پارت

پارت ³

پارت ³

ساعت هفت صبح؛ تیمارستان روانی سنت‌ماری.

صدای زنگ تلفن اتاق پرستاری، سکوت صبحگاهی را شکست.

آرینا با موهای خرماییِ کمی نامرتب وارد ایستگاه پرستاری شد و بعد از سلام کردن به همکارانش، دنبال چیزی گشت.

ـ وای نه... لولو کجاست؟!

لیسا که مشغول مرتب کردن پرونده‌ها بود، سرش را بلند کرد.

ـ باز عروسکت رو گم کردی؟

آرینا با نگرانی سر تکان داد.

ـ دیشب یادم رفت بیارمش!

لیسا خندید.

ـ احتمالاً توی اتاق همون آقای ترسناکه جا گذاشتیش.

چشم‌های آرینا گرد شد.

ـ وای خدای من!

---

اتاق شماره ۰۱۷

جونگ‌کوک روی تخت نشسته بود. از صبح حتی یک کلمه هم با کسی حرف نزده بود.

نگاهش روی عروسک کوچکی بود که شب گذشته روی میز جا مانده بود.

در اتاق باز شد.

تهیونگ وارد شد و با دیدن عروسک روی میز، ابروهایش را بالا برد.

ـ این دیگه چیه؟

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

ـ به تو ربطی نداره.

تهیونگ عروسک را برداشت.

ـ نکنه مال پرستار موخرماییه؟

جونگ‌کوک فوراً سرش را بالا آورد.

ـ بذارش سر جاش!

تهیونگ چند لحظه با تعجب نگاهش کرد.

ـ جالبه... از دیروز تا حالا برای اولین باره چیزی رو از کسی می‌خوای.

جونگ‌کوک اخم کرد.

ـ گفتم بذارش سر جاش!

تهیونگ عروسک را روی میز گذاشت و با لبخند کوتاهی از اتاق بیرون رفت.

---

ساعت هشت و نیم؛ راهروی بخش روان‌پزشکی

آرینا تقریباً تمام بخش را برای پیدا کردن عروسکش زیرورو کرده بود.

بالاخره تصمیم گرفت به اتاق ۰۱۷ برود.

تق‌تق!

ـ آقای جئون؟

ـ بیا تو.

آرینا وارد شد و با دیدن عروسکش روی میز، چشم‌هایش برق زد.

ـ لولووو!

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ اومدی اینو ببری؟

آرینا عروسک را برداشت و محکم بغل کرد.

ـ آره! دیشب خیلی نگرانش بودم.

ـ برای یه تیکه پارچه این‌همه نگرانی؟

آرینا با اخم کوچکی جواب داد:

ـ لولو تیکه پارچه نیست!

جونگ‌کوک نگاهش را به پنجره دوخت.

ـ هرچی...

آرینا لبخند زد و روی صندلی کنار تخت نشست.

ـ راستی، دیشب خوب خوابیدید؟

ـ به تو چه؟

ـ فقط پرسیدم...

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد جونگ‌کوک بدون اینکه به او نگاه کند، پرسید:

ـ امروز هم شیفتی؟

آرینا با تعجب سرش را کج کرد.

ـ بله. چرا؟

ـ همین‌طوری.

آرینا لبخند کوچکی زد.

ـ پس دوباره می‌بینمتون، آقای جئون!

وقتی از اتاق خارج شد، جونگ‌کوک برای چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.

صدای یکی از نگهبان‌ها از پشت در بلند شد:

ـ دکتر تهیونگ! بیمار شماره‌ی ۰۱۷ با هیچ‌کدوم از کارکنان همکاری نمی‌کنه، جز اون پرستار!

جونگ‌کوک چشمانش را بست و زیر لب گفت:

ـ چقدر حرف می‌زنن...

اما این بار، برخلاف همیشه، از شنیدن اسم آرینا ناراحت نشده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چند پارتی بازیچه

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

چندپارتی جونگ کوک

فیک تهکوک وارث زار

ادامه ی پارت ۱۹۵

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت یازده

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط