبح نشده بود که با صدای آلارمِ گوشی از خواب پریدم. کمتر از پنج ساعت خوابیده بودم و تمام تنم از خستگیِ دیروز کوفته بود. با سر و وضعی که ترجیح میدادم به آینه نگاه نکنم، شال و کلاه کردم و خودم رو رسوندم به ساختمانِ کمپانی و طبقهی استودیوها.
فکر میکردم حداقل قبل از من کسی اونجا نیست، اما وقتی درِ «Genius Lab» رو باز کردم، با دیدنِ صحنهی روبهرو چشمهام ریز شد. یونگی روی صندلی چرمیاش نشسته بود؛ با همون هودیِ مشکیِ دیشبی، دستهاش رو توی جیبهای سویشرتش فرو کرده بود و زل زده بود به مانیتور. لیوانِ قهوهی سرد روی میز نشون میداد که احتمالا کلِ شب رو نخوابیده.
صدای جیرجیرِ در باعث شد سرش رو بچرخونه. چشمهای سرخش بهسختی باز میشدن، اما نگاهش هنوز هم اون تیزی و بُرندگیِ دیشب رو داشت.
— «دیر کردی.» صداش از بیخوابی دورگه شده بود، اما لحنش به اندازهی کافی طلبکارانه بود.
در رو پشت سر بدم بستم و کیفم رو با صدا روی مبلِ گوشهی استودیو پرت کردم.
— «ساعتِ کاریِ رسمی هنوز شروع نشده، جنابِ تهیهکننده. پس لطفاً ساعتِ ورود و خروجِ من رو چک نکن، چون من به اندازهی کافی دیشب وقت گذاشتم تا گندکاریِ اون لاینِ صوتی رو جمع کنم.»
یونگی از روی صندلی بلند شد. قدمهاش آهسته اما محکم بود. ایستاد پشتِ میز و دستهاش رو گذاشت روی لبهی چوبیش، طوری که انگار میخواد قلمروش رو به رخ بکشه.
— «گندکاری؟» لبخندِ مضحک و حرصدرآوری روی لبش نشست. «فایلِ دیشبت رو گوش دادم... آره، کارِت تمیز بود. اما دلیل نمیشه فکر کنی چون یه بار از پسش بر اومدی، اینجا هتلِ پنجستارهست که هر وقت دلت خواست بیای و بری.»
با قدمهای بلند رفتم سمتش، طوری که فاصله بینمون به کمتر از نیممتر رسید. سرم رو بلند کردم تا مستقیماً تو چشماش نگاه کنم؛ با اینکه قدش بلندتر بود، اما هیچ ترسی توی چشمهام دیده نمیشد.
— «اولاً، اینجا برای من شکنجهگاهه نه هتل. ثانیاً، تا وقتی کارم بینقص انجام بشه، هیچکس حق نداره بهم بگه کی بیام و کی برم. فهمیدی یا بازم باید بهت یادآوری کنم که من مهندسِ این پروژهام، نه کارمندِ شخصیت؟»
هوا توی استودیو انگار سنگینتر شده بود. یونگی برای ثانیهای ساکت شد؛ فکش منقبض شده بود و از شدتِ خشمِ فروخفته، نفسهاش عمیقتر شده بود. معلوم بود از اینکه یه نفر اینطور تو روی میایسته و کوتاه نمیاد، کلافه و عصبیه. اون به آدمهایی عادت کرده بود که جلوش سر خم میکنن، نه کسی که هر کلمهاش رو مثلِ تیر برمیگردونه سمت خودش.
سرش رو جلو آورد، صدای بمش توی فاصلهی خیلی کممون پیچید:
— «بازیِ خطرناکی رو شروع کردی، ا.ت. امیدوارم تا تهش همینقدر زبوندراز بمونی...»
🖤🖤🖤
ادامه دارد...
part 5
ساعت هنوز هشت صبح نشده بود که با صدای آلارمِ گوشی از خواب پریدم. کمتر از پنج ساعت خوابیده بودم و تمام تنم از خستگیِ دیروز کوفته بود. با سر و وضعی که ترجیح میدادم به آینه نگاه نکنم، شال و کلاه کردم و خودم رو رسوندم به ساختمانِ کمپانی و طبقهی استودیوها.
فکر میکردم حداقل قبل از من کسی اونجا نیست، اما وقتی درِ «Genius Lab» رو باز کردم، با دیدنِ صحنهی روبهرو چشمهام ریز شد. یونگی روی صندلی چرمیاش نشسته بود؛ با همون هودیِ مشکیِ دیشبی، دستهاش رو توی جیبهای سویشرتش فرو کرده بود و زل زده بود به مانیتور. لیوانِ قهوهی سرد روی میز نشون میداد که احتمالا کلِ شب رو نخوابیده.
صدای جیرجیرِ در باعث شد سرش رو بچرخونه. چشمهای سرخش بهسختی باز میشدن، اما نگاهش هنوز هم اون تیزی و بُرندگیِ دیشب رو داشت.
— «دیر کردی.» صداش از بیخوابی دورگه شده بود، اما لحنش به اندازهی کافی طلبکارانه بود.
در رو پشت سر بدم بستم و کیفم رو با صدا روی مبلِ گوشهی استودیو پرت کردم.
— «ساعتِ کاریِ رسمی هنوز شروع نشده، جنابِ تهیهکننده. پس لطفاً ساعتِ ورود و خروجِ من رو چک نکن، چون من به اندازهی کافی دیشب وقت گذاشتم تا گندکاریِ اون لاینِ صوتی رو جمع کنم.»
یونگی از روی صندلی بلند شد. قدمهاش آهسته اما محکم بود. ایستاد پشتِ میز و دستهاش رو گذاشت روی لبهی چوبیش، طوری که انگار میخواد قلمروش رو به رخ بکشه.
— «گندکاری؟» لبخندِ مضحک و حرصدرآوری روی لبش نشست. «فایلِ دیشبت رو گوش دادم... آره، کارِت تمیز بود. اما دلیل نمیشه فکر کنی چون یه بار از پسش بر اومدی، اینجا هتلِ پنجستارهست که هر وقت دلت خواست بیای و بری.»
با قدمهای بلند رفتم سمتش، طوری که فاصله بینمون به کمتر از نیممتر رسید. سرم رو بلند کردم تا مستقیماً تو چشماش نگاه کنم؛ با اینکه قدش بلندتر بود، اما هیچ ترسی توی چشمهام دیده نمیشد.
— «اولاً، اینجا برای من شکنجهگاهه نه هتل. ثانیاً، تا وقتی کارم بینقص انجام بشه، هیچکس حق نداره بهم بگه کی بیام و کی برم. فهمیدی یا بازم باید بهت یادآوری کنم که من مهندسِ این پروژهام، نه کارمندِ شخصیت؟»
هوا توی استودیو انگار سنگینتر شده بود. یونگی برای ثانیهای ساکت شد؛ فکش منقبض شده بود و از شدتِ خشمِ فروخفته، نفسهاش عمیقتر شده بود. معلوم بود از اینکه یه نفر اینطور تو روی میایسته و کوتاه نمیاد، کلافه و عصبیه. اون به آدمهایی عادت کرده بود که جلوش سر خم میکنن، نه کسی که هر کلمهاش رو مثلِ تیر برمیگردونه سمت خودش.
سرش رو جلو آورد، صدای بمش توی فاصلهی خیلی کممون پیچید:
— «بازیِ خطرناکی رو شروع کردی، ا.ت. امیدوارم تا تهش همینقدر زبوندراز بمونی...»
🖤🖤🖤
ادامه دارد...
- ۱۴۶
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط