فیک : همسر قراردادی آقای جئون

پارت ۳۸

صبح روز بعد...

هانا مثل همیشه زودتر از همه به شرکت رسید.

هنوز کیفش رو روی میز نذاشته بود که صدای همهمه‌ی کارمندها بلند شد.

ـ دیدیش؟

ـ یعنی واقعیه؟

ـ پس شایعه‌ها درست بوده...

هانا با تعجب به مینهو نگاه کرد.

ـ چی شده؟

مینهو گوشی‌اش رو از روی میز برداشت.

ـ خودمم تازه دیدم.

گوشی را به سمت هانا گرفت.

روی صفحه، خبری از یکی از سایت‌های اقتصادی دیده می‌شد.

«آیا مدیرعامل گروه جئون به‌زودی ازدواج می‌کند؟»

زیر خبر...

همان عکسی بود که دیروز گرفته شده بود.

سئورا کنار جونگ کوک ایستاده بود و با لبخند به دوربین نگاه می‌کرد.

هانا چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

بعد گوشی را به مینهو برگرداند.

ـ مردم خیلی زود نتیجه‌گیری می‌کنن.

سعی کرد عادی به نظر برسد...

اما ته دلش، چیزی فرو ریخت.

...

همان لحظه...

طبقه‌ی آخر.

جونگ کوک با عصبانیت روزنامه را روی میز انداخت.

ـ این خبر از کجا منتشر شده؟

رئیس روابط عمومی با نگرانی گفت:

ـ هنوز در حال بررسی هستیم.

آقای چوی وارد اتاق شد.

ـ احتمالاً عکس از داخل مراسم دیروز درز کرده.

جونگ کوک اخم کرد.

ـ احتمالاً؟

ـ هنوز مدرکی نداریم.

ـ تا وقتی نفهمین کار کی بوده، این خبر جمع نمی‌شه.

...

تق‌تق...

سئورا وارد اتاق شد.

انگار از دیدن خبر اصلاً تعجب نکرده بود.

ـ صبح بخیر.

جونگ کوک بدون مقدمه گوشی‌اش را روی میز گذاشت.

ـ این خبر رو دیدین؟

سئورا نگاهی انداخت و شانه بالا انداخت.

ـ آره.

ـ شما منتشرش کردین؟

سئورا چند لحظه سکوت کرد.

بعد لبخند زد.

ـ اگه بگم نه، باور می‌کنی؟

جونگ کوک مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

ـ فقط یه بار می‌پرسم.

سئورا لبخندش را جمع کرد.

ـ نه... من منتشرش نکردم.

از نظر حرف...

دروغ نگفته بود.

خودش منتشر نکرده بود...

فقط عکس را برای خبرنگار فرستاده بود.

...

چند دقیقه بعد...

هانا با چند پرونده وارد طبقه‌ی مدیرعامل شد.

قبل از رسیدن به دفتر، صدای دو منشی را شنید.

ـ به نظرت واقعاً با هم ازدواج می‌کنن؟

ـ اگه من جای آقای جئون بودم، همچین فرصتی رو از دست نمی‌دادم.

هانا بی‌اختیار قدم‌هایش کند شد.

اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد و به راهش ادامه داد.

...

وقتی وارد دفتر شد، فضای اتاق سنگین بود.

جونگ کوک پشت میزش ایستاده بود.

آقای چوی هم آنجا بود.

هانا پرونده را روی میز گذاشت.

ـ اسناد امضا شدن.

جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ ممنون.

چند لحظه سکوت...

بعد ناگهان پرسید:

ـ خبر امروز رو دیدی؟

هانا مکث کرد.

ـ بله.

ـ نظرت چیه؟

این سؤال غیرمنتظره بود.

هانا با احتیاط گفت:

ـ فکر می‌کنم... مردم همیشه زود قضاوت می‌کنن.

جونگ کوک برای اولین بار از صبح، کمی از اخمش باز شد.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم.

هانا با احترام سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

اما پشت در...

بی‌خبر از همه...

سئورا ایستاده بود.

و تمام گفت‌وگوی آن دو را شنیده بود.

لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.

ـ «پس... هانا برات مهم‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم، آقای جئون.»

و همون لحظه...

نقشه‌ی جدیدی در ذهنش شکل گرفت.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی بازیچه

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

پارت ³ساعت هفت صبح؛ تیمارستان روانی سنت‌ماری.صدای زنگ تلفن ا...

ادامه ی پارت ۱۹۵

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

LESSON

چند پارتی جیمین پارت چهارم

مهمونی خطرناک پارت =11ویو ات:آسانسور در طبقه ۲۴ ام ایستاد و ...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط