برادر ناتنی پارت ۷۲

برادر ناتنی پارت ۷۲

سوار ماشین که شدیم، همه‌چی به ظاهر مثل همیشه بود. پدر و مادرش جلو نشسته بودن و درباره‌ی برنامه‌ی هفته‌ی بعد حرف می‌زدن. من و جونگکوک عقب بودیم؛ ساک‌هامون کنارمون، ولی سکوت بینمون... سنگین‌تر از همیشه.

هر دو داشتیم به جاده نگاه می‌کردیم، ولی می‌دونستم ذهنش کجاست—همون‌جایی که ذهن منم بود. جایی بین دیشب و حالا. بین بوسه‌ها و خداحافظی.

یه‌دفعه دستشو آروم آورد سمت دستم و بدون اینکه چیزی بگه، انگشت کوچیکش رو قفل کرد با انگشت من. لبخندم اومد، ولی لبخند خسته‌ای بود. انگار هردومون می‌دونستیم چیزی تغییر کرده، اما نمی‌دونستیم چطور باهاش کنار بیایم.

"ناراحتی؟" صداشو خیلی آروم تو گوشم زمزمه کرد.

سری به نشونه «نه» تکون دادم. "فقط... دلم می‌خواست این سفر طولانی‌تر بود."

"منم." گفت و سرشو تکیه داد به پشتی صندلی. "می‌تونیم هنوز هم سفرهای خودمون رو داشته باشیم. حتی اگه فقط توی ذهن‌مون باشه."

نگاه‌ش کردم. اون برق بازیگوش همیشه توی چشماش بود، ولی حالا یه چیزی بیشتر هم داشت… یه آرامش خاص.

"فقط یه چیزی رو نمی‌فهمم." سرم رو کمی کج کردم سمتش. "اون دفتر... چرا دقیقاً اون صفحه رو خوندی؟"

جونگکوک لبخند زد. "چون اون صفحه تا خورده بود. معلوم بود برات مهمه. و خب... توش نوشته بودی که دلت می‌خواست یه روز، وقتی یکی رو واقعاً دوست داشتی، اون خودش بفهمه. بدون اینکه مجبور شی چیزی بگی."

ساکت شدم. اون صفحه‌... اون نوشته‌... نمی‌دونستم یادم مونده بود یا نه. ولی اون یادش بود.

"و من فهمیدم." ادامه داد. "حتی اگه نگفته بودی."

سرمو پایین انداختم، ولی حس کردم لبخندم نمی‌ذاره پنهون بمونه.

از جلو، صدای مامانش اومد: "جونگکوک، حواست به پشت سر باشه، داریم می‌پیچیم."

اون سریع دستم رو ول کرد، ولی نگاهش هنوز رو من بود. اون نگاه‌های کوتاه، ولی عمیق.

تا آخر راه، دیگه چیزی نگفتیم. فقط کنار هم نشسته بودیم، با قلب‌هایی که حالا دیگه ساده نبودن… بلکه گره خورده بودن.
دیدگاه ها (۱۰)

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

پارت ۵۲

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

~ بنسون بون در مصاحبه‌اش با شبکه‌ی خبری JTBC جونگکوک رو‌ منش...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط